گوهرنایاب
شب پشتِ همین پنجره بیتاب نشیند
نورِ تو به خاکستریِ قاب نشیند
تصویرِ رخَت در دلِ غوغای خیابان
چون حادثهای تازه بر اعصاب نشیند
وقتی که جهان پُر شده از شک، پُرِ تردید
نامِ تو به لب، صافتر از آب نشیند
تنهاییِ من با تو پُر از شور و صفا شد
وقتی نگهات بر دلِ محراب نشیند
هر دم که از این حادثه آشفته شود قلب
یادِ تو به آرامیِ مهتاب نشیند
بیتو همهجا غرقِ سکوتی است نفسگیر
حسرت به دلِ کوچهی بیخواب نشیند
هرچند «امین» وصفِ تو گوید به غزلها
عاجز شود و پیشِ تو، ای گوهرِ نایاب نشیند


