قصه قهر
گفتی که دگر قهر کنم با تو، روم تا به قیامت
گفتم که سرت سبز، برو تا به قیامت به سلامت
گفتی که دلم تنگ شد از قصهی تکراریِ با هم
گفتم که بزن صفحه و بگذر ز من و قصه به عادت
گفتی که خاموش بمان، حرف نزن، هیچ مگو باز
گفتم که سکوتم پرِ حرف است، بفهمش به درایت
گفتی دل تو سنگ شد و هیچ نداری خبر از من
گفتم که دلم آینه بوده است، تو دیدی به حسادت
گفتی که دلم رفته ز دستت، نماندهست امیدی
گفتم که نماندهست دگر در دل من میلِ اسارت
گفتی که رسیدهست به پایان، همه جا قصه و راهم
گفتم که مبارک بشود نقطه و پایانِ حماقت
گفتی که: «امین! رفتم و از ما نبردی ثمری هیچ!»
گفتم که ز تو سهمِ من این بود: همین رنج و مرارت


