گل خوشرنگ
این قصه یِ عشق تو عجب دردسری بود
سهمِ دلِ من از تو فقط بیخبری بود
شیواترین حرفِ دلم حسِ شجاعت
با اینهمه در سمتِ شما هر خطری بود
از خانه به دوشی چه بگویم گُلِ خوشرنگ
چون عاقبتم در ره تو دربه دری بود
با خونِ دلم خط به خطِ شعر درآمیخت
از سوزِ دلم بود اگر هم اثری بود
ای وای از آن لحظه یِ تردید که در آن
بر قامتِ من سروِ نگاهت تبری بود
در حسرتِ یک لحظه یِ دیدار شب و روز
آن لحظه یِ زیبا و مبارک سحری بود
بیهوده امین پا به دلِ جاده نهادی
برگرد و نرو خیره نمان بدسفری بود


