کابوس
تا چند سراغ از ما؟ دلگیرِ ز نادانها؟
دیوانه نمیگنجد در حجمِ بیابانها
بیهوده پَری قُمری، آوارهتری مجنون
او برجِ سپیدِ شهر، من مرزِ زمستانها
خط میکشم و با آه، شعری بنویسم گاه
این گوشیِ خاموش و کابوسِ اتوبانها
در قابِ ترِ گوشی، تصویر تماشا کُن
سیگارِ من و باران، در رقصِ خیابانها
انبارِ غمِ شهرم، در بُهتِ اتاقِ خود
اشکم نرسد هرگز، در بارشِ بارانها
این چه سفری بوده؟ مقصد چه و مبدأ چه؟
گمگشته در این نقشه، شهرِ تو ز استانها
تا کی نزند شعرت مانندِ امین شوری؟
شاید که شود روزی سردفترِ دیوانها


