قالب شعر: شعر نیمایی
چشم دارم که بیایی دیگر
خانهها را بتکانی نو نو
روی تندیس غروبی مُرده
نفساتی بدمانی نو نو
فکر کردم که تو باید باشی
تا تنوری بشود تابیده
روی ایوان حضوری یک شب
سایههایی بشود خوابیده
توی دستان کسی با دل پُر
شرح موهای بلندی پیچد
شب خجالت بکشد از بودن
رنگ خود را به تمامی ریزد
فکر کردم که تو باشی دیگر
روی پروندهی من نقصی نیست
خانه از پُرشدنت مبهوت است
روی دیوار و درش عکسی نیست
وزن این بودن و باییدن دور
روی زخم تن من ثبت شده
خندهی تلخی از این نادیدن،
روی احساس دلم ضبط شده
خواستم تا حرکاتت را من
روی تندیس نگاهم ریزم
یا اگر هم بشود نوروزی
سفره را چینم و بر هم ریزم
عسل از جام تهی بردارم
با سرانگشت نگاهی سوزان
بنهم روی لبی از باروت
با دو چشمی همه برهمدوزان
دستهایم شود از حلقهی تو
تاجبرسر _بشود تابنده_
دستهایت بشود حلقه _مرا_
نامردد بشود خواهنده
من به گفتار سلیست آن شب
تا خود صبح، ترنم بر گوش
بشوم از تب باریدن شعر
از لب ناقل و کامت مدهوش
آخرش با تو بگویم برگرد
قصه را نو کن و دیگرباره
شعر نغزی بترنّم تا من
محو جان تو شوم همواره
اعظم کریمی/ آهید


