نهصد و پنجاه و یک سال است عصیان کردهاست
او که بیش از قوم نوح انکار طوفان کردهاست
روز اول نقشهی قتل برادر کار اوست
چهرهی هر آتشی را او گلستان کردهاست
هفت گاو فربه را وقتی نشانت میدهد
هفت گاو لاغر از چشم تو پنهان کردهاست
تا تبر دارد به دوش این بت بدان ای بتشکن!
مردم شهر تو را او بتپرستان کردهاست
باطنش گرگ است و یوسف هم که از دامش گریخت
لطف رب آزادش از آن چاه و زندان کردهاست
آدم و ابلیس را هم در هبوط و در سقوط
او چنین آوارهی کوه و بیابان کردهاست
آخرش سرکشترین فرعون را نشناختی
ای دلا! اذهب الیٰ نفسی که طغیان کرده است


