قالب شعر: شعر نیمایی
روز مرگم تو نخواهی آمد
چشمها منتظرت خواهد بود
مثل یک عمر که من!
تو نخواهی آمد…
همگان میگردند
پی یک مرد جوانماندهی گریانِ پر از تنهایی
که سراغی گیرد
از نفسهای پر از مرگ همین رفتهی از دور عزیز.
همگان پیگیرند،
تا دو دستش گیرند
گَرد از کیف و کتاب و شنلش بردارند
لقمهای نان بدهندش
وَ کمی دلداری
و بگویند پریشان مشو از این همه که
عاشقان چون که بمیرند رهایی یابند…
و تو در همهمهها
فارغِ از هر همه اینگونه به خود میگویی:
نروم!
باز چه باک!
او که دیگر رفته!
و همین “نیست” همین اوج “سکون” امنتر است.
تازه بهتر این است
که حواسی پی من؛
دور
از بدرقهی او نشود.
یادش خوش!
اعظم کریمی/ آهید


