:
دیپلماتها
از جناق سینهی جتها
شرط میبندند
برای طبقهی چندمِ برج ملکوت.
سناتورها
بر سرِ شاعرانِ اتم قمار میکنند،
و دلار
در رگهای ایلومیناتی
ارتفاع میگیرد.
گفتند: از فردا «روز» نداریم،
دودِ پنجرهی موشکها
خورشید را از یاد خواهد برد.
سقوط را
از مغزِ خاورمیانه میسنجند،
و ترانههای ملی
در بمبافکنها سقوط میکنند.
شاهنامهخوانها
هنوز حنجرههایشان نهیب میزند،
و دماوند
با دستی بر کمر
غرشِ دردش را بیرون میریزد.
جتها روی تهران
منچ بازی میکنند،
و موشکهای ایرانی
برای برج خلیفه صبحانه سفارش دادهاند.
دوئلِ موشکها و جتها
جیبِ پایینشهر را خالی میکنند،
صورتهای زندگانِ جنگ را
سرخ و سفید میکنند.
باکهای خودرو
با چشمهای مادران ربط دارد،
و حتی به پوشکِ بچهها
پیوند خورده است.
باران میآید
در چشمهای بیدوات،
و بر لیقهی سرخِ خطاطانِ نستعلیق
رد خونِ آدمیان مینشیند.
موشکها
طرحِ ابروباد میزنند
بر خانهی خالیِ ما،
و صدای خالیِ جیبها
شهر را پر کرده است.
اما دخترانِ فندق،
ریشه در خاک
آب را فریاد میزنند،
و در حنجرهی زمین
صدای حیات
هنوز میتپد.
فاراب


