رنگین کمان
رنگینکمان
و باز من و نقاشیِ رنگارنگِ پاییز،
نمنم باران و بوی خاک…
من و این دشت آزاد،
وای رنگینکمان را…
پنجرۀ نگاهم بومِ رنگهایش،
طاق زده قلمویِ رنگی
میان دشت آزاد.
چرا نمیرسد دستم به گوشۀ کمانش؟
نفسم… آه،
افتادم بر سینه بوم رنگی،
تنم هم رنگ گشت با بوم رنگی.
آه… چه شد؟
پاکنِ آفتاب، چه کردی
با دفتر نقشونگارم؟
من استوار، استوارم.
آفتاب پاککن اما…
باز هم رنگینکمان بیاید،
خواهم دوید…


