حکمت نرسیدن
حکمت نرسیدن
چه میدانی ز گریه زیر ستارهباران شب؟
نمیدانی ز تنهایی من و کوه سیاهی شب.
هر شب، نقاشی کسی با ستارگان کشیدن،
به هر زیباآفریدهٔ خدا، چهرهٔ او دیدن.
هر شب با آرزویی محال نخوابیدن،
تمام روز، جامهٔ دل ز غمش دریدن.
عطش یک لحظه دیدار، آتش دل،
و آخر، در کمال ناباوری، به او رسیدن…
آه، اما بعد از رسیدن.
آه، بعد از رسیدن، آه.
حکمت است از جانب حق،
تو را نرسیدن.


