لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 19 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

هزارسال حبس در تار موی نقره ای

هزار سال حبس در تار موی نقره ای
هزار سال حبس در تارموی نقره‌ای

فصل اول: مهمانِ نیمه‌شب

ساعت، سه و بیست و یک دقیقه‌ی بامداد بود که کیومرث از خواب پرید.

نه صدایی شنیده بود، نه رویایی دیده بود. فقط یک احساسِ عجیب، مثلِ یک دستِ سرد که رویِ گردنش گذاشته باشند، او را از خوابِ سنگینِ شبانه بیرون کشیده بود. نفس‌هایش، تند و کوتاه بود. عرق، پیشانیِ چروکیده‌اش را خیس کرده بود.

پیراهنِ خواب را رویِ صندلی انداخت و با پاهایِ لرزان، از رختخواب بیرون آمد. پنجره، نیمه‌باز بود و پرده‌هایِ حریر، در نورِ مهتاب، مثلِ ارواحِ آرام، تکان می‌خوردند. بویِ عودِ هندی، در اتاق پیچیده بود؛ بویی که مطمئن بود از جایی نمی‌آید، اما حس می‌کرد در همه‌جا هست.

به سمتِ آشپزخانه رفت تا لیوانِ آبی بردارد. در راه، پایش به چیزی نرم خورد. یک تکه کاغذِ کهنه و لوله‌شده، رویِ زمین افتاده بود. آن را برداشت. کاغذ، بویِ خاکِ نمناک و بارانِ نخستینِ پاییز را می‌داد. آن را باز کرد. خطی بسیار ریز و خوش‌نویس، با مرکبی که رنگِ کهربا داشت، رویِ آن نوشته شده بود:

«آخرین جمله‌یِ رفیقت، آن شبِ سنگر، هنوز در خاطرِ تو مانده است؟ یا فراموشش کرده‌ای؟»

دستهایِ کیومرث، شروع به لرزیدن کرد. آخرین جمله‌یِ مجید… آن شبِ باروت و خاک… زیرِ آوار. چه بود؟ سه سال بود که هر شب، این پرسش را از خودش می‌پرسید و هر بار، پاسخ، در میانِ تاریکیِ فراموشی، گم می‌شد.

کاغذ را لایِ جیبِ پیراهنِ خوابش گذاشت و از پله‌ها پایین رفت. هالِ خانه، در نورِ کمِ مهتاب، غرق در سایه‌هایِ خاکستری بود. مبلِ پارچه‌ایِ قدیمی، در گوشه‌ای، مثلِ یک جانورِ خفته، سایه‌انداخته بود. کیومرث، به سمتِ چراغِ مطالعه رفت تا آن را روشن کند، اما ناگهان، یخ کرد.

رویِ مبل، کسی نشسته بود.

یک پیرمرد، با ریشی بلند و سفید که تا رویِ سینه‌اش می‌رسید، آرام و بی‌حرکت، در مهتاب نشسته بود. عبایی از جنسِ کرکِ نقرهای، رویِ دوشهایِ گشادش افتاده بود و چشمانی به رنگِ کهربا، به کیومرث خیره شده بودند. اما عجیب‌ترین چیز، مردمکهایِ چشمهایش بود: بیضی و کشیده، مثلِ چشمِ بز، نه گرد مانندِ انسان‌ها.

پیرمرد، با لبخندی که عمیق و غم‌انگیز بود، گفت:

«کیومرثِ عزیز… من هزار سال است که همسایه‌ات هستم. قبل از اینکه اینجا تهران باشد، قبل از اینکه دهکده باشد، قبل از اینکه حتی زمین، شکلِ امروزیِ خودش را داشته باشد… من، رویِ همین مختصاتِ جغرافیایی، زندگی کرده‌ام. همه‌یِ انسانهایی را که در این خانه زیسته‌اند، دیده‌ام. و تو، یکی از غمگین‌ترینشان هستی.»

صدایش، از تهِ یک چاهِ عمیق می‌آمد. نه بلند، نه کوتاه، چیزی بینِ یک نجوا و یک پژواک.

کیومرث، دستش را به دیوار تکیه داد تا نیفتد. نه از ترس، که از حیرت. خبرنگارِ جنگ، ترس را خوب می‌شناخت؛ این، چیزِ دیگری بود. حسِ ایستادن در برابرِ چیزی که نه تهدید بود، نه وعده، که حضوری محض بود.

«تو کیستی؟» پرسید. صدایش، به خودش، دور و غریب آمد.

پیرمرد، دستِ چپِ خود را به جلو دراز کرد. کفِ دستش، یک قطره‌یِ جامد از نورِ مهتاب قرار داشت که مثلِ یخ، می‌درخشید و دودِ سردی از آن بلند می‌شد.

«مرا «نگهبانِ خاطرات» بخوان. یا «دوستِ قدیمیِ گمشده‌ها». هرچه دوست داری. اما مهم این است که من آمده‌ام تا چیزی را که سه سال است دنبالش می‌گردی، به تو برگردانم.»

کیومرث، با چشمانی که به آن قطره‌یِ نورانی دوخته شده بود، پرسید: «در ازایِ چه؟»

پیرمرد، برای اولین بار، خندید. خنده‌ای خشک و کهنه، مثلِ برگِ پاییزی که زیرِ پا خُرد می‌شود.

«در ازایِ یک پیاده‌رویِ ساده. یک قدم به زیرزمینی در خیابانِ انقلاب، پشتِ یک کتابفروشیِ متروکه. فقط کافی است بروی، در را بزنی و بگویی: «من برایِ پس دادنِ امانت آمدهام.» آنجا، کسی منتظرِ توست که خاطراتِ گمشده‌ات را یکجا به‌ات بازمی‌گرداند.»

مرد، قطره‌یِ نورانی را به سمتِ کیومرث دراز کرد. «اما اول، این را بگیر. یک جرعه. هدیه. تا بدانی که حرف‌هایم راست است.»

کیومرث، بدونِ اینکه بخواهد، دستش به سمتِ قطره رفت. به محض اینکه نوکِ انگشتش به آن نورِ جامد خورد، یخِ مهتاب، در کفِ دستش ذوب شد و از میانِ پوستش، به درونِ خونش نفوذ کرد.

و جهان، ترک برداشت.

کیومرث، دیگر در هالِ تاریکِ خانه‌اش نبود. ناگهان، بویِ باروت، بویِ خاکِ ترکیده و عرقِ سربازها، مشامش را پر کرد. زیرِ پایش، سنگر بود. دستانش، تفنگِ کلاشینکف را می‌گرفت و کلاهخودی سنگین، رویِ سرش فشار می‌آورد. هوا، سرد و نمناک بود. در دو متریِ خودش، مجید را دید. با همان چشمانِ گردِ همیشگی، با همان خنده‌هایِ کوتاهی که قبل از حمله می‌کرد.

مجید، داشت چیزی می‌گفت. لبهایش تکان می‌خورد.

و این بار، کیومرث شنید. درست همان لحظه‌ای که سقفِ سنگر، رویِ آنها ریخت، مجید، آخرین جمله‌اش را فریاد زد:

«قرضِ من پیشِ تو بود. حالا بخشیدمت. برو خانه… به سارا بگو که من را بخشیده.»

قطره، در گلویِ کیومرث، فرو چکید.

و کیومرث، در میانِ نورِ مهتابِ هال، برای اولین بار بعد از سه سال، صورتش را در دستانش گرفت و مثلِ یک کودک، گریه کرد. نه از غمِ فقدان، که از سبکیِ عجیبی که انگار یک کوهِ سربی را از رویِ دوشش برداشته بودند.

پیرمردِ جن، از رویِ مبل بلند شد. دیگر مثلِ یک پیرمردِ خسته به نظر نمی‌رسید. قامتش کشیده شد، بلندتر از قدِ یک انسانِ معمولی، و سایه‌اش، برخلافِ اجسام، به سمتِ خودش نمی‌افتاد، بلکه به بیرون از اتاق، به کوچه، به خیابان، به دوردست‌ها می‌رفت.

«خب، کیومرث…» صدایش، حالا محکم‌تر و شفاف‌تر بود. «معامله را قبول می‌کنی؟ یک خاطره‌یِ دیگر، در ازایِ یک پیاده‌رویِ ساده به زیرزمینِ خیابانِ انقلاب؟»

کیومرث، بدون اینکه چشمانش را از دستانِ خیسِ خود بردارد، فقط سری تکان داد.

پیرمرد، لبه‌یِ عبایش را جمع کرد و به سمتِ پنجره رفت. مهتاب، از پشتِ بدنِ نیمه‌شفافش عبور می‌کرد و رویِ فرش، یک سایه‌یِ عجیب می‌انداخت؛ سایه‌ای که نه از جسم، که از معنایِ او بود.

درست قبل از اینکه از پنجره، محو شود، برگشت و آرام گفت:

«فردا، سرِ غروب، پشتِ کتابفروشیِ متروکه. فراموش نکن… تو حالا یک خاطره‌یِ تازه داری. از آن استفاده کن.»

و ناپدید شد. مثلِ دودی که در باد، پراکنده می‌شود.

اتاق، دوباره ساکت شد. تنها، بویِ عودِ هندی و عطرِ بارانِ پاییزی، رویِ مبل، باقی مانده بود. کیومرث، هنوز نشسته بود، دستهایش رویِ زانوهایش، و نگاهش به نقطه‌ای که پیرمرد نشسته بود. حالا دیگر، فقط دو چیز را می‌دانست:

۱. جمله‌یِ آخرِ مجید را به خاطر داشت و این، زندگیِ سه‌ساله‌یِ فراموشیِ او را، یک‌باره، معنا کرده بود.
۲. فردا، باید به یک زیرزمینِ مرموز می‌رفت. و نمی‌دانست که آنجا، چه کسی منتظرِ اوست.

مهتاب، رویِ ساعتِ دیواری، افتاد. عقربه‌ها، رویِ عددِ ۳:۲۴ ایستاده بودند.

و کیومرث، برای اولین بار بعد از سالها، حس کرد که زندگی، دوباره، جریان دارد.

