کنج دیوار
یار دیرین
شدم برکنج دیواری از این غمها چو زندان
مسیر زندگـــی را مـــی روم افتان و خیزان
چنان افتادهام از غم که قامــت شد هلالی
رفیقان در وفا داری همه بیلطف و احسان
نه بارانــــی بشــویـد این غبــار خستگـی را
نه یاری کـــو بـداند از چه دارم درد پنــهان
فراســـوی جهان خاکـــی و آن یار خوشنام
ندارم چشم دیداری و گشتم خوار و گریان
تلاقـی با غم و در قصـهی پـر غصـهی خود
مـذابــی گشتــهام در این مسیر آفت جان
جهان با من نمیسازد که دل فرمان بگیرد
چنان خارم بپای بـاد و بــی مقصـد پریشان
چه سازم من در این غوغای پر شور خلایق
همه دارند پناهی من شدم بی یار و نالان
دل رنـجور خود را مــی سپـارم رو به اقبـال
مگــر آن یار دیریـنم کند مســرور و خنـدان
مختار پشوتن « رنجور »


