جاری شدهاست چشمه خشکیده در قنات
مانند اشکهای تو بر دشت گونههات
لبخند زعفرانی تو در مقابلم
خورشید را کشانده به صحرای قائنات
چشمان بیملاحظهات در مسیر من
بتخانه کردهاند دلم را چو سومنات
جان مرا عصاره بگیر و به وقت مشق
با عاشقانهای بچکان بر تن دوات
من در کنار شانه مردانهات فقط_
یک سنگریزه در دل کوهم پر از ثبات ….
دست مرا بگیر و ببر از خرافهها
آنجا که خالی است جهان از خزعبلات
موسیقی حضور تو را گوش می کنم
ماهور…شور… همایون … غم بیات