فصل دوم: زیرزمینِ بی‌سایه

کیومرث تا صبح نخوابید.

قطره‌ی نورِ مهتاب هنوز در گلویش می‌سوخت؛ نه مثل آتش، مثل چایِ خیلی داغی که آرام‌آرام از سینه پایین می‌رود. تمامِ شب را نشست روی مبل و به دستهایش خیره شد. دستهایی که سی‌سال پیش، زیرِ آوارِ سنگر، با گوشتِ خونینِ مجید تماس پیدا کرده بود. حالا آن لحظه را مو به مو به خاطر داشت: بویِ باروت، صدای ترکِ بتن، و آخرین نگاهِ مجید که می‌گفت: «قرضِ من پیشِ تو بود.»

همیشه فکر می‌کرد منظورِ مجید، پولی بوده که به او قرض داده بود. اما حالا فهمید: قرض، یک خاطره بوده. یک راز. چیزی که مجید نمی‌خواست با خودش به گور ببرد.

جن درست سرِ اذانِ صبح، دوباره ظاهر شد. این‌بار نه روی مبل، که لایِ دو لایه‌ی پرده ایستاده بود. یعنی نیمه‌ی بدنش در این دنیا بود، نیمه‌ی دیگرش لابهلایِ پارچه محو می‌شد. مثل وقتی که کسی پشتِ یک مهِ غلیظ راه می‌رود.

«آدرس را گفتم؟» جن پرسید.

کیومرث سرش را تکان داد. «نه. فقط گفتی برو به یک آدرس.»

جن لبخندی زد که پر از چین‌وچروک بود. «خیابانِ انقلاب، کوچ‌های که اسمش را هیچکس در گوگل پیدا نمی‌کند. پشتِ کتابفروشیِ متروکه. یک پله‌ی سنگی هست که به زیرزمین می‌رود. آنجا برو. در را که زدی، بگو: «من برای پس دادنِ امانت آمده‌ام.»»

کیومرث کتش را برداشت. اما قبل از رفتن، یک سوال کرد:

«چرا خودت نمی‌روی؟ چرا به یک انسانِ فراموشکار نیاز داری؟»

جن برای اولین بار، چشمانش را پلک زد. و در آن پلک زدن، کیومرث دید که زیرِ پلک‌هایش، چیزی شبیه به ساعتِ شنی می‌چرخد. دانه‌های نور، از یک طرفِ چشم به طرفِ دیگر می‌ریختند.

«چون من سایه ندارم.» جن گفت. «و آن زیرزمین، بدونِ سایه، در باز نمی‌شود. سایه‌یِ تو را نیاز دارم. قرضِ ما جن‌ها این است: هر وقت خاطر‌های را پس می‌دهیم، یک تکه از سایه‌یِ انسان را می‌گیریم. حالا نوبتِ من است که سای‌هام را پس بگیرم.»

کیومرث یک ساعت بعد، جلویِ کتابفروشیِ متروکه ایستاده بود.

درست می‌گفت. هیچ‌کس این کوچه را نمی‌شناخت. حتی موتورسیکلتِ پیکِ موتوری که از کنارش رد شد، به او نگاه عجیبی انداخت؛ انگار کیومرث تویِ دیوار راه رفته باشد.

پله‌ی سنگی را پیدا کرد. پایین رفت. هوا سردتر شد، نه سردیِ معمولی، سردیِ یخچال‌هایِ قدیمی که بویِ فریزر می‌دهند.

درِ چوبیِ زیرزمین، بدون اینکه دست بزند، باز شد.

و کیومرث وارد اتاقی شد که هیچ‌چیز در آن سایه نداشت. نه سایه‌یِ میز، نه سایه‌یِ صندلی، نه حتی سایه‌یِ خودش. انگار نور از همه‌یِ جهاتِ ممکن می‌تابید، بدون اینکه هیچ جسمی، پشتِ خودش تاریکی ایجاد کند.

وسطِ اتاق، یک مردِ جوان نشسته بود. نه، یک جنِ جوان. با موهایِ سفیدِ بلند و پوستی که مثلِ سفالِ لعاب‌خورده می‌درخشید. چشم‌هایش گرد بود (برخلافِ پیرمردِ دیشب) و در دستش، یک جعبه‌یِ چوبیِ کوچک داشت.

مردِ جوان بدون مقدمه گفت: «پیرمرد، خاطراتِ تو را پس می‌دهد، اما تو باید یک شرط دیگر را قبول کنی.»

کیومرث نفسِ عمیقی کشید. «چه شرطی؟»

جوانِ جن جعبه را باز کرد. داخلش، یک تارِ مویِ سفید بود، اما ضخیم‌تر از مویِ انسان، شبیه به سیمِ نازکِ پیانو.

«این مویِ عاشقِ من است. هزار سال پیش، او را در همین زیرزمین زندانی کردند. چون عاشقِ یک انسان شد. حالا خاطراتِ او در این مو جا مانده. اگر مو را لمس کنی، می‌توانی به ملاقاتش بروی و از او بپرسی که آیا هنوز هم مرا دوست دارد. در ازایِ این سوال، تمامِ خاطراتِ ازدست‌رفته‌ات را یک‌جا پس می‌گیری.»

کیومرث به مو نگاه کرد. می‌دانست که اگر آن را لمس کند، دیگر برنمی‌گردد. حداقل نه به همان کیومرثِ ساده‌یِ قبل.

اما دستش را جلو برد.

و درست در همان لحظه، صدایِ پیرمردِ جنِ دیشب از پشتِ سرش پیچید:
«دست نزن! اینجا تله است. او نمی‌خواهد خاطراتِ تو را پس بدهد. می‌خواهد جانت را بخرد تا عشقِ هزارساله‌اش را نجات دهد.»

کیومرث دستش را عقب کشید.

اتاق، ناگهان لرزید. و سایه‌ها، یک‌دفعه، از دیوارها آب شدند پایین…

فصل سوم: دو راهیِ سایه‌ها

کیومرث دستش را وسطِ هوا قفل کرد.
انگشتانش، دقیقاً یک میلی‌متر بالای آن تارِ مویِ سفید، ایستادند.
صدای پیرمردِ جن از پشتِ سر، مثلِ یک تیر به ستونِ فقراتش خورد.

جوانِ جن، با چشمانی که گردتر از قبل شده بودند، خشمی سرد را تویِ مردمک‌هایش جمع کرد. به پشتِ سرِ کیومرث نگاه کرد و گفت: «پیرمرد… تو عهدِ خودت را شکستی. قرار بود او را تنها بگذاری تا من با او حرف بزنم.»

پیرمرد، از میانِ تاریکیِ پله‌ها، پا پایین گذاشت. این بار بدنش کامل بود. دیگر لایِ پرده نبود. قامتی داشت که به سقفِ کوتاهِ زیرزمین می‌سایید. عبای خاکستری‌اش، در آن نورِ بی‌سایه، سیاه دیده می‌شد.

«عهد؟» پیرمرد خندید. خنده‌ای که ته‌اش سرفه‌هایِ خشکِ هزارساله بود. «عهدِ تو با من این بود که حافظه‌ی این انسان را پس بدهی، نه اینکه روحِ او را گرو بگذاری برای عشقِ مرده‌ات.»

جوانِ جن، جعبه را محکم روی میز کوبید. آنقدر محکم که گردوغباری از جنسِ نور از ته‌اش بلند شد.

«او را دوست دارم! هزار سال است که در این قفسِ مو، زندانی‌اش کرده‌اند. تو خودت گفتی که سایه‌یِ این انسان، کلیدِ همه‌ی درهایِ بسته است. من فقط از کلید استفاده می‌کنم.»

کیومرث بینِ این دو موجودِ نیمه‌شفاف، حس کرد که دارد خرد می‌شود. خبرنگارِ جنگ، در مواجهه با تانک و خمپاره، هیچ‌وقت اینقدر درمانده نبوده بود. چون آنجا دشمن را می‌دید. اما حالا، نمی‌دانست کدام‌یک از این دو جن، راست می‌گویند.

پیرمرد، قدمی به جلو برداشت و رو به کیومرث کرد.
چشمانِ کهربایی‌اش، این بار نرم شده بود. انگار که داشت با یک بچه‌ی گمشده حرف می‌زد.

«کیومرث، به خاطر بیاور. مجید در آخرین ثانیه، به تو چه گفت؟ گفت: قرضِ من پیشِ تو بود. یعنی او به تو بدهکار بود، نه تو به او. این جوانِ دروغگو، به تو گفت که خاطراتت را پس می‌دهد، اما هر خاطره‌ای که به تو برگرداند، یک سال از عمرِ باقی‌مانده‌ات را می‌خورد. اگر آن مو را لمس کنی، نه تنها حافظه‌ات را می‌گیری، بلکه دیگر از این زیرزمین بیرون نخواهی رفت.»

جوانِ جن، مشتِ خود را به دیوار کوبید. دیوار، نه صدا داد و نه ترک خورد. چون از جنسِ همان مهتابِ جامد بود.

«دروغ می‌گوید! او خودش خاطراتِ عاشقِ مرا دزدیده تا من را وابسته‌یِ خودش کند. پیرمرد، اسمش را نپرس، اما او پدرِ من است. هزار سال پیش، خودش عاشقِ یک انسان شد و حالا جلویِ عشقِ من را می‌گیرد!»

زیرزمین، شروع به لرزیدن کرد. نه لرزشِ زمین، بلکه لرزشِ فضا. انگار کسی داشت پرده‌یِ واقعیت را تکان می‌داد.

پیرمرد رو به کیومرث کرد و فقط یک جمله گفت:
«به چشمانم نگاه کن. اگر راست می‌گویم، مردمکِ چپم، گرد می‌شود. اگر دروغ، بیضی می‌ماند.»

کیومرث، با قلبی که به سرعتِ یک موشکِ قدیمی می‌تپید، به چشمِ چپِ پیرمرد خیره شد.

و مردمکِ کهربایی، آهسته آهسته، گرد شد.

