عذر تقصیر نامه ای برای عشق
تصدقت گردم
آمدی
جنبش جنگلیها در طرهٔ طرارت
با تفنگهای سرپر چشمانت
و با باروتِ تردیدِ نگاهت
و عزیمتِ باد در لشکرِ موهایت
در همان بدوِ کمان کشیدنت
گویا از هزار سال پیش صید شده بودیم.
چگونه صیاد صید میشود؟
آنگاه که گردنمان خطخطی شد
به شمشیرِ ترصّدِ تو،
ما ملکِ ششدانگِ جنبشِ اهوراییِ تو شدیم.
آنگاه که مرهم بر ردِّ شمشیرت گذاشتی،
دلمان التیام یافت،
گویی که درمانش کیهانی بوده است،
یا گویا در عرفانِ شرقی،
کنفوسیوسِ توجّهت، مراقبه شدهایم.
پس با این همه،
لبی بر ساغرِ شکسته،
خماریمان چه بود؟
به پیشگاهِ تو، مصداق آب و آیینه،
عذرِ تقصیر واجب آمد که بر من ببخشاید،
اگر دلِ آیینهمآبت را مکدّر کردیم.
باشد که همیشه مخمورِ نخوردهترین ساغر باشی
از صهبای سرخوشانِ عشق،
ای خندههایت، انقلابِ مخملیِ سواحلِ خزر.
فاراب


