زیرشیروانیِ عدم؛ هشدار
رد شدن از نبودنِ دیوار
گرشود غزل کنم انشاء
هرچه باشد خدا کند هموار
فاعلن مفاعلن فعلن
همه دیوارها شده اسرار
این خدایی است زیر یخبندان
سرخ گشته سیلیِ رخسار
سرِ ما و هزار بی زانو
زلفها رهاشده خروار
آهویی در غیابِ فیلسوفان
خفته زیر بوته ی انکار
شور شیطان شلوغ کرده مرا
کو گناهان صبحهام اینبار
روز و شب خدا خدا کردم
هرچه ابلیس آمده دیدار
گریهها کنم، خدا کُند است
وای ابلیس، میرسد رهوار
پیش ما مگر خدا مرده
وسوسه شوم در این دوّار
حزبِ طوفان گرفته دریا را
باز باران، ترانهی بیدار
فقه شد آشیانهی قانون
حدخورم دوباره با افطار
خُلقِ مه تنگ آمده در کوه
آفتاب است خزانهی تبدار
ای شلوغی؛ به شانهی دلبر
اینهمه بر سرم نریز آوار
آفتاب دستِ ماه میبُرد
نور، رد میشود از این حُضّار
گیسویت دستِ ما بگیرد باز
دستِ تقدیر، ناگهان دیوار
فاراب