سپس، پیرمرد به جعبه اشاره کرد و گفت:
«حالا انتخاب با توست، پسرِ انسان. اما عجله کن. چون طلوعِ آفتاب که بشود، من و او، هر دو، از این اتاق محو می‌شویم و تو تنها می‌مانی با سایه‌ای که دیگر مالِ خودت نیست.»

فصل چهارم: فرار از زیرِ زمینِ بی‌زمان

کیومرث، نفسِ عمیقی کشید و دستش را از روی جعبه پس کشید.
به جوانِ جن نگاه کرد و گفت: «متاسفم. ولی تو می‌خواستی جانم را بخری. من به پیرمرد اعتماد می‌کنم.»

جوانِ جن، جعبه را محکم به سینه چسباند. برای یک لحظه، چشمانِ گردِ او، بیضی شدند. یعنی خشم، شکلِ ذاتِ او را تغییر داده بود.
«پس برو! اما بدون که هر قدمی که با این پیرمرد برداری، یک خاطره‌ی تازه از دست می‌دهی. او به تو گفت که خاطراتت را پس می‌دهد؟ دروغ! او فقط خاطراتِ کهنه را جابه‌جا می‌کند. مثلِ یک عتیقه‌فروشِ حقه‌باز.»

پیرمرد، بدون اینکه جوابش را بدهد، دستِ سرد و خشکیده‌اش را روی شانه‌ی کیومرث گذاشت.
«بدو. با من بدو. تا طلوعِ آفتاب، باید به خانه‌ی خودت برگردی و درِ فلزیِ زیرزمین را از پشت، با یک سکه‌ی نقرهای قفل کنی.»

و آنها دویدند.

نه، کیومرث دوید. پیرمرد، بدون اینکه پاهایش تکان بخورد، کنارش شناور بود. پله‌های سنگی را دو تا یکی بالا رفتند. هوای سردِ زیرزمین، با هوای گرمِ کوچه‌ی بن‌بست، در هم آمیخت و یک بوی عجیب ساخت: بویِ گِلِ خیس و اسپندِ دودزده.

وقتی به کوچه رسیدند، کیومرث خم شد و نفس‌هایش را به زور مرتب کرد.
پیرمرد، بدون اینکه خسته به نظر برسد، به آسمانِ کبودِ نزدیکِ صبح نگاه کرد و گفت:
«زود باش. سکه را داری؟»

کیومرث جیبِ کتش را گشت. یک سکه‌ی پنج‌ریالیِ قدیمی پیدا کرد، از همان ضربِ سالِ ۱۳۶۰. پشتِ سکه، تصویرِ یک شیر و خورشیدِ کوچک حک شده بود.
پیرمرد نگاهش کرد و لبخندی زد.
«همان. این سکه، در روزی ضرب شده که مجید به تو گفت قرضِ من پیشِ تو بود. پس انرژیِ آن لحظه را در خودش دارد.»

کیومرث سکه را در جیبش گذاشت و پرسید:
«حالا که از آن زیرزمین فرار کردیم، خاطراتم چه می‌شود؟»

پیرمرد، برای اولین بار، نگاهش را از کیومرث دزدید. به انتهایِ کوچه خیره شد.
«راستش… من یک قولی به تو ندادم. گفتم خاطراتت را پس می‌دهم. اما نگفتم چگونه. حالا که جوانکِ عاشق‌پیشه، جعبه را با خودش برد، تنها راه این است که خودت بروی به دنیایِ خاطراتت و آنها را پس بگیری.»

کیومرث، با چشمانی که از تعجب گرد شده بود، پرسید: «دنیایِ خاطرات؟ یعنی کجا؟»

پیرمرد، دستش را به سمتِ دیوارِ انتهایِ کوچه دراز کرد. دیوار، مثلِ یک پرده‌ی سینما، شروع به موج‌زدن کرد.
«آنجا. پشتِ این دیوار، نه خانه‌ی همسایه است، نه خیابانِ بعدی. پشتِ این دیوار، سنگرِ شماست. همان شبِ آخر. اگر بتوانی از آن سنگر، یک تکه‌سنگ بردار بیایی، تمامِ خاطراتت برای همیشه پیشِ تو می‌ماند.»

کیومرث، با قدمی لرزان، به سمتِ دیوار رفت. نوکِ انگشتانش را رویِ سطحِ آجری گذاشت.
و ناگهان، آجرها، از هم باز شدند. مثلِ یک درِ تاشویِ قدیمی.
از آن سو، بویِ باروت و خاکِ سنگر، به مشامش خورد.

پیرمرد، از پشتِ سر، با صدایی که حالا شبیه به پدری مهربان بود، گفت:
«اما یک چیز را به خاطر داشته باش: در آن دنیا، با مجید روبرو می‌شوی. ولی او دیگر آن مجیدِ سابق نیست. او حالا یک نگهبانِ خاطره است. اگر به چشمانش نگاه کنی و او تو را بشناسد، برمی‌گردی. اگر نه، برای همیشه در آن سنگر، گرفتارِ یک روزِ تکراری می‌شوی.»

کیومرث، یک قدم از دیوار گذشت.
سپس، پشتِ سرش را نگاه کرد. پیرمرد داشت محو می‌شد. انگار که نورِ خورشید، بدنِ نیمه‌شفافِ او را آب می‌کرد.

پیرمرد، آخرین جمله‌اش را فریاد زد:
«مواظب باش! در آن سنگر، مجید یک سوال از تو می‌پرسد. اگر جوابش را درست بدهی، سنگ را به تو می‌دهد. اگر نه… خاطراتت را برای همیشه به جوانِ عاشق‌پیشه می‌بازیم.»

و پیرمرد، با طلوعِ اولین پرتوِ آفتاب، کاملاً ناپدید شد.

کیومرث، تنها، وسطِ سنگری ایستاد که بویِ مرگ و زندگی را یکجا می‌داد.
از دور، صدایِ قدم‌هایِ سنگینی می‌آمد. قدم‌هایی که مالِ یک سرباز بود با چکمه‌هایِ نظامی.
و کیومرث می‌دانست که آن صدا، مالِ مجید است.

فصل پنجم: سوالِ بی‌پاسخ

مجید، کلاهخود را از سر برداشت.
چشمانِ نورانی‌اش، این بار، مثلِ دو کهکشانِ کوچک، آرام می‌چرخیدند.
سنگِ خون‌رنگ را در کفِ دستِ چپش گرفته بود و با دستِ راست، به سمتِ سنگرِ نمناک اشاره کرد.

«کیومرث… من اینجا، هزاران شب را فقط به یک فکر گذرانده‌ام. اینکه آیا انسان‌ها، وقتی خاطره‌ای را فراموش می‌کنند، آن را واقعاً از دست می‌دهند؟ یا اینکه خاطره، خودش، راهی برای گریز از صاحبش پیدا می‌کند؟»

صدایش، دیگر صدایِ یک سرباز نبود. چیزی شبیه به صدایِ سنگریزه‌هایی بود که در تهِ یک چاهِ عمیق، به هم می‌خورند.
کیومرث، در برابرِ این پرسش، احساس کرد که کوچک‌تر از همیشه است.

مجید، سنگ را بالا گرفت، طوری که نورِ کهکشانیِ چشمانش، رویِ سطحِ تیزِ آن، سایه‌هایی از اشکالِ عجیب انداخت.
«من در این سال‌ها، فهمیدم که خاطرات، فقط تصاویرِ ذهنی نیستند. خاطرات، موجوداتی زنده‌اند. آنها نفس می‌کشند، رشد می‌کنند و گاهی، فرار می‌کنند. من نگهبانِ این سنگ هستم، اما نه برای اینکه از آن محافظت کنم… برای اینکه خودِ سنگ، از من می‌خواهد که یک سوال را از اولین انسانی که به اینجا می‌آید، بپرسم.»

او سنگ را به سمتِ کیومرث دراز کرد، اما نه برای بخشیدن، که برای نمایش.
«این سنگ، یک خاطره‌ی خاص را در خودش پنهان کرده. نه خاطره‌ی آن شبِ آخرِ من، که خاطره‌ی اولین باری است که تو، کیومرث، به مرگ فکر کردی. نه ترس از مرگ، که شیفتگی‌ات به آن. اولین باری که مرگ را نه به عنوانِ یک دشمن، که به عنوانِ یک درِ نورانی، دیدی.»

کیومرث، لرزید.
او هیچ‌وقت، این خاطره را به کسی نگفته بود. حتی به سارا.
سالِ ۱۳۵۸. او هفده ساله بود. در یک راهپیمایی، یک گلوله از کنارِ گوشش عبور کرد و به دیوار خورد. در آن لحظه، به جایِ ترس، یک آرامشِ عجیب او را فرا گرفته بود. انگار که مرگ، دستی گرم رویِ شانه‌اش گذاشته و گفته بود: «عجله نکن. وقتش که برسد، خودم می‌آیم.»

مجید، لبخندی زد که انگار خاطره‌ی کیومرث را می‌خواند.
«آره. همان لحظه. سنگ، آن حس را ضبط کرده. حالا سوالِ من این است:»

او مکثی کرد. نورِ کهکشان‌هایِ چشمانش، یک‌باره، خاموش شد. سنگر، در تاریکیِ مطلق فرو رفت.
و صدایِ مجید، از همه‌یِ جهاتِ ممکن، پیچید:

«اگر بدانی که پس از مرگ، نه بهشت هست و نه جهنم… اگر بدانی که مرگ، فقط بازگشتِ خاطراتِ تو به خودِ جهان است (یعنی تو تبدیل به یک خاطره‌ی جمعی می‌شوی که هر انسانِ دیگری، می‌تواند آن را تجربه کند) … آیا باز هم حاضری این سنگ را بشکنی و تمامِ خاطراتت را پس بگیری؟ یا ترجیح می‌دهی که فراموش‌شده‌ات، تا ابد، فقط مالِ خودِ خودت بماند؟»

سکوت.
سنگینیِ سکوت، به اندازه‌یِ تمامِ گلوله‌هایی که در آن جنگ شلیک شده بود، سنگین بود.

