سکوت طلایی
نام شعر :سکوت طلایی
بی شربت از چشم تو مستم پس دلبر دیوانه ام کو
این خانه جامانده ولیکن ان گوهر یکدانه ام کو؟
او رد پای گام هایش مانند پاهای غزالست
درگم شدن هم بی مثالست پس چشمک دزدانه ام کو
سنگ صبوری بود لکن او را به دست باد دادم
آن گه که رفت ازپا فتادم آن شمع بی پروانه ام کو
گفتم سکوت تو طلاییست اکسیر مرگت کیمیاست
گفتم ولی بردل نگیرد حالا ولی دردانه ام کو
من گرچه از او عذرخواهم لیک ازگناه خود نکاهم
چیزی نگفت بی ادعا رفت ای مردمان هم خانه ام کو؟
پس او چرا می زد لبخند ناگه ازاین ویرانه دل کند
کاخی که قولش داده بودم اینجاست اما خانه ام کو
ان خانه ای که او درانست کاشانه نه جانان جان است
گیسو پریشانم کجا رفت ؟بس دل پریشم شانه ام کو
رفت و نگفت حتی کلامی لبخند زد در دست جامی
انداخته در دیده دامی گفتا می میخانه ام کو
من هرگز او را خوش نخواندم اورا به هرسویی براندم
گفتم ملالی نیست باخودپس همروی جانانه ام کو
بی او نه بیدارم نه درخواب خورشید نشناسم ز مهتاب
ای قصه گو برگرد دریاب ان راوی افسانه ام کو؟


