شهر هِرت
شهر هرت
——-
شهر چشمان تو هرت است مگر
که نباشد به حسابش قانون
،~،
آسمان روز به روزش ابری
جاری از گوشه چشمت کارون
،~،
رخت بر بسته ز کارش منطق
فلسفه بافته با افلاطون
،~،
تخته کرده ست درِ دکان لیلی
نَرد بازی بکند با مجنون
،~،
لشکر مژه به دورش در صف
چون کنیزان به سرای خاتون
،~،
تشکی پهن شده از پنبه
وسطش خفته ببین بادمجون
،~،
چاه ویلی است درون دل آن
هر که لغزید در آن گشت نگون
،~،
وه چه آسان بروی داخل آن
سخت باشد که بیایی بیرون
،~،
کوچه هایش همه باشد بن بست
مردمش چون دل ما سرگردون
،~،
حاجی اکبری


