ترکمنچای دلم را شمع راهت دادهام
یک قرارداد گلستان در پگاهت دادهام
لشکر گیسوی تو در باد صد قفقاز بود
رخ دراین میدان برای کیش شاهت دادهام
صلح روسی دو چشمات را نمیخواهم دگر
نصف کشور را خراج یک نگاهت دادهام
یک کرشمه میروی، دریا به دریا پشت آن
کشور دل را چنین اکنون تباهت دادهام
آه سیگاری بیاور، پشت هم روشن کنم
هی غزل پشت غزل تا صبحگاهت دادهام
آه کنعان، آه یعقوب، آه و واویلا چه سود
مختصر گویم که یوسف را به چاهت دادهام
از تفتگ سرپرت فریادها خوابیده بود
دود باروت فراقت را به راهت دادهام
بوسه زهرآلود بود و عشق بیفرجامتر
در قماری مملکت طرف کلاهت دادهام
آه اما انفجار عشق در سودای اتم
چشمهایم را بهای اشتباهت دادهام
فاراب