کیومرث، به سنگ نگاه کرد. به آن سطحِ خون‌رنگ و تیز.
می‌دانست که اگر سنگ را بشکند، تمامِ خاطراتش برمی‌گردند، اما با خودشان، این آگاهیِ تلخ را هم می‌آورند که او فقط یک ظرف برای خاطرات بوده، نه صاحبِ آنها.
و اگر سنگ را نشکند، برای همیشه، با همان تهی‌دستیِ آلزایمری، زندگی می‌کرد، اما دستِ کم، آن خاطره‌یِ نابِ هفده‌سالگی، برای همیشه، فقط مالِ خودش می‌ماند.

دست‌هایش را به سمتِ سنگ برد.
اما این بار، نه برای گرفتن، که برای لمسِ سطحِ آن.

و درست در همان لحظه، از پشتِ سر، صدایِ پیرمردِ جن، دوباره پیچید، اما این بار با لحنی که می‌گفت:
«کیومرث… این سوال، مالِ خودِ مجید نیست. این سوال، مالِ خودِ جهانِ خاطرات است. جوابش را از تهِ دلت بگو… چون سنگ، دروغ را تشخیص می‌دهد.»

فصل ششم: سنگِ گمشده‌ی جن‌ها

کیومرث، درست در لحظه‌ای که می‌خواست به سوالِ مجید جواب دهد، ناگهان سنگ از دستِ مجید پرت شد.

نه، پرت نشد. کشیده شد. انگار یک آهنربای غول‌پیکر، آن را از میانِ انگشتانِ مجید قاپید. سنگ، با صدایِ سوختن در هوا، به سمتِ دیوارِ پشتیِ سنگر رفت و درونِ یک شکافِ تاریک، ناپدید شد.

مجید، با چشمانی که دوباره روشن شدند، فریاد زد: «نه! این را من کنترل نمی‌کنم! کسی از بیرون، سنگ را می‌کشد!»

سپس، دیوارِ سنگر، مثلِ یک پرده‌ی سینما، چین خورد و تصویری از دنیایِ واقعی را نشان داد:
یک مغازه‌ی عتیقه‌فروشیِ قدیمی در خیابانِ انقلاب. پشتِ میز، یک مردِ کچل با عینکِ ته‌استکانی نشسته بود و سنگِ خون‌رنگ را در دست گرفته بود، با لبخندی که می‌گفت: «پیداش کردم.»

مجید، رو به کیومرث کرد: «این مرد، یک انسانِ معمولی نیست. او خاطره‌خوار است. خاطراتِ جن‌ها را می‌دزدد و به کلکسیونرهایِ پولدار می‌فروشد. اگر سنگ پیشِ او بماند، نه تنها خاطراتِ تو، بلکه خاطراتِ تمامِ جن‌هایی که در این سنگر زندانی‌اند، برای همیشه نابود می‌شود.»

و ناگهان، سنگر شروع به ریزش کرد. نه ریزشِ خاک، که ریزشِ زمان. تکّه‌هایی از گذشته، مثلِ شیشه‌هایِ شکسته، از سقف می‌بارید و رویِ زمین، تبدیل به تکه‌هایِ سفالِ کهنه می‌شد.

پیرمردِ جن، از پشتِ سرِ کیومرث، با صدایی که نفس‌نفس می‌زد، گفت:
«باید بروی بیرون. به دنیایِ خودت. آن مردِ کچل، سنگ را درونِ یک کتابِ قفل‌شده پنهان می‌کند. کتاب در طبقه‌یِ دومِ مغازه، پشتِ یک قفسه‌یِ چوبیِ گردان است. تو باید بروی و کتاب را بدزدی. اما نه با دستِ خالی…»

پیرمرد، یک جعبه‌یِ کبریتِ قدیمی را از لایِ عبایش بیرون آورد و به کیومرث داد.
«این، کبریتِ نسوختنی است. هر کبریتش، یک دقیقه وقتِ اضافه به تو می‌دهد. یعنی اگر در مغازه گیر کردی، یک کبریت بزن و دنیا برایِ یک دقیقه، یخ می‌زند. فقط تو می‌توانی حرکت کنی. اما مواظب باش… کبریت‌ها فقط سه تا هستند.»

کیومرث، جعبه‌ی کبریت را در جیبِ کتش گذاشت.
سپس، به مجید نگاه کرد. مجید داشت محو می‌شد. سنگر، داشت تبدیل به یک اتاقِ خالیِ سفید می‌شد.

مجید، آخرین جمله‌اش را با لبخند گفت:
«کیومرث… اگر کتاب را آوردی، نه تنها خاطراتِ خودت را پس می‌گیری، بلکه می‌توانی یک خاطره‌ی جدید هم بسازی. خاطره‌ای که هیچ‌کس تا به حال تجربه نکرده. مثلاً… یک روزِ بارانی در بهارِ ۱۳۷۰، که من و تو و سارا، با هم از یک پلِ چوبی عبور می‌کنیم. آن پل، در دنیایِ واقعی، ۳۰ سال پیش خراب شده. اما تو می‌توانی آن را بازسازی کنی.»

و کیومرث، با یک چشم‌زدن، خود را در کوچه‌یِ پشتِ کتابفروشیِ متروکه یافت.

هوا، بویِ کباب و دودِ ماشین می‌داد.
دستش را در جیبش کرد. جعبه‌ی کبریت، گرمایِ عجیبی داشت.
و از پنجره‌یِ طبقه‌یِ دومِ مغازه‌یِ عتیقه‌فروشی، نگاهِ مردِ کچل، به او خیره شده بود.

مرد، پنجره را باز کرد و با صدایی که مثلِ شنِ خشک بود، گفت:
«پیرمرد! من منتظرت بودم. بیا بالا، چای تازه دم کرده‌ام. راستی… کتابی که دنبالشی، پشتِ قفسه‌یِ گردان است. اما اگر اشتباه بچرخی، به جایِ کتاب، یک مارِ زنگی را بغل می‌کنی.»

و خندید. خنده‌ای که ته‌اش، خش‌خشِ فلس‌هایِ مار بود.

فصل هفتم: مغازه‌ی ساعت‌هایِ ایستاده

کیومرث، درِ چوبیِ مغازه را با نوکِ انگشتانش باز کرد.
زنگِ کوچکی بالایِ در، به صدا درآمد. اما صدا، نه مثلِ زنگِ معمولی، که مثلِ خنده‌یِ یک بچه‌ی دورِ دست بود.

داخلِ مغازه، بویِ چوبِ پوسیده و عطرِ کهنه‌یِ لاله‌ها می‌پیچید.
دیوارها، پر از قفسه‌هایِ بلندی بود که هرکدام، پر از ساعت‌هایِ دیواریِ قدیمی بود. اما عجیب این بود که همه‌یِ ساعت‌ها، عقربه‌هایشان روی عددِ ۳:۲۱ ایستاده بود. همان ساعتی که کیومرث در آن شبِ اول، از خواب پریده بود.

مردِ کچل، پشتِ پیشخوان نشسته بود و با یک چاقویِ کوچک، سیبی را پوست می‌کند.
سیب، پوستِ کنده‌اش به زمین نمی‌ریخت. پوست، مثلِ یک نوارِ بلند و پیوسته، دورِ پایه‌یِ صندلی می‌پیچید و هر لحظه، بلندتر می‌شد.

«بنشین، پیرمرد.» مرد گفت، بدون اینکه نگاهش را از سیب بردارد. «چایت را می‌ریزم. اما قبلش، یک سوال: چرا فکر می‌کنی که من سنگِ تو را دزدیده‌ام؟ شاید خودِ سنگ، دوست داشته بیاید پیشِ من.»

کیومرث، جعبه‌ی کبریت را تویِ جیبش فشار داد. نه، هنوز وقتش نبود.
«چون مجید گفت تو خاطره‌خوار هستی.»

مردِ کچل، برای اولین بار، سرش را بلند کرد. چشمانش، مثلِ شیشه‌یِ دوْسویه بود. یعنی کیومرث، هم می‌توانست درونِ آنها را ببیند (که پر از گردوغبارِ کهنه بود) و هم می‌توانست انعکاسِ صورتِ خودش را در آنها تماشا کند.

«مجید؟» مرد خندید. «آن سربازِ مرده؟ او به تو گفت که من دزد هستم؟ مجید، خودش یک خاطره‌یِ دزدیده‌شده است. او را هزار سال پیش، یک جنِ پیر از گورستانِ بغداد دزدید و در آن سنگر، کار گذاشت تا نگهبانِ دروغین باشد. مجید، هیچ‌وقت رفیقِ تو نبوده. او یک تصویرِ قرضی است که جن‌ها برای فریبِ تو ساخته‌اند.»

دست‌هایِ کیومرث، شروع به لرزیدن کرد.
اگر مجید دروغ بود، پس آن بغضِ سال‌هایِ گذشته، چی بود؟ آن دلتنگیِ شبانه، چی بود؟

مردِ کچل، سیبِ پوست‌کنده را جلویِ کیومرث گذاشت.
سیب، هیچ‌دانه‌ای نداشت. گوشتِ آن، به جایِ سفید، به رنگِ طلایِ کهنه بود.

«این سیب را بخور. اگر خوردی، به تو نشان می‌دهم که مجید، در آن شبِ آخر، در واقع به تو چه گفته. نه آن جمله‌یِ قرض، که جمله‌یِ واقعی را. آن جمله‌ای که جنِ پیر، از دهانِ مجید دزدید و با جمله‌یِ «قرضِ من پیشِ تو بود» عوض کرد.»

کیومرث، به سیب نگاه کرد. بویِ بهشتِ گمشده می‌داد.
اما یک چیز را به خاطر داشت: در تمامِ افسانه‌هایِ قدیمی، سیب، همیشه دروغ را پنهان می‌کرده.

او سیب را زمین گذاشت و به سمتِ قفسه‌یِ گردان، قدم برداشت.
مردِ کچل، با خونسردی کامل، گفت:
«آه… پس راهِ سختی را انتخاب کردی. خب، قفسه را بچرخان. اما هر بار که می‌چرخانی، یک شیء از گذشته‌ات از لایِ قفسه بیرون می‌افتد. اگر آن شیء را لمس کنی، در همان لحظه گیر می‌افتی. اگر ردش کنی، یک قدم به کتاب نزدیک‌تر می‌شوی.»

