لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 19 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

هالند وایزابل عاشقانه تر از دیو و دلبر

ارلینگ هالند و آیزابل هاگسنگ

داستان واقعی
دیو و دلبر

فصل اول: ریشه در برف

جمله‌ی آغازین:
«برف در براینا، بهار را نمی‌شناسد. اما پسرکی که در آن بزرگ شد، یاد گرفت که فصل‌ها را خودش بسازد.»

۱

لیدز، ۲۱ ژوئیه ۲۰۰۰. گرما روی شهر سنگینی می‌کرد، اما داخل اتاقِ بیمارستان، خنکایِ تهویه، نفسِ تازه را به ریه‌هایِ آلف-اینگه هالند می‌فرستاد. او به پنجره خیره شده بود؛ به آسمانی که رنگِ فولادِ زنگ‌زده داشت. صدایِ گریه‌ی نوزاد، او را به واقعیت برگرداند.

گری ماریتا، همسرش، در حالی که عرق از پیشانی‌اش می‌چکید، لبخندِ خسته‌ای زد. «پسر است، آلف. یک پسر.»

آلف-اینگه به سمتِ تخت رفت. نوزاد را در آغوش گرفت؛ موجودی کوچک و لرزان با مشت‌هایی که مثلِ دو توپِ کوچک گره خورده بودند. او انگشتِ سبابه‌اش را به سمتِ کفِ دستِ نوزاد برد. انگشتانِ کوچک، آن را محکم گرفتند، آن‌قدر محکم که انگار می‌خواستند چیزی را از او بگیرند.

«ارلینگ،» آلف-اینگه زمزمه کرد. «ارلینگ برات هالند.»

نامِ پدربزرگش را روی پسرش گذاشت؛ نامی که در نروژ یعنی «فرمانروا» و «قلعه». اما حالا این نام در خاکِ انگلستان زمزمه می‌شد، جایی که پدرش برای لیدز یونایتد بازی می‌کرد.

خواهرِ آلف-اینگه، که کنارِ تخت نشسته بود، با خنده گفت: «یک فوتبالیستِ دیگر برای خانواده!»

آلف-اینگه لبخند زد، اما لبخندش به چشمانش نرسید. او، که زانویِ راستش هنوز دردِ کهنه‌ی مصدومیت را به یاد داشت، آرام گفت: «شاید… شاید نه.»

گری ماریتا نگاهِ شوهرش را خواند. او می‌دانست که آلف-اینگه در تمامِ سال‌هایِ بازیاش، هزینه‌ی سنگینی پرداخته است. پارگیِ رباطِ صلیبی، تکل‌هایِ خشن، و نفرتی که روی کین، اسطوره‌ی منچستریونایتد، هنوز در سینه‌اش شعله‌ور بود. کین در کتابِ خاطراتش نوشته بود که عمداً به زانویِ آلف-اینگه ضربه زده است. «برو به جهنم، عوضی.» آلف-اینگه این کلمات را هر شب در ذهنش مرور می‌کرد.

او نگاهش را به پسرش دوخت و گفت: «من نمی‌گذارم این اتفاق برایش بیفتد.»

گری ماریتا دستش را روی دستِ شوهرش گذاشت. «او فقط یک نوزاد است، آلف. بگذار نفس بکشد.»

اما آلف-اینگه از پنجره به بیرون نگاه کرد. لیدز در زیرِ آسمانِ خاکستریِ انگلستان خوابیده بود؛ شهری که موسیقیِ مخصوصِ خودش را داشت، شهری که به فوتبال عشق می‌ورزید و از آن متنفر بود. او می‌دانست که این شهر، این کشور، این ورزش، می‌تواند پسرش را ببلعد یا ستاره‌اش کند. اما او انتخابی داشت: می‌توانست ارلینگ را از این دنیا دور نگه دارد.

سه سال بعد، این انتخاب به قیمتِ بازگشتِ خانواده به نروژ تمام شد. به براینا؛ به برفی که هیچ‌وقت آب نمی‌شد، به خاموشیِ آرامِ شمال، به خانه‌ای که پدر و مادرِ آلف-اینگه هنوز در آن زندگی می‌کردند.

۲

براینا، زمستانِ ۲۰۰۳. برف آن‌قدر سنگین باریده بود که صدایِ زمین زیرِ پاها خفه می‌شد. ارلینگِ سه‌ساله، با کلاهِ پشمیِ آبی که تا رویِ ابروهایش پایین کشیده شده بود، در حیاطِ خانه‌ی پدربزرگ ایستاده بود. در دستانش، یک چوبِ گلفِ کوچکِ چوبی بود که پدرش برایش ساخته بود، با دست‌هایِ خودش.

آلف-اینگه کنارش چمباتمه زد. «ببین، ارلینگ. اینجا نقطه‌ی شروع است. باید پاها را باز کنی، زانوها را کمی خم کنی، و چوب را مثلِ عقربه‌ی ساعت، بچرخانی.»

ارلینگ با چشمانِ آبیِ درشتش به پدر نگاه کرد. او نمی‌فهمید چرا باید به یک توپِ کوچکِ سفید ضربه بزند که از زمینِ برفی به جایی دور دست پرت می‌شود. اما پدرش را دوست داشت؛ پس تلاش کرد.

چوب را چرخاند. توپ روی برف غلتید، اما فقط یک متر جلوتر رفت و در یک توده‌ی برف فرو رفت.

آلف-اینگه لبخند زد. «نه، نه. این‌طور نیست. باید محکم‌تر بزنی.»

اما ارلینگ گوش‌هایش را از صدایِ پدر پر کرده بودند. از پشتِ حصارِ حیاط، صدایی می‌آمد که ضربانِ تازه‌ای داشت: ضرباتِ محکمِ توپ به زمین، فریادهایِ بچه‌ها، و صدایِ سوتِ یک مربی.

او به آن طرفِ حصار خیره شد. زمینِ فوتبالِ باشگاهِ برینا، آنجا بود؛ فقط یک خیابان با خانه‌ی پدربزرگ فاصله داشت. بچه‌هایِ بزرگ‌تر از او در برف می‌دویدند، توپ را شوت می‌کردند، و با شوقِ تمام، گل می‌زدند.

ارلینگ چوبِ گلف را رها کرد. برف تا مچِ پاهایش بالا آمد، اما او دوید. به سمتِ حصار دوید، صورتش را به تورِ فلزی فشار داد و تماشا کرد.

آلف-اینگه پشتِ سرش ایستاد. «ارلینگ… بیا برگردیم.»

