غصه های گندمزار
غصه های گندمزار
خسته از داسِ درویِ گندمِ روزانه،
نای رفتنم نیست.
آه…
من و سایهٔ تکدرختِ زالزالکِ گندمزار؛
سایهٔ تو در غروب قد کشیده،
عمر من در لابلای غصههای گندمزارِ.
با نگاهی پریشان،
دو چشم خیره به دوردست،
خورشید، غرق در سرخیِ غروب،
و غروب، غرق در زردیِ پریشان من…
شب، ای رفیقِ راه من؛
تو میدانی چراییِ صورتِ خیسم را.
در گذرِ عمر، مزرعهٔ غمم پُر شده از گندمِ رسیده.
میچینمش؛
شاید تو هم طعمش را…
آری…
طالبِ میوهٔ ممنوعه منم،
دلبری که وجودش آرامشِ دیگریست.
داسِ وجودش سالهاست
گندمزارِ وجودم را خرمنِ خود کرده.
چه بگویم از رسواییِ دل؟
او را که میبینم،
لبانم میخندد،
اما غصه همهٔ وجودم را میگیرد…
و باز من و داسِ تو…
هزار آرزوی دروشده در این سکوت گندمزار.


