موج موهایش دلم را تاب داد
آبروی مانده را بر آب داد
چهرهی زیبای آرامَش مرا
ملتهب کرد، آتشم زد، خواب داد
مشربی باقی نهادم تا شراب
بر لبانِ از عطش سیراب داد
گفتمش من تشنهام! حرفی نزد،
بوسه بر شیرازهی سرخاب داد
مثل سیمایی پریش از فرط عشق
دست بیداری به شبمهتاب داد
تا رها سازد مرا قدری عمیق،
دل به رقصی با تن بیتاب داد
عاقبت از در در آمد مستقیم،
جامه بر دندانهی قلاب داد
ریشها را ژنده کرد و موی خود
در پناه دستهایم تاب داد
لحظهی زیبای رویاروییاش،
دست هر مهمان شرابی ناب داد
گفتمش شیرین نکردی کام را
از دهن لبخندهای قطاب داد
تا که می از گرمیِ رویَش چکید
خستگی بر گوشهی سرداب داد
در جواب قلدریها سهو کرد
از ادب دیوانه را آداب داد
اعظم کریمی/آ


