قاسم دوران
از عشق تو مسکین و خرابی شدهام
بی روی تو من رو به سرابی شده ام
عاشق چه کند، دل به که باید سپرد
اسطوره برفت و، به مهابی شده ام
من بی تو ندارم، بخود آرامش جان
ای قاسم دوران ، به عذابی شدهام
با دست قلم گشته عجب نور شدی
در هجر رخت ، رو به ترابی شده ام
ای شیر ولی نور چه دیدی که چنان
بیدغدغه رفتی چو بخوابیشده ام
همت که شد از تو خجل و شرمسار
من خار و خجل، قطره آبی شده ام
ما را نشود چون تو دگر، همدم و یار
از حسن تو گو مست شرابی شدهام
بر لشکر جانان ، تو امیری که شفیق
از بحر وجودت ، چو سحابی شده ام
رنجوری اگر ، گشته نصیب دل من
از سوز غمت همچو مذابی شده ام


