گاهی به نگاهی دل ما را بنواز
مایی که به قبلهیِ تو آریم نماز
چشمی بگشا، واقعهای تازه بساز
ما چشم، به یک معجزه، ای بندهنواز
دوری ز تو و دیدن دنیا چه کند؟
آیینهی دل را به تصویر خودت همساز
با ما بنشین، خسته شده روحِ کبود
از خستگیِ رفتنِ این شیب و فراز
هر لحظه به یادت، تپشِ تازه گرفت
دل با تو شده کورهیِ این سوز و گداز
ای عشق! نگفتم ز چه افتاده به راه؟
لب باز نکردم، دلِ تو، لرزید از راز
خنجر بکِش وُ سینهی من را بشکاف
آنگاه ببین مُهرهیِ مِهرت را باز
بیتو همهجا تلخ و غمآلود شده
حتی شب و حتی سحر و روزِ دراز
دیدیم، رسیدیم به ترکستان، ای وای!
مایی که راهی شده در راهِ حجاز
این شعر اگر دردِ دل است، خوب امین!
پایان نپذیرد هر آن عشق که گیرد آغاز