اما ارلینگ گوش نکرد. یکی از بچه‌ها توپ را به سمتِ دروازه شوت کرد و دروازه‌بان آن را مهار کرد. جمعیتِ کوچکی از بچه‌ها فریاد زدند. ارلینگ دست‌هایش را روی تورِ حصار گرفت و لبخند زد؛ لبخندی که تمامِ صورتِ کوچکش را پر کرد.

آلف-اینگه آهی کشید. او به پشتِ سرش نگاه کرد؛ به چوبِ گلف که در برف افتاده بود. برای لحظه‌ای، وسوسه شد که پسرش را بلند کند و به خانه ببرد. اما کاری نکرد.

گری ماریتا که از پنجره‌ی آشپزخانه تماشا می‌کرد، بیرون آمد. «بگذارش، آلف. اگر فوتبال را دوست دارد، بگذار دوست داشته باشد.»

آلف-اینگه به چشمانِ همسرش خیره شد. «می‌ترسم.»

«از چی؟»

«از اینکه روزی کسی مثلِ روی کین، به زانویِ او ضربه بزند. از اینکه من نباشم تا او را از زمین بلند کنم.»

گری ماریتا کنارش ایستاد و دستش را روی شانه‌اش گذاشت. «تو همیشه آنجا خواهی بود، آلف. مهم نیست کجا بازی کند.»

ارلینگ که از حصار دور شده بود، به سمتِ پدر و مادرش دوید. در حالی که نفس‌نفس می‌زد، گفت: «بابا… من می‌خواهم فوتبالیست شوم!»

آلف-اینگه زانو زد تا قدِ پسرش برسد. «فوتبال، زندگیِ سختی دارد، ارلینگ. آسیب، فشار، و نفرت. من این چیزها را دیده‌ام.»

ارلینگ سرش را کج کرد. «اما تو هم بازی کردی، بابا.»

آلف-اینگه لبخندِ تلخی زد. «بله. و هنوز هم زانویِ راستم درد می‌کند.»

ارلینگ به زانویِ پدر نگاه کرد. با انگشتِ کوچکش، آرام آن را لمس کرد. «من قوی می‌شوم، بابا. آن‌قدر قوی که هیچ‌کس نتواند به من صدمه بزند.»

در آن لحظه، آلف-اینگه دنیا را متفاوت دید. او پسرش را در آغوش گرفت و برای اولین‌بار، به جایِ ترس، غرور را احساس کرد.

۳

پنج سال گذشت. ارلینگِ هشت‌ساله، حالا قدی بلندتر از هم‌سن‌وسالانش داشت. موهایِ بلوندِ کوتاهش در بادِ براینا تاب می‌خورد و چشمانِ آبی‌اش، مثلِ دریاچه‌هایِ یخ‌زده‌ی شمال، بیرحم و مصمم به نظر می‌رسیدند.

او روی خطِ شروعِ پرشِ طول ایستاده بود. یک مسابقه‌ی دوومیدانیِ مدرسه؛ اما برایِ او، چیزی بیشتر از یک بازی بود. پدرش کنارِ زمین ایستاده بود و با گوشیِ موبایلش فیلم می‌گرفت. ایزابل، دخترِ کوچکی با موهایِ بلوند و چشمانِ سبز، در میانِ جمعیت، دست‌هایش را به هم گره کرده بود و تماشا می‌کرد.

صدایِ سوت، ارلینگ را به جلو پرتاب کرد. پاهایش مثلِ فنر از زمین جدا شدند، در هوا اوج گرفت، و روی شن‌ها فرود آمد.

اندازه‌گیری کردند: ۱٫۶۳ متر. رکوردِ جهانی برایِ رده‌ی سنیِ او.

مربیان با چشمانِ گرد شده به هم نگاه کردند. اما ارلینگ به جایِ جشن گرفتن، به سمتِ ایزابل رفت که در میانِ جمعیت، تنها لاغر و ترسو ایستاده بود.

«چرا نگاهم می‌کنی؟» ارلینگ پرسید.

ایزابل سرش را پایین انداخت. «چون… چون تو از همه بلندتری. و سریع‌تر از همه می‌دوی.»

ارلینگ خندید؛ خنده‌ای که در گلویش غرید. «می‌خواهی یک بار با هم بازی کنیم؟ فوتبال؟»

ایزابل نگاهش را بلند کرد. «من فوتبال بلد نیستم.»

«یادت می‌دهم.»

او دستش را دراز کرد. ایزابل با تردید، دستِ کوچکش را در دستِ او گذاشت. کفِ دستشان گرم بود، با وجودِ سرمایِ بهاریِ نروژ.

آن روز بعدازظهر، در زمینِ خاکیِ پشتِ مدرسه، ارلینگ به ایزابل یاد داد که چگونه توپ را شوت کند. او توپ را جلویِ پایِ ایزابل می‌گذاشت و می‌گفت: «فقط ضربه بزن. محکم. مثلِ اینکه می‌خواهی به دنیا نشان بدهی که هستی.»

و ایزابل شوت می‌کرد. نه به اندازه‌ی او، نه با قدرتِ او، اما با همان اشتیاق. توپ به تورِ دروازه می‌خورد و ایزابل فریاد می‌زد: «گل!»

ارلینگ لبخند می‌زد. «بله. گل.»

آلف-اینگه از دور، این صحنه را تماشا می‌کرد. او می‌دانست که آن دختر، این پسر را به راهی می‌کشاند که خودش انتخاب کرده. راهی که پدر نمی‌خواست.

۴

سیزده‌سالگیِ ارلینگ. دیگر قدش به ۱٫۸۰ متر رسیده بود و پاهایش مثلِ ستون‌هایِ بتنیِ پل‌هایِ نروژ، محکم روی زمین کاشته می‌شدند.

یک روز زمستانی، برف آن‌قدر سنگین باریده بود که زمینِ تمرینِ باشگاهِ برینا زیرِ یک لایه‌ی سفیدِ ضخیم دفن شده بود. مربی، تمرین را لغو کرده بود، اما ارلینگ به باشگاه رفت. او همیشه به باشگاه می‌رفت، حتی وقتی کس دیگری نبود.

ایزابل، که حالا چهارده ساله بود، در ورودیِ باشگاه ایستاده بود. موهایِ بلندِ بلوندش را زیرِ یک کلاهِ پشمی پنهان کرده بود و گونه‌هایش از سرما سرخ شده بودند.

«تمرین نیست، ارلینگ.»