کیومرث، دستش را رویِ لبه‌یِ قفسه‌یِ چوبیِ گردان گذاشت.
و چرخاند.

قفسه، با صدایِ جیغِ یک حیوانِ زخمی، چرخید.
و از طبقه‌یِ سوم، یک شیء به زمین افتاد:
یک عروسکِ پارچه‌ای، با چشمانِ دکمه‌ایِ آبی، که دقیقاً شبیه عروسکِ دورانِ کودکیِ سارا بود.

عروسک، رویِ زمین، شروع به آواز خواندن کرد. با صدایِ سارا، اما سارایِ پنج‌ساله:
«کیومرث… منو ول نکن… منو ول نکن…»

دست‌هایِ کیومرث، بدونِ اراده، به سمتِ عروسک رفت.
اما درست در یک میلی‌متری، ایستاد.

چشمانِ دکمه‌ایِ عروسک، ناگهان، به چشمانِ او دوخته شد.
و کیومرث، در عمقِ آن دکمه‌ها، چیزی دید که قلبش را فشرد: انعکاسِ صورتِ مردِ کچل، که پشتِ سرش ایستاده بود و سیبِ طلایی را گاز می‌زد.

مردِ کچل، با دهانِ پر، گفت:
«برگرد، پیرمرد. عروسک را بردار. بغلش کن. ببین که چقدر نرم است… مثلِ خاطراتِ نرمِ کودکی…»

اما کیومرث، دستش را پس کشید.
به جایِ عروسک، جعبه‌ی کبریت را از جیبش درآورد، یک کبریت کشید و رویِ دیوار، خراشاند.

شعله، سبز شد.

و دنیا، ایستاد.

فصل هشتم: دقیقه‌یِ یخ‌زده

ساعت‌هایِ دیواری، عقربه‌هایشان قفل شدند.
مردِ کچل، با سیبِ نیم‌خورده در دهان، مثلِ یک مجسمه‌یِ مومی، بی‌حرکت ایستاد.
گردوغبارِ هوا، به شکلِ قطراتِ ریزِ طلایی، در فضا معلق ماندند.

کیومرث، تنها موجودِ متحرک در مغازه، نفسِ عمیقی کشید.
اکنون، فقط یک دقیقه وقت داشت.
به سمتِ قفسه‌یِ گردان دوید. این بار، قفسه را محکم و سریع چرخاند. عروسک، از جلویِ چشمش عبور کرد، اما دیگر آواز نمی‌خواند.
از طبقه‌یِ پنجم، یک تفنگِ شکسته افتاد. تفنگِ خودش، از همان روزهایِ جنگ.
از طبقه‌یِ هفتم، یک دستبندِ نقرهای که یادش نمی‌آمد مالِ کیست.

سپس، از طبقه‌یِ آخر، یک کتابِ چرمیِ قرمز، به آرامی، جلویِ پاهایش غلتید.

رویِ جلدِ کتاب، هیچ نوشته‌ای نبود.
اما وقتی کیومرث آن را باز کرد، صفحه‌یِ اول، یک جمله داشت:

«به نامِ خاطراتی که هرگز اتفاق نیفتادند.»

زیرِ جمله، یک عکس بود:
سارا، مجید و کیومرث، نشسته رویِ یک پلِ چوبی، در زیرِ باران.
پلی که ۳۰ سال پیش خراب شده بود.
پلی که هیچ‌وقت، هیچ‌کدام از آنها، با هم از رویش عبور نکرده بودند.

و ناگهان، کیومرث فهمید که این کتاب، قدرتِ ساختنِ خاطراتِ تازه را دارد.

اما صدایِ شکستنِ یخ، از پشتِ سر آمد.
مردِ کچل، داشت حرکت می‌کرد. کبریت، داشت تمام می‌شد.

کیومرث، کتاب را در آغوش گرفت و به سمتِ در دوید.
اما در، قفل بود.
و مردِ کچل، با چشمانی که حالا کاملاً سیاه شده بودند، داشت از پشتِ پیشخوان، بلند می‌شد.

فصل نهم: پلی که هرگز نبود

دومین کبریت، در دستِ کیومرث بود.
نزدیک بود آن را رویِ دیوار بکشد که ناگهان، به کتابِ قرمزِ چرمی نگاه کرد.
صفحه‌ی اول، با آن عکسِ بارانیِ پلِ چوبی، همچنان باز بود.
سارا، مجید و خودش، در آن تصویر، چنان شاد و بی‌خیال می‌خندیدند که انگار هیچ‌وقت، جنگی در کار نبوده است.

پشتِ سر، مردِ کچل، داشت از قالبِ یخ‌زده بیرون می‌آمد.
انگشتانش، یکی‌یکی، شروع به تکان خوردن کردند.
صدایِ ترکیدنِ یخ، مثلِ شیشه‌یِ خردشونده، فضا را پر کرد.

کیومرث، به جایِ کشیدنِ کبریت، کتاب را بازتر کرد.
انگشتِ لرزانش را رویِ آن عکسِ بارانی گذاشت و با چشمانِ بسته، یک خواسته را در دلش زمزمه کرد:

«کاش… این لحظه، واقعی بود. کاش من و سارا و مجید، زیرِ همان باران، رویِ همان پل، ایستاده بودیم. کاش یک روزِ بارانیِ بهارِ ۱۳۷۰، اصلاً جنگی در کار نبود.»

کتاب، گرم شد.
نورِ ملایمی از زیرِ انگشتانش بیرون زد.
و ناگهان، دیوارِ مغازه، مثلِ یک فیلمِ قدیمی، شروع به محو شدن کرد.

جایش، تصویری از یک پلِ چوبیِ کهنه، با نرده‌هایِ پوسیده، رویِ سطحِ آبِ یک رودخانه، ظاهر شد.
باران، آرام می‌بارید.
و بویِ گِلِ خیس و برگِ تر، جایِ بویِ چوبِ پوسیده و عطرِ کهنه را گرفت.

مردِ کچل، با چشمانی که از کاسه بیرون زده بود، فریاد زد:
«نه! کتاب را نبند! این خاطره‌یِ دروغین، قدرتِ واقعیت را ندارد! تو فقط داری فرار می‌کنی!»

اما کیومرث، دیگر صدایِ او را نمی‌شنید.
یک قدم به سمتِ آن دیوارِ بارانی برداشت.
پای راستش، به جایِ کفِ چوبیِ مغازه، رویِ تخته‌یِ ترِ پل فرود آمد.
سپس، پای چپش.
و ناگهان، تمامِ بدنش، از مغازه بیرون کشیده شد و رویِ پل، زیرِ باران، ایستاد.

باران، واقعی بود.
قطراتِ سرد، رویِ پوستِ صورتش می‌نشستند.
از دور، صدایِ رودخانه، آرام و یکنواخت، جاری بود.
و جلویِ چشم‌هایش، دو سایه ایستاده بودند:
سارا، با همان لباسِ گل‌گلی که در عروسی‌شان پوشیده بود.
و مجید، بدون کلاهخود، با موهایی که به بادِ بارانی رقص می‌کرد.

سارا، لبخندی زد که در آن، هم عشق بود، هم اندوه.
«کیومرث… تو بالاخره آمدی. من هزار سال است که رویِ این پل، منتظرت هستم.»

کیومرث، نفسش بند آمد.
«سارا… تو مردی. سه سال پیش، مردی.»

سارا خندید. صدایش، مثلِ زنگِ نقره‌ایِ کوچکی بود که زیرِ باران، می‌پیچید.
«من در دنیایِ واقعی مردم. اما در این کتاب، در این خاطره‌یِ تازه، هنوز زنده‌ام. چون تو مرا اینجا خلق کردی. حالا، یک سوال از تو دارم:»

او دستش را به سمتِ پشتِ کیومرث دراز کرد. پشتِ سرِ کیومرث، مغازه‌یِ عتیقه‌فروشی، هنوز مثلِ یک سوراخِ سیاه در دیوارِ باران، باز بود.
مردِ کچل، با چشمانِ سرخ، از لایِ آن سوراخ، داشت خودش را به بیرون می‌کشید.

سارا، با چشمانی که مثلِ آسمانِ بارانی، خاکستری و عمیق بود، پرسید:
«می‌خواهی با من بمانی، در همین خاطره‌یِ تازه؟ یا می‌خواهی برگردی و کتاب را نجات دهی؟ اگر بمانی، مردِ کچل، مغازه و کتاب را با خودش به دنیایِ زیرزمینیِ جن‌ها می‌برد. اگر برگردی، مرا برای همیشه، در این پلِ بارانی، تنها می‌گذاری.»

مجید، که تا حالا سکوت کرده بود، یک قدم جلوتر آمد.
صدایش، این بار، نه صدایِ یک سرباز، که صدایِ یک پیرمردِ دانا بود:
«کیومرث، بدان که اگر با سارا بمانی، این پل، تبدیل به بهشتِ شخصیِ تو می‌شود. اما جنِ پیر (همان که کبریت‌ها را به تو داد)، در دنیایِ واقعی، دارد می‌میرد. زیرا سنگِ خاطرات، در دستِ مردِ کچل، دارد او را ضعیف می‌کند. اگر کتاب را نجات دهی، جانِ جنِ پیر را نجات داده‌ای… اما این آخرین بار است که سارا را می‌بینی.»

کیومرث، به چشمانِ سارا نگاه کرد.
به آن لبخندِ آرام، به آن موهایِ خیسِ باران‌خورده.
سپس، به سوراخِ مغازه نگاه کرد که مردِ کچل، نیمی از بدنش را از آن بیرون کشیده بود و داشت کتابِ قرمز را با دندان‌هایش، تکه‌تکه می‌کرد.

دست‌هایِ کیومرث، به سمتِ کتاب دراز شد.
اما چشمانش، همچنان به سارا دوخته بود.
و گفت:
«سارا… من تو را دوست دارم. اما جنِ پیر، اولین کسی بود که بدونِ چشمداشت، به من کمک کرد. من نمی‌توانم بگذارم که بمیرد. من برمی‌گردم… اما قول می‌دهم که این پل را، هر روز، در ذهنم، بازسازی کنم. تو برای همیشه، در خاطره‌یِ من، زنده‌ای.»

