کاخ آئینه
تو شمس هستی ومولانا تو حافظ هستی ومانا
تو هرچه هستی از شعری چه این دنیا چه آن دنیا
کناری چون توان رفتن که بگریزم از این دنیا
که من بیگانه ام با خود چه با قانون آدم ها
تو ای ضحاک ای کژدم بیا برجهل دلخوش کن
که من کوری خردمندم نبینم رو ی عالم را
تو خاطرها بیازردی ولی ازیاد خود بردی
اگر هم انتقادی هست بگو ای داد واویلا
تو لذت میبری ازدردوخندان می شوی آری
مرا نیز خوب آزردی ولی دزدانه نا پیدا
چه دردی در قلم دارم که جوهرمیچکدازچشم
چه سوزی در دلم دارم که سوزان کرده این دل را
مرا با تو چه رازی است تو ای دیوانه ی سرمست
تویی فرهاد و من شیرین تو مجنون ومنم لیلا
سرت را در بیار ای دوست که در چشمان تو جادوست
نکن انکار کمیابی من این را میکنم افشا
تو مشک در ختن بودی غزال یاسمن بودی
چه شد کاین اتفاق افتاد تو ای بیگانه ای زیبا
بگو این ناجوانمردان و بدنامان ونامردان
چه کردند تا شدی ناگاه چنین آزاد و بی پروا
نگوبا من سرابی تو که خواب اشتیاقی تو
تو آن چشمان رنگینی که درآن آسیا پیدا
اگرچه دوری و دوری ولی شیرینی و شوری
تو طعم زندگی دادی تو امیدی تویی فردا
نرو در خواب ای شبتاب که بی تو این من بی تاب
بپیجد کنج این پیله به دور از تابش زیبا
نخواب بیدار شو ای دل نشو از نیتت غافل
نمی خواهم بمیری تو بیا و دیده را بگشا
تو شمس هستی و مولانا توحافظ هستی و مانا
تو هرچه هستی از شعری در این دنیا در آن دنیا
بیا ای مهربان من بیا آرامشم بشکن
سکوتم میشود فریاد و روزی می شوم رسوا
به جان خود نکن ترکم که مردم من ولی کم کم
نکن با مرده ی زنده چنان جنگ و چنین دعوا
اگر مریم به جایی هست بدان آنجا خیالی هست
که این دیوانه ی سرمست چه اسراری کند افشا