«می‌دانم. اما من فقط می‌خواهم ببینم زمین چطور است.»

او به سمتِ زمین رفت، برف‌ها را کنار زد و توپ را روی خطِ پنالتی گذاشت. ایزابل پشتِ دروازه ایستاد؛ نه برایِ دروازه‌بانی، بلکه برایِ نگاه کردن.

ارلینگ سه قدم عقب رفت، نفسِ عمیقی کشید، و شوت کرد. توپ از میانِ برف‌هایی که زمین را پوشانده بودند، مثلِ یک موشکِ سفید، به سمتِ دروازه رفت و در تورِ خیس فرو رفت.

ایزابل دست زد. «همیشه همین‌قدر محکم شوت می‌کنی؟»

ارلینگ به سمتِ او برگشت و در حالی که نفسش به صورتِ ابرهایِ کوچکی در می‌آمد، گفت: «تنها راهی که بلدم.»

ایزابل به سمتِ او آمد و در برف، کنارش نشست. برایِ چند لحظه، هیچ‌کدام حرف نزدند. فقط به برف‌هایی نگاه کردند که آرام روی زمین می‌نشستند.

سپس ایزابل گفت: «بابام می‌گوید تو یک روز بهترینِ جهان می‌شوی.»

ارلینگ به چشمانش خیره شد. «بابای من می‌گوید فوتبال یعنی درد.»

«و تو چی فکر می‌کنی؟»

ارلینگ مکث کرد. برف‌ها روی موهایش نشسته بودند و او شبیه به یک مجسمه‌ی باستانیِ یخی شده بود. «من فکر می‌کنم… فوتبال یعنی نشان دادنِ اینکه چه کسی هستی. بدونِ اینکه چیزی بگویی.»

ایزابل لبخند زد. «پس تو می‌خواهی به دنیا نشان بدهی که کی هستی؟»

ارلینگ سرش را بلند کرد و به آسمانِ سفیدِ نروژ خیره شد. «بله. یک روز، همه خواهند دانست.»

برف‌ها همچنان می‌باریدند، اما ارلینگ دیگر سرما را حس نمی‌کرد. او فقط به فردا فکر می‌کرد؛ به زمین‌های بزرگ‌تر، به استادیوم‌های پرشورتر، و به دختری که کنارش نشسته بود.

۵

شبِ آخرین روزِ سیزده‌سالگیِ ارلینگ، آلف-اینگه واردِ اتاقِ پسرش شد. اتاق پر از پوسترهایِ فوتبال، توپ‌هایِ امضا شده، و مدال‌هایِ مسابقاتِ کودکانه بود. یک چوبِ گلف، اما در گوشه‌ی اتاق، گردوغبار گرفته بود.

آلف-اینگه روی لبه‌ی تخت نشست. «ارلینگ…»

پسرش از خواب بیدار شد. چشمانِ آبی‌اش در تاریکیِ اتاق می‌درخشیدند، مثلِ دو تکه‌یخِ قطبی.

«بابا؟»

«می‌خواهم چیزی به تو بگویم.»

ارلینگ نشست. پدرش را به ندرت این‌قدر جدی دیده بود.

آلف-اینگه نفسِ عمیقی کشید. «من تمامِ زندگیِ حرفه‌ای‌ام را به پایِ فوتبال ریختم. زانویم، شهرتم، و آرامشم. روی کین، یک بار به من ضربه زد و دورانِ حرفه‌ای‌ام را تمام کرد. او در کتابش نوشت که عمداً این کار را کرده است.»

ارلینگ اخم کرد. او داستانِ کین را می‌دانست؛ پدرش هرگز آن را پنهان نکرده بود.

آلف-اینگه ادامه داد: «من نمی‌خواستم تو هم همان راه را بروی. برایِ همین تو را به گلف کشاندم. برایِ همین سعی کردم تو را از فوتبال دور کنم.»

ارلینگ سکوت کرد. کفِ اتاق را نگاه کرد، جایی که چوبِ گلف، گردوغبار گرفته بود.

سپس گفت: «اما من فوتبال را دوست دارم، بابا.»

«می‌دانم.»

«و می‌خواهم بهترینِ جهان شوم.»

آلف-اینگه لبخندی زد؛ لبخندی که در چشمانِ خسته‌اش، مثلِ یک شفقِ قطبی درخشید. «می‌دانم.»

پدر دستش را به سمتِ پسر دراز کرد. «فقط یک قول به من بده.»

«چه قولی؟»

«اگر روزی کسی به تو ضربه زد، بلند شو. از زمین بلند شو و به او نشان بده که شکست‌ناپذیری.»

ارلینگ دستِ پدرش را گرفت. کفِ دستِ پدر، پینه‌بسته و زبر بود؛ کفِ دستِ کسی که سال‌ها توپ را لمس کرده بود و آسیب دیده بود.

«قول می‌دهم، بابا.»

آلف-اینگه از جای خود بلند شد. به سمتِ در رفت، اما در آستانه‌ی اتاق ایستاد. بدونِ اینکه برگردد، گفت: «ارلینگ… آن دختر. ایزابل. او را از دست نده.»

ارلینگ به تصویرِ ایزابل در ذهنش نگاه کرد؛ دختری با موهایِ بلوند و چشمانِ سبز که در برفِ براینا، کنارش نشسته بود.

«چرا، بابا؟»

آلف-اینگه برگشت و به پسرش خیره شد. برایِ اولین‌بار، در چشمانِ او ترس نبود؛ فقط یک حقیقتِ ساده.

«چون او تو را قبل از اینکه دیو بشوی، دوست داشت. و این، نادرترین چیزِ دنیاست.»

درب بسته شد. ارلینگ تنها ماند، در تاریکیِ اتاق، با چوبِ گلفِ گردوغبارگرفته در گوشه، و رویایی که دیگر متعلق به پدرش نبود.

او از پنجره به بیرون نگاه کرد. برف‌ها در نورِ مهتاب، می‌درخشیدند. فردا، پاهایش دوباره روی زمینِ فوتبال خواهد بود؛ نه برایِ پدر، نه برایِ کین، که برایِ خودش.
و برایِ ایزابل.

جمله‌ی پایانی:
«برف در براینا، بهار را نمی‌شناسد. اما پسرکی که در آن بزرگ شد، یاد گرفت که فصل‌ها را خودش بسازد.»