سارا، لبخندش را به بزرگیِ تمامِ غروب‌ها، گشاد کرد.
و گفت: «پس برو… اما یک چیز را بدان: آن جنِ پیر، دروغی بزرگ به تو گفته. او به تو گفت که نگهبانِ خاطرات است. اما او خودش، خالقِ خاطراتِ دروغین است. مجیدِ واقعی، هیچ‌وقت عاشقِ من نبود. آن جمله‌یِ «قرضِ من پیشِ تو بود» را خودِ جنِ پیر، در دهانِ مجید گذاشت تا تو را وادار به سفر کند. او برای خودش، یک نقشه‌یِ دیگر دارد…»

و قبل از اینکه کیومرث بتواند بیشتر بپرسد، بدنش به عقب پرت شد.

دوباره در مغازه بود.
باران، ناپدید شد. سارا، ناپدید شد.
فقط کتابِ قرمز، نصفه‌شده، رویِ زمین افتاده بود.
و مردِ کچل، با تمامِ قد، ایستاده بود و کتاب را با پا، له می‌کرد.

اما کیومرث، دیگر نمی‌ترسید.
دستش را در جیبش کرد.
یک کبریت، هنوز مانده بود.

مردِ کچل، با صدایِ جیغِ مارها، گفت:
«آخرین کبریتت را بزن! بزن تا ببینم چه می‌شود! اما بدان که بعد از آن، هیچ‌کس، نه تو، نه جنِ پیر، نه سارا، نه مجید… هیچ‌کس، هیچ‌چیزی را به خاطر نخواهد آورد. چون کبریتِ آخر، تمامِ خاطراتِ جهان را، یک‌جا می‌سوزاند.»

فصل دهم: حقیقتِ تلخ، آزادیِ شیرین

کیومرث، با دستانی که می‌لرزید، کتابِ نیمه‌سوخته را از زیرِ پایِ مردِ کچل بیرون کشید.
جلدِ چرمی، هنوز گرم بود و بویِ سوختگیِ کاغذ، فضا را پر کرده بود.

مردِ کچل، با چشمانِ کاملاً سیاه، خندید:
«آخرین صفحه را بخوان! ببین که جنِ پیر، چه دروغی در آن پنهان کرده!»

کیومرث، صفحه‌یِ آخر را باز کرد.
خطی بود، با مرکبی که به جایِ جوهر، از خونِ خشکیده نوشته شده بود:

«ای کسی که این کتاب را خواندی، بدان که تمامِ خاطراتِ موجود در این کتاب، جعلی هستند. من، جنِ پیر، هیچ‌وقت نگهبانِ خاطرات نبوده‌ام. من، شکارچیِ جان‌هایِ تنها بوده‌ام. هر انسانی که به دنبالِ خاطراتِ گمشده‌اش می‌آید، در نهایت، جانِ خود را به من می‌بازد و من، با جانِ او، جاودانه می‌شوم. تو، کیومرث، هشتمین قربانیِ من هستی.»

کیومرث، کتاب را محکم بست.
حسِ خیانت، مثلِ یک چاقویِ سرد، از پشتِ گردنش پایین رفت.
پس پیرمردِ جن، تمامِ این مدت، داشت با او بازی می‌کرد. کبریت‌ها، سفر به سنگر، دیدار با مجید، فرار از زیرزمین… همه، یک نقشه‌یِ حساب‌شده بود برای اینکه جانِ کیومرث، در نهایت، به تار و پودِ وجودِ جنِ پیر بپیوندد.

مردِ کچل، این بار با صدایی که شبیه به یک پدرِ مهربان بود، گفت:
«حالا فهمیدی؟ من، این کتاب را دزدیدم تا تو را نجات دهم. جنِ پیر، هزار سال است که انسان‌هایِ تنها را به دامِ خاطراتِ دروغین می‌اندازد. تو اگر آن کبریتِ آخر را بزنی، تمامِ خاطراتِ جهان می‌سوزد، اما جنِ پیر هم با آنها می‌سوزد. فقط یک راه برای نجاتِ خودت و نابودیِ او هست:»

مردِ کچل، انگشتِ چاقویِ کوچکش را به سمتِ کتاب گرفت.
«صفحه‌یِ آخر را پاره کن. اما نه با دست، که با نیت. با نیتِ این که دیگر هیچ‌وقت، به دنبالِ خاطراتِ گمشده‌ات نباشی. قبول کن که فراموشی، گاهی رحمت است. قبول کن که بعضی چیزها، بهتر است برای همیشه، نادیده بمانند.»

کیومرث، نگاهش را به کتاب دوخت.
تمامِ این هفته، دنبالِ چه چیزی می‌گشت؟
آیا واقعاً به خاطراتِ گمشده نیاز داشت، یا فقط بهانه‌ای برای فرار از تنهاییِ حالا؟

چشمانش را بست.
و در آن تاریکیِ ارادی، تصویرِ سارا را دید. همان سارایِ رویِ پلِ بارانی.
اما این بار، سارا داشت به او نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. لبخندی که می‌گفت: «من را فراموش نکن، اما به خاطرِ من، خودت را نابود نکن.»

کیومرث، صفحه‌یِ آخر را، با نیتِ رهایی، پاره کرد.

نه با دست، که با ذهن.
فقط کافی بود که با تمامِ وجود، آرزو کند که دیگر هیچ‌وقت، دلبسته‌یِ خاطراتِ کهنه نباشد.

و کتاب، ناگهان، درخشید.
نوری از تهِ آن بیرون زد که تمامِ مغازه را سفید کرد.
مردِ کچل، با فریادِ وحشت، به عقب پرت شد و به دیوار خورد.
سپس، کتاب، مثلِ یک مشتِ گردوغبار، در هوا پراکنده شد و ناپدید گشت.

و در همان لحظه، کیومرث، همه‌چیز را به یاد آورد.

نه به روشِ قبل، که تصاویرِ مبهم و پراکنده بودند.
این بار، خاطرات، مثلِ یک رودخانه، به آرامی و با نظم، از ذهنش عبور می‌کردند.
اسمِ همکلاسیِ دورانِ دبستان، عطرِ نانِ تازه‌یِ نانواییِ محل، صدایِ خنده‌یِ سارا در شبِ عروسی، و حتی بویِ باروتِ آن سنگرِ آخر را… همه را به یاد آورد.

اما با این تفاوت که دیگر، آن خاطرات، او را نمی‌گرفتند.
دیگر مانندِ یک زندانی، درونِ آنها گیر نکرده بود.
آنها آمده بودند، دیده شدند، و مثلِ مهمانانی مهربان، رفتند تا جایی که به آنها نیاز باشد، برگردند.

مردِ کچل، از رویِ زمین بلند شد. چشمانِ سیاه‌اش، به مرور، شفاف شدند و حالا، مثلِ چشمانِ یک انسانِ معمولی، قهوه‌ای بودند.
به کیومرث نگاه کرد و گفت:
«آفرین. تو از پسِ آن برآمدی. جنِ پیر، همین حالا، در دنیایِ خودش، در حالِ نابودی است. چون تو با آزادیِ خودت، تارِ عنکبوتِ خاطراتِ دروغینِ او را پاره کردی.»

کیومرث، نفسِ عمیقی کشید.
هوایِ مغازه، دیگر بویِ چوبِ پوسیده نمی‌داد. بویِ باران می‌داد. همان بارانِ پلِ چوبی.

از پنجره نگاه کرد به بیرون. خیابانِ انقلاب، زیرِ نورِ آفتابِ بعدازظهر، جان گرفته بود. مردم می‌رفتند و می‌آمدند. زندگی، در جریان بود.

مردِ کچل، کلاهِ خود را از رویِ میز برداشت و رو به کیومرث کرد:
«حالا برو خانه، پیرمرد. یادت باشد که خاطرات، مثلِ پرندگانند. اگر آنها را در قفس کنی، می‌میرند. اگر آزادشان بگذاری، هر وقت که دلت بخواهد، برمی‌گردند و رویِ شانه‌ات می‌نشینند.»

کیومرث، بدون اینکه جوابی بدهد، از مغازه بیرون رفت.
زیرِ نورِ آفتاب، احساسِ سبکیِ عجیبی داشت.
دستش را در جیبش کرد. جعبه‌ی کبریتِ خالی را درآورد و به سمتِ سطلِ زباله‌یِ کنارِ خیابان پرت کرد.

سپس، قدم زد.
نه به سمتِ خانه، که به سمتِ پارکی که سارا دوست داشت.
می‌خواست آنجا بنشیند، رویِ همان نیمکت، و بدونِ اینکه چیزی را به خاطر بیاورد یا فراموش کند، فقط حضور داشته باشد. در لحظه.

آسمان، آبیِ آرامی داشت.
و کیومرث، برای اولین بار بعد از سالها، لبخند زد.
لبخندی که نه به خاطرِ یک خاطره، که به خاطرِ همین حالا بود.

فصل یازدهم: چنارِ هزارساله

سه هفته از آن ماجرا گذشت.

کیومرث، دیگر آن پیرمردِ فراموشکارِ سابق نبود. خاطراتش، مثلِ پرندگانی که قفسشان را شکسته بودند، هر وقت نیاز داشت، برمی‌گشتند و رویِ شانه‌اش می‌نشستند. او حالا می‌توانست اسمِ همه‌یِ همسایه‌هایِ قدیمی را به خاطر بیاورد، مسیرِ خانه‌یِ کودکی‌اش را در خواب ببیند، و حتی طعمِ چایِ سارا را در گلو حس کند.

اما یک شب، درست همان ساعتِ ۳:۲۱، زنگِ در به صدا درآمد.

کیومرث، با قلبی که تند نمی‌زد، در را باز کرد.

جوانِ جن، همان که در زیرزمین، جعبه‌یِ مویِ عاشقش را نشان داده بود، پشتِ در ایستاده بود.
اما این بار، دیگر آن چشمانِ گردِ خشمگین را نداشت. چشمانش، مثلِ دو دریایِ آرامِ بنفش، به کیومرث خیره شده بود.
و رویِ دستانش، جایِ زخم‌هایِ عمیقی دیده می‌شد که مثلِ کهکشان، می‌درخشیدند.

