رفتی و نگفتی که چگونه دل من را بخراشی؟
یعنی به نظر عادی ودر خود متلاشی
دنیا که نداردو نباشد چنین امر محالی
بیدار شوم باز ببینم که توباشی
اندوه نبودنِ تو اندازه ی دریاست
دریای غمی، چگونه در دلم تو جاشی
رفتی ونگفتی که پس از تو به چه حالی؟
من مانده ودرمانده و دیگر چه تلاشی
انگیزه وشادی، پس از تو چه خیالی؟
افسوس نگفتی که ذراتِ مرا زهم بپاشی
سرد است دگر چایی تلخِ بی توبودن
خورشید نشسته پشت کوهِ یخ یواشی
چون متنِ نوشته نیست در دست
دلخوش نشوی امین به این حواشی