دیو و دلبر

ماجرای ارلینگ هالند و ایزابل هاگسنگ

فصل دوم: پیام در شبِ برفی

جمله‌ی آغازین:
«برف‌ها همیشه می‌بارند، اما عشق، گاهی در میانِ آنها، راهی به سویِ خانه پیدا می‌کند.»

۱

براینا، دسامبر ۲۰۲۱. برف آن شب سنگین‌تر از همیشه می‌بارید. ایزابل هاوگسنگ یوهانسن پشتِ میزِ آشپزخانه‌ی خانه‌ی پدری نشسته بود، یک فنجان چای در دست، و به برف‌هایی نگاه می‌کرد که پنجره را سفیدپوش می‌کردند. صدایِ باد مثلِ زوزه‌ی گرگ‌هایِ دور، از لایِ درزِ پنجره به داخل می‌پیچید.

او بیست‌ویک‌ساله بود، اما هنوز هم در اتاقِ کودکی‌اش می‌خوابید؛ اتاقی با دیوارهایِ آبیِ کمرنگ و پوسترهایِ قدیمیِ تیمِ ملیِ نروژ. فوتبال، همواره بخشی از زندگی‌اش بود، اما حالا دیگر به عنوانِ یک بازیکن نبود. چند سالی بود که از فوتبالِ حرفه‌ای فاصله گرفته بود. پاهایش دیگر آن حسِ کودکی را نداشتند؛ حسِ دویدن روی برف، حسِ شوت زدن به توپِ خیس، حسِ آن شب‌هایی که در زمینِ باشگاهِ برینا، کنارِ یک پسرِ بلندقدِ عجیب، تمرین می‌کرد.

آن پسر، حالا دیگر یک پسر نبود. او ستاره‌ی دورتموند بود، بهترین گلزنِ بوندس‌لیگا، و نامش در تمامِ رسانه‌هایِ ورزشیِ جهان می‌درخشید: ارلینگ هالند.

ایزابل گوشی‌اش را برداشت و برایِ صدمین بار، صفحه‌ی اینستاگرامِ او را باز کرد. پستِ جدیدش: عکسی از زمینِ تمرین، با کپشنی که می‌گفت: «هنوز تشنهام.» زیرِ عکس، میلیون‌ها لایک و هزاران کامنت.

او پست را بست و به برف‌ها خیره شد. خاطراتی که در گوشه‌ی ذهنش خاک می‌خوردند، دوباره جان گرفتند.

۲

سیزده سال پیش، زمستانِ ۲۰۰۸. او هشت ساله بود و ارلینگ نه ساله. در زمینِ خاکیِ پشتِ مدرسه، برف‌ها تا زانویشان بالا می‌آمد و توپ، سنگین‌تر از همیشه بود.

ارلینگ توپ را جلویِ پایِ ایزابل گذاشته بود و گفته بود: «فقط ضربه بزن. محکم. مثلِ اینکه می‌خواهی به دنیا نشان بدهی که هستی.»

ایزابل نفس عمیقی کشیده بود و با تمامِ قدرت، پایِ راستش را به توپ کوبیده بود. توپ مثلِ یک ستاره‌ی دنباله‌دار، از میانِ برف‌ها عبور کرده بود و به تورِ دروازه برخورد کرده بود. تور، مثلِ یک تارِ عنکبوتِ یخ‌زده، می‌لرزید.

ارلینگ لبخند زده بود، همان لبخندِ عجیبِ همیشه؛ لبخندی که نه از رویِ تعارف، که از رویِ غرورِ واقعی بود.

«گل!» فریاد زده بود. «ایزابل، تو فوق‌العاده‌ای!»

ایزابل گونه‌هایش از سرما سرخ شده بودند، یا شاید از خجالت. او هنوز هم نمی‌دانست که چرا آن پسرِ بلندقد، با آن چشمانِ آبیِ یخی، این‌قدر به او اهمیت می‌دهد.

حالا، سال‌ها بعد، ایزابل هنوز هم آن لحظه را به یاد داشت. صدایِ برف زیرِ پاهایش، بویِ خاکِ خیس، و نگاهِ ارلینگ که انگار دنیا را در چشمانش جای داده بود.

مادرش از آشپزخانه صدا زد: «ایزابل! چایات سرد شد!»

ایزابل به فنجان نگاه کرد. چای، دیگر سرد بود. مثلِ دلش؟ نه، دلش هنوز گرم بود، آن‌قدر گرم که می‌سوخت.

۳

ایزابل در فروشگاهِ مدِ مرکزِ شهر کار می‌کرد. یک شغلِ پاره‌وقتِ ساده، اما کافی بود تا ذهنش را از افکارِ بیشمار دور کند. در طولِ روز، مشتری‌ها را راهنمایی می‌کرد، لباس‌ها را مرتب می‌کرد، و گاهی به ویترینِ فروشگاه نگاه می‌کرد و به برفی که پشتِ شیشه می‌بارید خیره می‌شد.

همکارش، لینا، دختری با موهایِ قرمز و لبخندی همیشگی، کنارش ایستاد و گفت: «باز هم به فکرِ او هستی؟»

ایزابل با تعجب به او نگاه کرد. «به فکرِ چه کسی؟»

لینا خندید. «چشم‌هایت را نگاه کن. هر وقت به ارلینگ فکر می‌کنی، چشم‌هایت مثلِ آسمانِ قبل از طوفان می‌شود.»

ایزابل سرش را پایین انداخت و شانه‌هایش را بالا انداخت. «او فقط یک دوستِ قدیمی است. از بچگی همدیگر را می‌شناسیم.»

لینا با ابروهایِ بالا رفته گفت: «فقط یک دوستِ قدیمی که اسمش روی زبانِ تمامِ جهان است؟ که هر روز در تلویزیون از او صحبت می‌کنند؟ که وکیل‌ها و مأمورانش جلویِ دوربین‌ها از او محافظت می‌کنند؟»

ایزابل با لبخند، پاسخ داد: «او همان پسرِ برایناست. همان کسی که در برف، توپ را به پایِ من پاس می‌داد.»

«پس چرا به او زنگ نمی‌زنی؟»

ایزابل سکوت کرد. سوالی که هر شب در ذهنش می‌چرخید، اما هرگز جوابی برایش پیدا نکرده بود.

۴

آن شب، ایزابل در اتاقش نشسته بود، گوشی در دست، و به شماره‌ی قدیمیِ ارلینگ خیره شده بود. شماره‌ای که سال‌ها بود از آن استفاده نکرده بود. آیا هنوز هم همان شماره بود؟ آیا او هنوز هم همان پسرِ براینا بود؟

دستش روی صفحه‌ی گوشی لرزید. می‌نوشت، پاک می‌کرد، دوباره می‌نوشت، دوباره پاک می‌کرد. کلمات نمی‌توانستند احساساتِ دوازده ساله را در خود جای دهند.

