حلقه انگشتری
حلقه انگشتری
○○○○○○○
ساده زنی رفت به بازار شهر
تا بخرد حلقه و انگشتری
دید دکانی سر و پا زرق و برق
خالی از جنس و پر از مشتری
،،
آبله رویی پر از ریش و پشم
بود بدستش قلم و دفتری
رفته نشسته سر میزی بزرگ
ریش سیاه و سر خاکستری
،،
پشت سرش نقش ترازوی حَک
بر سر میزش چکشی آجری
ساعت پهنی به در آویخته
تا که به دقت بکند داوری
،،
آنطرفش مرد دهاتی به غُل
پای پِخَو بود و سر اندر تِری
گفت مگر چیست مریضش چرا
توی شفاخانه نشد بستری
،،
کیست و چه کرده بگویید به من
تا بکنم در حق او مادری
رفتگری هست به پارک بغل
این بگرفتند عوض خاوری
،،
مر نشیندی که در شهر بلخ
کرد گنه مردک آهنگری
در عوضش کشتن و گردن زدند
نیمه شبی رویگر شوشتری
،،
شکر خدا کرد زن ساده دل
گفت خدایا ز همه برتری
عمر بکاه از من و افزا به او
حلقه نخواهم بشوم مشتری
،،