«پیرمرد…» جنِ جوان، با صدایی که شکسته بود، گفت: «مرا ببخش. آن روز، می‌خواستم جانت را بخرم. اما حالا، دیگر جنِ پیر نیست که تو را تهدید کند. او نابود شد. اما من… تنها شدم.»

کیومرث، بدون ترس، کنار رفت تا جن وارد شود.
«برای چه آمده‌ای؟»

جوانِ جن، رویِ مبل نشست. بدنش، این بار، شفاف‌تر از قبل بود. انگار که داشت از درون، ذوب می‌شد.
«عشقِ من، هنوز درونِ همان تارِ مو، زندانی است. جنِ پیر، قبل از نابودی، مو را در جایی پنهان کرد که فقط یک انسان می‌تواند به آن دست پیدا کند. درونِ قلبِ یک درختِ کهنسال در شمالِ ایران. درختی که به آن «چنارِ هزارساله» می‌گویند. اما هر کسی که به آن درخت دست بزند، خاطراتِ هزار ساله‌یِ درخت، به ذهنش هجوم می‌آورد و دیوانه می‌شود.»

کیومرث، به دست‌هایِ زخمیِ جن نگاه کرد.
«تو خودت رفتی؟»

جن، سری تکان داد. اشک‌هایی که مثلِ جیوه، نقره‌ای و سنگین بودند، از گوشه‌یِ چشمانش چکیدند و رویِ فرش، تبدیل به دانه‌هایِ براقِ کوچکی شدند.
«رفتم. اما درخت، مرا پس زد. چون من یک جن هستم و درخت، فقط به انسان‌ها اجازه‌یِ ورود می‌دهد. آن روز که تو در مغازه، کتاب را پاره کردی و خاطراتِ دروغین را نابود کردی، درخت، تو را به عنوانِ یک «انسانِ آزاد» شناخت. حالا فقط تو می‌توانی مو را از دلِ چنار بیرون بیاوری.»

کیومرث، به ساعت نگاه کرد. ۳:۲۴.
«اگر مو را بیاورم، چه می‌شود؟»

جوانِ جن، چشمانش را بست.
«اگر مو را بیاوری، می‌توانم یک بار دیگر، عشقِ هزارساله‌ام را ببینم. فقط برای یک لحظه. و سپس، او آزاد می‌شود تا به چرخه‌یِ تناسخِ جن‌ها برگردد. من دیگر او را نخواهم دید. اما می‌دانم که در زندگیِ بعدی‌اش، شاد خواهد بود.»

سکوت.

کیومرث، به چشمانِ جن نگاه کرد. در آن دو دریایِ بنفش، چیزی دید که در تمامِ عمرش ندیده بود: عشقی که هزار سال، بی‌پاسخ مانده، اما هنوز نسوخته.

«چهار روز دیگر، به شمال می‌روم.» کیومرث گفت. «اما یک شرط دارم.»

جوانِ جن، با امید و وحشت، نگاهش را دوخت.
«چه شرطی؟»

کیومرث، لبخندی زد که در آن، هم خستگیِ هفتاد سال زندگی بود، هم مهربانیِ یک پدربزرگ.
«بعد از اینکه مو را آوردم، تو برایم می‌گویی که اسمِ آن عشقِ هزارساله‌ات چیست. و اینکه چرا، هزار سال پیش، عاشقِ یک انسان شدی. من می‌خواهم بدانم که عشق، در دنیایِ جن‌ها، چه فرقی با دنیایِ انسان‌ها دارد.»

جوانِ جن، برای اولین بار، لبخند زد.
لبخندی که مثلِ یک ماهِ کامل، تمامِ تاریکیِ اتاق را روشن کرد.
«قبول است.»

سپس، مثلِ یک دودِ نقرهای، از میانِ پنجره، محو شد و در آسمانِ شب، ناپدید گشت.

چهار روز بعد، کیومرث در پایِ یک درختِ چنار، ایستاده بود.

درخت، آنقدر عظیم بود که شاخه‌هایش، آسمان را پوشانده بودند و ریشه‌هایش، مثلِ مارهایِ غول‌پیکر، از زمین بیرون زده بودند.
تنه‌اش، به پهنایِ سه خانه‌یِ روستایی، بود و پوستِ آن، با حکاکی‌هایِ عجیبی پوشیده شده بود که شبیه به خطِ میخیِ قدیم بود.

هوا، سرد و مرطوب بود.
کیومرث، کتِ ضخیمش را محکم کشید و با احتیاط، به سمتِ تنه‌یِ درخت رفت.

همانطور که جن گفته بود، یک شکافِ عمیق، درست در ارتفاعِ سینه‌یِ یک انسان، رویِ تنه وجود داشت.
از درونِ شکاف، بویِ عودِ هندی و خاکِ خیس، به مشام می‌رسید.

کیومرث، دستش را به آرامی، درونِ شکاف فرو برد.
و ناگهان، دنیا ترک برداشت.

تصاویر، مثلِ یک سیل، به ذهنش هجوم آوردند:

· یک زنِ جوان با لباسِ سفید، زیرِ همان چنار، نشسته و گریه می‌کند.
· یک سربازِ هخامنشی، با نیزه‌ای شکسته، به تنه‌یِ درخت تکیه داده و نفس‌هایِ آخرش را می‌کشد.
· یک جفتِ کبوتر، که رویِ شاخه‌ای، لانه ساخته‌اند و به یکدیگر نوک می‌زنند.
· و در میانِ همه‌یِ این تصاویر، یک نخِ نقره‌ایِ نازک، که در تاریکیِ شکاف، می‌درخشید.

مو.

کیومرث، با دستانی که می‌لرزید، نخ را گرفت و به آرامی، از شکاف بیرون کشید.
درست در همان لحظه، تصویری واضح‌تر از همه، در ذهنش نقش بست:
همان جنِ جوان، با چشمانی که بنفش نبودند، بلکه سبزِ زمردی بودند، در کنارِ یک دخترِ انسان با موهایِ سیاه و چشمانِ عسلی.
دختر، داشت به جن نگاه می‌کرد و می‌گفت:
«اگر تا طلوعِ فردا، برایم یک شاخه‌یِ گلِ یاس از باغِ زیرزمینیِ جن‌ها نیاوری، دیگر تو را نمی‌بینم.»
و جن، با عجله، داشت به سمتِ باغ می‌دوید…

تصویر، محو شد.

کیومرث، با مویِ نقره‌ای در دست، از کنارِ درخت دور شد.
دیگر، آن همه صدا و تصویر، به ذهنش هجوم نمی‌آوردند.
فقط یک حسِ عجیب، در سینه‌اش جا خوش کرده بود:
حسِ دلسوزی برای عشقی که هزار سال، درونِ یک مو، زندانی مانده بود.

فصل دوازدهم: دیدارِ پایانی

همان شب، جوانِ جن، در اتاقِ کیومرث ظاهر شد.

کیومرث، مویِ نقره‌ای را کفِ دستش گرفت و به سمتِ جن دراز کرد.
«بگیر. اما اول، قولت را عملی کن. بگو اسمِ او چیست.»

جوانِ جن، با چشمانی که حالا مثلِ دو کهکشانِ درخشان می‌سوختند، مو را گرفت و به سینه‌اش چسباند.
«اسمش… نازگل بود. یک انسانِ معمولی، با قلبی که نه مثلِ جن‌ها، سرد بود، نه مثلِ آدم‌ها، گرم. او جایی بینِ دو دنیا بود. من، هزار سال پیش، در یک شبِ بارانی، او را دیدم که زیرِ همین چنار، داشت برایِ گمشدنِ برادرش گریه می‌کرد. من، به جایِ کمک، عاشقِ گریه‌اش شدم.»

کیومرث، به چشمانِ جن خیره شد.
«چرا او را درونِ مو زندانی کردی؟»

جوانِ جن، به مو نگاه کرد. نورش، داشت کم‌کم، از آن خارج می‌شد و به شکلِ یک زنِ محو، در هوا شکل می‌گرفت.
«چون نمی‌خواستم بمیرد. نازگل، یک بیماریِ نادر داشت. فقط با حضورِ من، زنده می‌ماند. اما من، یک جنِ بی‌قبیله بودم و در دنیایِ جن‌ها، جایگاهی نداشتم. قرار بود که او را به قبیله‌یِ خودمان ببرم، اما رقیبانم، او را ربودند و درونِ مو، زندانی کردند تا من، همیشه در پیِ او باشم و هرگز، به قدرتِ کامل نرسم.»

و ناگهان، مو، از میانِ انگشتانِ جن، پرید و در هوا، تبدیل به یک زنِ کامل شد.
نازگل.

با چشمانِ عسلی و موهایِ سیاهِ بلند، اما نیمه‌شفاف، مثلِ یک روحِ مهتابی.

به جن نگاه کرد و با لبخندی که بویِ یاس می‌داد، گفت:
«هزار سال است که از آن سویِ مو، صدایت را می‌شنوم. و هنوز، همان سوالِ اول را دارم: آیا آن شب، برایم گلِ یاس آوردی یا نه؟»

جوانِ جن، با چشمانی پر از اشک‌هایِ نقره‌ای، زمزمه کرد:
«آوردم. اما وقتی به باغِ زیرزمینی رسیدم، تو رفته بودی. و من، تا امروز، آن گل را برایت نگه داشته‌ام.»

او دستش را به سینه‌اش برد و از لایِ عبایش، یک گلِ یاسِ خشکیده، اما هنوز معطر، بیرون آورد.

نازگل، گل را گرفت، به بینی‌اش چسباند و نفس عمیقی کشید.
سپس، به کیومرث نگاه کرد و گفت:
«پیرمرد، تو امروز، دو عشق را به هم رساندی. اما خودت، هنوز یک خاطره‌یِ ناتمام داری.»