بالاخره، با یک نفسِ عمیق، تایپ کرد:

«سلام ارلینگ… نمی‌دانم هنوز این شماره را داری یا نه. من ایزابلم. از برینا. یادت هست؟»

انگشتش روی دکمه‌ی ارسال مکث کرد. برایِ لحظه‌ای، تمامِ وجودش به او گفت که این کار را نکند. او یک ستاره است. او در دورتموند زندگی می‌کند، در دنیایی از نور، شهرت، و میلیون‌ها دلار. و من؟ من فقط یک دخترِ معمولی از براینا هستم.

اما چیزی عمیق‌تر از عقل، چیزی شبیه به غریزه، او را وادار کرد که انگشتش را فشار دهد.

پیام فرستاده شد.

او گوشی را روی میز گذاشت و به سمتِ پنجره رفت. برف‌ها همچنان می‌باریدند، و این بار، آنها را نه به چشمِ یک دخترِ معمولی، که به چشمِ یک زنِ عاشق نگاه می‌کرد. عاشقِ خاطره‌ای که هرگز نمرد.

۵

ده دقیقه گذشت. بیست دقیقه. یک ساعت.

ایزابل گوشی را برنداشت. ترس از اینکه پاسخش منفی باشد، ترس از اینکه ارلینگ دیگر او را به یاد نیاورد، و ترس از اینکه تمامِ این سال‌ها، فقط یک خیالِ کودکانه بوده است.

او زیرِ پتو رفت و چشمانش را بست. برف‌ها همچنان می‌باریدند و صدایشان مثلِ یک لالاییِ سفید، او را به خواب می‌برد.

اما ناگهان، گوشی لرزید.

ایزابل با چشمانی نیمه‌باز، صفحه را نگاه کرد. یک پیام جدید از شماره‌ای که در ذهنش حک شده بود:

«ایزابل؟ ایزابل هاوگسنگ؟ وای… چطور توانستی این شماره را پیدا کنی؟ من فکر می‌کردم این شماره را سال‌ها پیش عوض کرده‌ام! اما… خوب که یادم می‌آید. تو. همان دختری که در برف، توپ را شوت می‌کرد. چطور هستی؟»

ایزابل نفسش را حبس کرد. قلبش آن‌قدر تند می‌زد که فکر کرد سینه‌اش می‌ترکد.

با دست‌های لرزان، تایپ کرد:

«خوب هستم. تو چطور؟ در تلویزیون می‌بینمت. خیلی عالی بازی می‌کنی.»

پاسخِ ارلینگ سریع‌تر از آن چیزی بود که انتظار داشت:

«ممنون. اما اینجا همه چیز عجیب است. نور، دوربین، فشار. دلم برای برف‌های براینا تنگ شده است. برای… برای آن روزها. برای تو.»

ایزابل اشک‌هایش را پاک کرد. این جمله، تمامِ سال‌هایِ دوری را پر کرد.

«من هم دلم برایت تنگ شده، ارلینگ. من هم.»

آن شب، تا دیروقت با هم چت کردند. از فوتبال، از گلفِ اجباریِ کودکی، از پدرش که هنوز هم دستکش نپوشیدنش را به او گوشزد می‌کند، و از خانه‌ای که در براینا هنوز پابرجاست. ارلینگ گفت که هر وقت به نروژ برمی‌گردد، به آن خانه سر می‌زند، اما هیچ‌وقت جرات نکرده به درِ خانه‌ی ایزابل بزند.

ایزابل با لبخند تایپ کرد: «چرا جرات نداری؟»

پاسخِ ارلینگ: «چون می‌ترسیدم دیگر آن دخترِ برفی نباشی.»

ایزابل نگاهش را به برف‌های پشتِ پنجره دوخت. برف‌ها همچنان می‌باریدند، اما این بار، آنها را نه به چشمِ یک خاطره، که به چشمِ یک آینده نگاه می‌کرد.

«من هنوز همان دخترِ برفی‌ام، ارلینگ. فقط بزرگ‌تر شده‌ام.»

۶

یک هفته بعد، ایزابل در فرودگاهِ اسلو ایستاده بود. چمدانی کوچک در دست، و قلبی که مثلِ یک طوفان می‌تپید. ارلینگ او را دعوت کرده بود به دیدنش در آلمان. به دورتموند.

او هرگز به آلمان نرفته بود. هرگز از نروژ خارج نشده بود. اما این بار، چیزی درونش می‌گفت که باید برود.

هواپیما اوج گرفت و از میانِ ابرها عبور کرد. ایزابل به پنجره خیره شد و برف‌هایِ نروژ را تماشا کرد که در زیرِ بال‌هایِ هواپیما، مثلِ یک دریایِ سفیدِ بی‌پایان، گسترده بودند.

وقتی به دورتموند رسید، ارلینگ در فرودگاه منتظر بود. با همان قدِ بلند، با همان موهایِ بلوندِ کوتاه، و با همان چشمانِ آبیِ یخی. اما این بار، در چشمانش چیزی بود که ایزابل هرگز ندیده بود: آسیب‌پذیری.

او به سمتِ ایزابل آمد و در حالی که دستش را دراز کرد، گفت: «من نمی‌توانم باور کنم که اینجایی.»

ایزابل دستش را در دستِ او گذاشت. کفِ دستِ ارلینگ، گرم و پینه‌بسته بود. مثلِ دست‌هایِ پدرش، اما با حسِ دیگری؛ حسِ امنیت.

«من هم نمی‌توانم باور کنم که تو همان پسرِ براینا هستی که در برف، توپ را به پایِ من پاس می‌داد.»

ارلینگ لبخند زد، همان لبخندِ قدیمی. «من هنوز همان پسرم، ایزابل. فقط بزرگ‌تر شده‌ام.»

او دستش را رها نکرد. برایِ لحظه‌ای، هر دو در سکوت ایستادند، در میانِ جمعیتِ مسافرانِ فرودگاه، و به چشمانِ یکدیگر خیره شدند.

برفِ نروژ، این بار از دور، در خاطره‌هایشان می‌بارید.

