روز خوشی
ای دریغا کز جفای چرخ، دلها خون شدهست
در میانِ ناکسان، جان و روان محزون شدهست
سفرهای گسترده دنیا، پر ز زهرِ جانگداز
سهمِ ما از تلخیِ این روزگار، افزون شدهست
در میانِ تیره اندیشان، گرفتار آمدیم
حاصلِ این دردِ پنهان، اشکِ ما گلگون شدهست
عقل را دیدم به بندِ جهلِ نادانان اسیر
در دیارِ خودپرستان، عاقلی مجنون شدهست
جایِ گوهر، سنگ دیدم در بساطِ مشتری
ارزشِ اهلِ هنر، در چشمِشان واژگون شدهست
عهدها بشکسته شد در دستِ یارانِ دورنگ
رسمِ مردی در میانِ جمعشان مدفون شدهست
ای خرد، دیگر مگو از حرفِ حق با جاهلان
حرفِ حق در گوشِ این سنگیندلان، افسون شدهست
نورِ امیدی به دل داری، بگو با خود «امین»:
میرسد روزِ خوشیّ و این بلا بیرون شدهست