کیومرث، با تعجب نگاه کرد.
«چه خاطره‌ای؟»

نازگل، به سمتِ کتابخانه‌یِ اتاق اشاره کرد. جایی که یک جلدِ دفترچه‌یِ کهنه، لایِ کتاب‌ها پنهان بود.
«دفترچه‌یِ سارا. او قبل از مرگ، یک نامه برایت نوشت، اما جرات نداد به تو بدهد. چون می‌دانست که اگر آن را بخوانی، با خودت، تا آخرِ عمر، عذاب می‌کشی. حالا که آزاد شده‌ای، می‌خوانی یا نه؟»

کیومرث، قلبش تند زد.
به دفترچه نگاه کرد و سپس، به نازگل و جنِ جوان، که دست در دستِ هم، داشتند مثلِ مه، محو می‌شدند.

جوانِ جن، آخرین جمله‌اش را گفت:
«پیرمرد، خاطرات، مثلِ گلِ یاسند. اگر بیش از حد به آنها بو کنی، سرگیجه می‌گیری. اما اگر فقط یک بار، از دور، نگاهشان کنی، عطرشان تا ابد، با تو می‌ماند.»

و هر دو، در یک نورِ سفید، ناپدید شدند.

اتاق، دوباره ساکت شد.
تنها، کیومرث و آن دفترچه‌یِ کهنه، رویِ قفسه.

فصل سیزدهم: نامه‌ی بی‌زمان

کیومرث، دفترچه را از لایِ کتاب‌ها بیرون کشید.
جلدش، از چرمِ قهوه‌ایِ نرمی بود که با گذشتِ زمان، لکه‌هایی از نورِ خورشید رویِ آن نشسته بود.
بویِ عطرِ یاسِ سارا، هنوز از لایِ صفحاتش به مشام می‌رسید.

نشست رویِ مبل، همان جایی که اولین بار، جنِ پیر در آن نشسته بود.
نورِ مهتاب، از پشتِ پرده، یک نوارِ نقرهای رویِ دفترچه انداخته بود.
و کیومرث، با دستانی که حالا نمی‌لرزیدند، دفترچه را باز کرد.

صفحه‌یِ اول، خالی بود.
صفحه‌یِ دوم، خالی.
صفحه‌یِ سوم، تنها یک جمله، با خطِ گردِ سارا، نوشته شده بود:

«کیومرثِ عزیز، اگر این دفترچه را خواندی، یعنی توانسته‌ای از پسِ تمامِ ماجراها بربیایی. پس حالا، وقتِ شنیدنِ حقیقت است.»

کیومرث، صفحه را ورق زد.

«من، سارا، هیچ‌وقت یک انسانِ معمولی نبودم. مادرم، از تبارِ زنانی بود که با جن‌ها پیمان بسته بودند. ما، «نگاهبانانِ خاطرات» نام داشتیم. وظیفه‌یِ ما، این بود که خاطراتِ تلخ را از ذهنِ انسان‌ها پاک کنیم تا آنها بتوانند به زندگی ادامه دهند. من، سال‌ها قبل از اینکه تو را ببینم، می‌دانستم که روزی، تو به دنبالِ خاطراتِ گمشده‌ات می‌روی و با دنیایِ جن‌ها روبرو می‌شوی.»

کیومرث، نفسش را حبس کرد.
سارا، از تبارِ نگاهبانان بود؟ پس تمامِ آن سال‌هایی که فکر می‌کرد همسرش یک زنِ معمولی است، دروغ بوده؟

ادامه‌یِ نامه:

«اما من، قانون را شکستم. چون عاشقت شدم. قرار بود که خاطراتِ تلخِ جنگ را از ذهنت پاک کنم، اما تو، با آن چشمانِ خسته و لبخندِ گرمت، مرا وادار کردی که خاطراتِ خوب را هم برایت نگه دارم. جنِ پیر، از این کارِ من باخبر شد و مرا تهدید کرد که اگر به همکاری با او ادامه ندهم، تو را به دنیایِ خاطراتِ دروغین خواهد کشاند. من، برای محافظت از تو، پذیرفتم که در ازایِ نگهداریِ خاطراتِ تو، جانم را به او بدهم.»

قطره‌ای اشک، رویِ صفحه چکید.
کیومرث، با آستینِ کتش، آن را پاک کرد و ادامه داد:

«حالا که این نامه را می‌خوانی، من دیگر نیستم. اما بدان که من، با آزادیِ خودم، این راه را انتخاب کردم. چون می‌دانستم که تو، بعد از من، به تنهایی می‌توانی از پسِ همه‌چیز بربیایی. و راستی… آن پلِ چوبیِ بارانی که در کتابِ قرمز دیدی، هیچ‌وقت وجود نداشت. اما من، آن را در ذهنم ساختم، تا بدانی که عشق، می‌تواند خاطراتِ نبوده را هم بسازد.»

صفحه‌یِ آخر، یک جمله‌یِ کوتاه داشت:

«حالا که آزاد شدی، برو و زندگی کن. نه در گذشته، نه در آینده… همین حالا. من، همیشه، در لحظه‌هایِ خوبِ تو، زنده خواهم بود.»

کیومرث، دفترچه را بست.
چشمانش، خیس بود، اما لبخند می‌زد.
سارا، نه فقط همسرش، که محافظِ خاطراتِ او بود. و حالا، با این نامه، او را برای آخرین بار، آزاد کرده بود.

از جا بلند شد، دفترچه را به سینه‌اش چسباند و به سمتِ پنجره رفت.
ماه، کامل بود. آسمان، پر از ستاره‌هایِ دور و نزدیک.

«سارا…» زمزمه کرد. «مرسی که همیشه، مراقبِ من بودی. حالا، من هم قول می‌دهم که مراقبِ خودم باشم.»

فصل چهاردهم: زندگیِ تازه

یک ماه بعد، کیومرث، در همان پارکِ محبوبِ سارا، رویِ نیمکت نشسته بود.

کتابی در دست داشت، اما نمی‌خواند. فقط به بچه‌هایی نگاه می‌کرد که توپ بازی می‌کردند و به زوج‌هایِ جوانی که دست در دستِ هم، قدم می‌زدند.

ناگهان، یک پسرِ کوچک، با موهایِ فرفری و چشمانی به رنگِ عسل، به سمتِ او دوید.
پسر، یک گلِ یاسِ سفید در دست داشت و با صدایِ زیرِ کودکانه‌اش گفت:
«آقا! یک خانم، به من گفت که این گل را به تو بدهم!»

کیومرث، گل را گرفت و به پسرک لبخند زد.
«آن خانم، چه شکلی بود؟»

پسرک، فکری کرد و گفت: «موهایِ سیاهِ بلند داشت و لبخندش، خیلی قشنگ بود. اما وقتی خواستم دستش را بگیرم، محو شد! مثلِ دود!»

قلبِ کیومرث، یک ضربه‌یِ محکم زد.
نگاهش را به اطراف انداخت. اما هیچ‌کس نبود.
فقط بویِ یاس، در هوایِ بهاریِ پارک، پیچیده بود.

گل را به بینی‌اش چسباند و نفس عمیقی کشید.
و در میانِ آن عطر، صدایِ سارا را شنید، از جایی که نه نزدیک بود و نه دور:
«قولت را فراموش نکن، کیومرث. زندگی کن… همین حالا.»

کیومرث، گل را لایِ کتابش گذاشت و از جا بلند شد.
قدم زنان، از پارک بیرون رفت.
نه به سمتِ خانه، که به سمتِ یک کافه‌یِ کوچک در خیابانِ اصلی.
قصد داشت یک قهوه‌یِ داغ سفارش دهد، با یک غریبه حرف بزند، شاید حتی یک دوستِ جدید پیدا کند.

زندگی، داشت دوباره جریان می‌یافت.

و در میانِ شلوغیِ خیابان، کیومرث، برای اولین بار بعد از سال‌ها، حس کرد که همه‌یِ خاطراتش، در جایِ درستِ خودشان قرار دارند: نه در قفس، نه در زندانِ فراموشی، بلکه در قلبِ او، مثلِ یک باغچه‌یِ کوچک که هر روز، با نگاهِ تازه‌یِ او، آبیاری می‌شد.

پایانِ رمان «هزار سال حبس در تارموی نقره‌ای»

پشت‌جلد

«بعضی خاطرات، مثلِ پرندگانند. اگر در قفسشان کنی، می‌میرند. اگر آزادشان بگذاری، هر وقت که دلت بخواهد، رویِ شانه‌ات می‌نشینند.»

ساعتِ ۳:۲۱ بامداد است.

کیومرث، خبرنگارِ بازنشسته‌یِ جنگ، از خواب می‌پرد. در خانه‌اش، مهمانی ناخوانده نشسته: جنّی پیر با چشمانی که مثلِ کهربا می‌درخشند. او به کیومرث قول می‌دهد که خاطراتِ گمشده‌اش را بازگرداند. اما در ازایِ چه؟

سفری آغاز می‌شود از زیرزمین‌هایِ متروکه‌یِ تهران تا سنگرهایِ جنگ، از مغازه‌یِ عتیقه‌فروشیِ مرموز تا پایِ چنارِ هزارساله‌ای در شمالِ ایران. در این راه، کیومرث با رازهایی روبرو می‌شود که زندگی‌اش را برای همیشه دگرگون می‌کنند.

سارا، همسرِ فقیدش، چه رازی را از او پنهان کرده بود؟ مجید، رفیقِ جنگی‌اش، در آن شبِ آخر، واقعاً چه گفت؟ و آن جنِ جوان با چشمانِ بنفش، چرا هزار سال است که عشقش را درونِ یک تارِ مو، زندانی کرده است؟

«هزار سال حبس در تارموی نقره‌ای» داستانی است درباره‌یِ خاطراتِ گمشده، عشق‌هایِ ناتمام، و رهاییِ تلخی که در پذیرشِ فراموشی نهفته است.

تقدیمنامه

به سارا،
که در میانِ خاطراتِ گمشده‌ام،
همیشه یک پلِ بارانیِ تازه برایم ساخت.

و به تمامِ انسان‌هایی که
برایِ محافظت از عشق،
حاضر شدند خودشان را فراموش کنند.

پایانِ کاملِ رمان
خ.ق.فاراب

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :