ایوان هستی
بسم الله الرحمن الرحیم
ایوان هستی
صفا دارد جهان از عطــر و بوی زلف یارم
کند مدهوش و بیخود ساغر چشم نگارم
گلستانِ وجودش از کران تا بیکران است
برقصاند وجودم را ، به جامـی از شـرابم
ثنا خوانم به آن ایوانِ هستــی، طاق ابرو
که گرداند دو عالم را، دهد شور و شرارم
کف رادش دهد مارا هر آنچه در نیاز است
گهــر مــیبارد از دستش ، ببخشد اعتبارم
سعادت یار من باشد اگـــر گردم بسویش
دهـد درمـانِ دردم را ، جلا بخشد به جانم
ز فضل او شـوم زاهـد ، ببافـم تار و پودم
به تقوایــی که نورانــی ، کند لیل و نهـارم
ولیّی انبیـاء باشـد، امامان را دل و جان
جز از درگاهِ او احسان نمـیافتد به خانم
سخا جویم مـن از او با تــمام تیرگـــیها
ز رنــجوری رها سازد من و این حال زارم
مختار پشوتن « رنجور »


