قالب شعر: شعر نیمایی
آمد و آن تُرد صدا را شکست
گفت منم! (بند وجودم گسست!)
پشت همان سیم، همان زاویه
واهمه بر جان حزینم نشست
بال زدم، بال به سمتش ولی
باد وزید از جهت دیگری
خاک که بردم به سر دوش خود
غصه شدم _باز فراموش خود_
رفت ز دستم به همه ناز و نوش
مُردم و بیدار شدم با خروش
محو صدایش شدم او کیست که
وهم مرا برد و خودش نیست که!
کیست که بر جام دلم دست زد
دست مرا بر سر خود بست زد
کیست که گرمای تنش از صداش
آمد و در بطن چَپینم نشست!
خواستمش پشت همان سیم هم
یکسره آمادهی تکریم هم
خسته نشد حرف زدم باز باز
با دو نم چشمم و اندوه باز
گفتمش ای سایهی آن سوی کوه
پس تو کجایی _به تمامی شکوه!_
رفت و به موجی دل من را گسست
طرفی از آن خاطرهها برنبست
باز نیامد ولی آن خواب سرد
بُرد مرا _بُرد به دنیای درد_
دست مرا دید و مرا دیده بست
سیلی تندی به روانم نشست
هیچ شبی باز نیامد پدید
خواب نیامد و نگاهم ندید
گرچه ندیدم دگرش هیچروز
هست ولی هست درونم شدید!
(خواستم از خواب که برگردد او
یا که کند باز مرا ناپدید!)
اعظم کریمی/ آهید