۷

چند روز در دورتموند گذشت. ارلینگ، او را به ورزشگاهِ سیگنال ایدونا پارک برد، جایی که ۸۰ هزار نفر برایِ او فریاد می‌زدند. ایزابل در جایگاهِ ویژه نشسته بود و بازی را تماشا می‌کرد. ارلینگ، دو گل زد، یک پاس گل داد، و بعد از بازی، به سمتِ جایگاه دوید و به او نگاه کرد. دوربین‌ها آن لحظه را شکار کردند: نگاهِ یک ستاره به یک دخترِ معمولی از براینا.

بعد از بازی، در رختکن، ارلینگ کنارش نشست و گفت: «حالا می‌دانی چرا فوتبال را دوست دارم؟»

ایزابل با چشمانِ خیس، پاسخ داد: «حالا می‌فهمم که چرا تو بهترینی.»

ارلینگ دستش را گرفت و به چشمانش خیره شد. «نه، ایزابل. من بهترین نیستم، چون تو را دارم. تو مرا به یاد برف‌های براینا می‌اندازی. به یادِ روزهایی که هیچ‌کس مرا نمی‌شناخت. تو مرا کامل می‌کنی.»

آن شب، در هتل، کنارِ پنجره نشسته بودند و به آسمانِ تاریکِ آلمان نگاه می‌کردند. برفی نمی‌بارید، اما ایزابل حس می‌کرد که دلش، مثلِ یک زمینِ برفیِ تازه، آماده‌ی قدم‌هایِ جدید است.

ارلینگ گفت: «می‌دانی، پدرم همیشه می‌گفت که فوتبال یعنی درد. اما تو… تو به من نشان دادی که فوتبال یعنی عشق.»

ایزابل به او نگاه کرد و برایِ اولین‌بار، جسارتِ سال‌هایِ قبل را دوباره پیدا کرد. دستش را رویِ دستِ او گذاشت و گفت: «و تو به من نشان دادی که عشق، گاهی از یک پیامِ ساده شروع می‌شود.»

۸

چهار سال بعد، در برف‌های براینا، در حیاطِ خانه‌ی پدربزرگ، ارلینگ و ایزابل کنارِ یک درختِ کاجِ بزرگ ایستاده بودند. دست‌هایشان در دستِ هم بود و به پسری کوچک نگاه می‌کردند که در برف، با یک توپِ کوچک، بازی می‌کرد. پسرک، موهایِ بلوند داشت، چشمانی آبی، و لبخندی که تمامِ صورتِ کوچکش را پر می‌کرد.

ایزابل گفت: «یادت هست که اینجا، پدرت می‌خواست به تو گلف یاد بدهد؟»

ارلینگ خندید. «یادم هست. و یادم هست که چوبِ گلف را رها کردم و به سمتِ حصار دویدم تا فوتبال را نگاه کنم.»

ایزابل به پسرک نگاه کرد و گفت: «حالا او هم همان راه را می‌رود.»

ارلینگ ایزابل را بغل کرد و در حالی که به پسرشان نگاه می‌کرد، گفت: «اما این بار، من کنارش هستم. و تو هم.»

پسرک، توپ را به سمتِ آنها شوت کرد. توپ در برف غلتید و جلویِ پایِ ارلینگ ایستاد. ارلینگ آن را برداشت، نگاهش را به پسرک دوخت و گفت: «ببین، پسرم. این توپ، یک روز، تو را به تمامِ جهان می‌برد. اما یادت باشد: همیشه یک جایِ امن برایِ برگشتن داری.»

پسرک به سمتِ آنها دوید و خودش را در آغوشِ پدر و مادرش انداخت. برف‌ها روی موهایشان نشستند و برایِ لحظه‌ای، دنیا در سکوتِ کامل فرو رفت.

ایزابل در گوشِ ارلینگ زمزمه کرد: «این، همان رویایی است که پدرت هرگز ندید. اما تو، آن را زندگی کردی.»

ارلینگ اشک‌هایش را پنهان کرد و در حالی که به برف‌ها نگاه می‌کرد، گفت: «نه، ایزابل. این رویا فقط مالِ من نیست. این، رویایِ ماست.»

جمله‌ی پایانی:
«برف‌ها همیشه می‌بارند، اما عشق، گاهی در میانِ آنها، راهی به سویِ خانه پیدا می‌کند.»

📖 یادداشتِ نویسنده:

این فصل، سه لایه را به تصویر کشید:
۱. تنهاییِ ایزابل – دختری که در سایه‌ی شهرتِ ارلینگ، خودش را گم کرده بود.
۲. جرئتِ عشق – پیامی که همه‌چیز را تغییر داد.
۳. دورهمیِ نهایی – بازگشت به برف‌ها، با پسرکی که آینده را در چشمانش حمل می‌کند.

🖋️⚽

دیو و دلبر

ماجرای ارلینگ هالند و ایزابل هاگسنگ

فصل سوم: سایه‌های پدر

جمله‌ی آغازین:
«سایه‌ها، همیشه در پیِ ما هستند. اما وقتی عشق، چراغی در دست داشته باشی، تاریکی، هرگز بر تو چیره نمی‌شود.»

۱

منچستر، اکتبر ۲۰۲۲. باران، مثل همیشه، بدون امان می‌بارید. ایزابل کنار پنجره‌ی آپارتمان‌شان در مرکز شهر ایستاده بود و به خیابان‌های خیس نگاه می‌کرد. چراغ‌های نئون، روی آسفالتِ خیس، انعکاس‌هایی از نورِ زرد و قرمز می‌انداختند. شهر، در زیر باران، مثل یک شیشه‌ی مات به نظر می‌رسید؛ زیبا، اما دور از دسترس.

ارلینگ هنوز به خانه نیامده بود. تمرین منچسترسیتی تمام شده بود، اما او تصمیم گرفته بود که چند ضربه‌ی آزادِ اضافی را تمرین کند. ایزابل او را درک می‌کرد. در دورتموند، او هر شب بعد از تمرین، یک ساعت اضافه می‌ماند تا شوت‌هایش را دقیق‌تر کند. حالا در منچستر، با قراردادی که تمام دنیا را شوکه کرده بود، فشار بیشتر از همیشه بود.

خبر انتقالِ او به سیتی، در مه‌ی ۲۰۲۲، مثل یک بمب در جهانِ فوتبال ترکیده بود. ۶۰ میلیون یورو، قراردادی ۵ ساله، و رویایی که پدرش هرگز به آن نرسیده بود: بازی برای منچسترسیتی، همان تیمی که آلف-اینگه، سال‌ها قبل، در آن بازی کرده بود.

ایزابل، وقتی خبر را شنید، اولین کسی بود که به او زنگ زد. ارلینگ در آن سوی خط، ساکت بود. نفسش را حبس کرده بود، مثل همیشه وقتی احساساتی می‌شد.

«ارلینگ؟» ایزابل پرسید.

«اینجایم.» صدایش می‌لرزید. «نمی‌توانم باور کنم. من… من به سیتی می‌روم. به باشگاهی که پدرم در آن بازی کرد.»

ایزابل لبخند زد، لبخندی که از ته دل بود. «پدرت به تو افتخار می‌کند، ارلینگ. می‌دانم که می‌کند.»

ارلینگ سکوت کرد، اما ایزابل می‌توانست اشک‌هایش را بشنود. اشک‌هایی که هیچ‌وقت جلوی دوربین‌ها نمی‌ریخت، اما وقتی با او بود، آزادانه جاری می‌شدند.

حالا، چهار ماه بعد، آنها در آپارتمان‌شان در منچستر زندگی می‌کردند. ایزابل، فروشگاهِ مد را رها کرده بود و به طور پاره‌وقت به عنوان دستیار یک طراح لباسِ محلی کار می‌کرد. اما بیشترِ وقتش را صرف حمایت از ارلینگ می‌کرد؛ در بازی‌ها حاضر می‌شد، در مصاحبه‌ها پشت صحنه بود، و شب‌ها، وقتی خسته از تمرین برمی‌گشت، برایش غذا درست می‌کرد و به حرف‌هایش گوش می‌داد.

ارلینگ، با وجود شهرتِ جهانی، همان پسرِ ساده‌ی براینا بود. همان کسی که در برف، توپ را به پای ایزابل پاس می‌داد. همان کسی که هر شب، قبل از خواب، برایش پیام می‌فرستاد: «خواب خوبی داشته باشی، دلبر.»

۲

آن شب، ارلینگ دیرتر از همیشه به خانه برگشت. باران، لباس‌هایش را خیس کرده بود و موهای بلوندش، به صورت چسبناکی روی پیشانی‌اش افتاده بود. اما آنچه بیش از باران، او را خسته کرده بود، چیزی بود که در چشمانش می‌درخشید: ناامیدی.

ایزابل از روی مبل بلند شد و به سمتش رفت. «چی شده، ارلینگ؟»

او کفش‌هایش را درآورد و بدون این که نگاهش را بلند کند، گفت: «روی کین… دوباره.»

ایزابل قلبش را فشار داد. روی کین، اسطوره‌ی منچستریونایتد، سال‌ها بود که سایه‌ی سنگینی روی خانواده‌ی هالند انداخته بود. از آن تکلِ وحشتناک در سال ۲۰۰۱ که به زانوی آلف-اینگه آسیب زد، تا کتاب خاطراتش که در آن نوشته بود عمداً این کار را کرده است. حالا، او در مقام یک مفسرِ تلویزیونی، هر فرصتی را برای حمله به ارلینگ غنیمت می‌شمرد.

ارلینگ به سمت مبل رفت و روی آن نشست. صورتش را در دستانش پنهان کرد. «او گفت من مثل یک بازیکنِ لیگ دو هستم. گفت سطحِ بازیِ من، چه ضربه‌ی سر و چه پاس، ضعیف است. و گری نویل هم به من خندید.»

ایزابل کنارش نشست و دستش را روی شانه‌اش گذاشت. «ارلینگ، نگذار حرف‌هایش روی تو تأثیر بگذارد. او از روی کینه می‌گوید. چون از پدرت متنفر است.»

ارلینگ سرش را بلند کرد. چشمانِ آبی‌اش، مثل همیشه، سرد و دور به نظر می‌رسیدند، اما ایزابل می‌دانست که زیرِ آنها، موجی از درد جریان دارد. «من می‌دانم. اما نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم. هر بار که حرف می‌زند، تمامِ زخم‌های پدرم دوباره باز می‌شوند.»

ایزابل دستش را روی دستِ ارلینگ گذاشت. «پدرت قوی بود. و تو هم قوی هستی. اما قوی بودن، یعنی این که بدانی کی باید گوش‌هایت را ببندی.»

ارلینگ به چشمانِ ایزابل خیره شد. برای لحظه‌ای، نگاهِ او مثل یک پسرِ ده‌ساله شد؛ همان پسری که در برف‌های براینا، چوبِ گلف را رها کرده بود تا به فوتبال نگاه کند.

«ایزابل…» صدایش می‌لرزید. «من نمی‌خواهم مثلِ پدرم باشم. نمی‌خواهم که نفرت، زندگیِ مرا کنترل کند.»

ایزابل لبخند زد. «تو مثل پدرت نیستی، ارلینگ. تو بهتر از او هستی. چون تو عشق را انتخاب کردی.»

۳

چند روز بعد، منچسترسیتی در دربیِ منچستر به مصاف یونایتد رفت. ورزشگاه الدترافورد، مملو از جمعیت بود؛ ۷۴ هزار نفر، که بیشترشان برای دیدنِ رویاروییِ هالند با سایه‌های گذشته آمده بودند.

ایزابل در جایگاهِ ویژه نشسته بود. در کنارش، پدرِ ارلینگ، آلف-اینگه، با چشمانی خیس، بازی را تماشا می‌کرد. او به ندرت به ورزشگاه می‌آمد؛ دردِ زانویِ راستش، هر بار که روی صندلی‌های سخت می‌نشست، مثل یک خنجر به جانش فرو می‌رفت. اما امروز، برای پسرش، استثنا قائل شده بود.

ارلینگ قبل از بازی، به سمت جایگاه نگاه کرد. نگاهِ او، روی پدر و ایزابل، لحظه‌ای درنگ کرد. سپس، به سمت زمین برگشت و تمرکزش را دوچندان کرد.

بازی، از همان ابتدا، خشن بود. مدافعان یونایتد، مثل گرگ‌های گرسنه، به دنبال متوقف کردنِ او بودند. هر بار که توپ را دریافت می‌کرد، دو یا سه بازیکن روی او می‌ریختند. اما ارلینگ، مثل همیشه، روی پاهایش می‌ماند.

در دقیقه‌ی ۳۴، توپ به او رسید. او با یک حرکتِ سریع، از میان دو مدافع عبور کرد و با پایِ چپش، توپ را به گوشه‌ی دورِ دروازه فرستاد. گل.

ورزشگاه، برای لحظه‌ای، در سکوت فرو رفت. سپس، هواداران سیتی، فریادِ شادی سر دادند. آلف-اینگه از جا بلند شد و دستانش را به سمت آسمان بلند کرد. اشک‌ها، از چشمانش جاری شدند.

ایزابل دستِ پدرِ ارلینگ را گرفت و گفت: «او قوی است، آلف. همان‌طور که شما بودید.»

آلف-اینگه با چشمانِ خیس، به او نگاه کرد و گفت: «او قوی‌تر از من است، ایزابل. چون او عشق را در کنار خود دارد.»

در دقیقه‌ی ۵۱، ارلینگ دومین گلش را زد. این بار، با ضربه‌ی سر، پس از یک سانترِ دقیق. او به سمت جایگاه دوید و با دستانش، به سمت پدر و ایزابل اشاره کرد.

دوربین‌های تلویزیونی، آن لحظه را شکار کردند: ارلینگ، در میان فریادهای ۷۴ هزار نفر، به سمت کسانی که دوستشان داشت، می‌دوید.

بعد از بازی، در میکسدزون، خبرنگاران دورِ او حلقه زدند. یکی از آنها، با لحنی تحریک‌آمیز، پرسید: «نظرت درباره‌ی اظهاراتِ روی کین چیست؟ که تو را به یک بازیکنِ لیگ دو تشبیه کرده؟»

ارلینگ با نگاهی سرد، به دوربین خیره شد. مکثی کرد، سپس با آرامشِ کامل گفت: «نظرِ روی کین برای من اهمیتی ندارد. من فقط به کسانی گوش می‌دهم که مرا دوست دارند. و امروز، گل‌هایم را به آنها تقدیم کردم.»

او از جمعیتِ خبرنگاران عبور کرد و به سمت رختکن رفت. اما قبل از ورود، به ایزابل نگاه کرد و لبخندی زد؛ همان لبخندِ قدیمی که در برف‌های براینا دیده بود.

۴

آن شب، در آپارتمان‌شان، ارلینگ و ایزابل کنار شومینه نشسته بودند. آتش، در شومینه، مثل یک قلبِ زنده می‌تپید و گرما را در سراسر اتاق پخش می‌کرد.

ارلینگ به شعله‌ها نگاه می‌کرد و سکوت کرده بود. ایزابل می‌دانست که او به آن روز فکر می‌کند؛ به دربی، به گل‌هایش، و به روی کین.

«ارلینگ…» ایزابل آرام گفت. «می‌خواهی در موردش حرف بزنی؟»

ارلینگ به او نگاه کرد. چشمانِ آبی‌اش، در نورِ آتش، مثل دو دریاچه‌ی یخ‌زده می‌درخشیدند. «من از پدرم متنفر نیستم، ایزابل. و از روی کین هم متنفر نیستم. اما…»

«اما چی؟»

«اما من می‌ترسم. می‌ترسم که روزی نفرت، مثل یک زخمِ کهنه، دوباره باز شود. می‌ترسم که نتوانم از پسرِ خودم در برابر آن محافظت کنم.»

ایزابل دستش را دراز کرد و انگشتانش را با انگشتانِ ارلینگ در هم قفل کرد. «تو می‌توانی، ارلینگ. چون تو متفاوتی. تو به پسرمان یاد می‌دهی که عشق، قوی‌تر از نفرت است.»

ارلینگ به چشمانِ ایزابل خیره شد. برای لحظه‌ای، سکوتِ سنگینی بینشان افتاد. سپس، با لبخندی که از ته دل بود، گفت: «می‌دانی، پدرم همیشه می‌گفت که تو بهترین تصمیمِ زندگیِ من بودی.»

ایزابل خندید. «پدرت همیشه می‌دانست که چطور حرفِ درست را بزند.»

ارلینگ او را به خودش نزدیک کرد و در گوشش زمزمه کرد: «حالا می‌دانم. بهترین گلِ زندگیِ من، تویی.»

۵

چند ماه بعد، ارلینگ در مسابقه‌ی حساسِ لیگ قهرمانان، مقابل لایپزیگ، ۵ گل به ثمر رساند. دنیایِ فوتبال، دوباره شوکه شد. او با ۲۵ سال سن، حالا رکوردِ بیشترین گل در یک فصلِ لیگ قهرمانان را در اختیار داشت.

اما در میان شادی‌ها، یک خبرِ تلخ هم وجود داشت: روی کین، در برنامه‌ی تلویزیونیِ خود، دوباره به ارلینگ حمله کرده بود. او گفته بود: «هالند، فقط یک گلزن است. او هرگز در حدِ بازیکنانِ بزرگِ تاریخ نیست. چون بازیِ تیمیِ او، صفر است.»

ایزابل، آن شب، وقتی ارلینگ را در رختکن پیدا کرد، دید که او روی نیمکت نشسته و به زمینِ خالیِ ورزشگاه نگاه می‌کند. شانه‌هایش، می‌لرزیدند.

«ارلینگ…»

او برگشت. چشمانِ آبی‌اش، با اشک‌هایی که در آنها جمع شده بودند، برق می‌زدند. «ایزابل… من هر کاری که می‌توانستم، انجام دادم. ۵ گل در یک بازی. ۳۶ گل در لیگ برتر. رکوردها را یکی پس از دیگری می‌شکنم. اما او همچنان می‌گوید که من کافی نیستم.»

ایزابل کنارش نشست و دستش را روی زانویِ او گذاشت. «تو برای او بازی نمی‌کنی، ارلینگ. تو برای خودت بازی می‌کنی. برای من. برای پسرت. برای کسانی که دوستت دارند.»

ارلینگ سرش را روی شانه‌ی ایزابل گذاشت. اشک‌هایش، روی شانه‌ی او ریختند.

ایزابل دستش را به موهای بلوندش کشید و آرام گفت: «یادت باشد، ارلینگ. در برف‌های براینا، وقتی هیچ‌کس تو را نمی‌شناخت، من تو را دیدم. من می‌دانم که تو چه کسی هستی. فرقی نمی‌کند که روی کین چه بگوید.»

ارلینگ سرش را بلند کرد و به چشمانِ ایزابل نگاه کرد. برای اولین‌بار، در چشمانِ او، نه ترس و نه ناامیدی، که عزمی راسخ دیده می‌شد.

«تو راست می‌گویی، ایزابل. من برای آنها نمی‌جنگم. من برای عشق می‌جنگم.»

۶

تابستانِ ۲۰۲۶، جام جهانی در آمریکا، کانادا و مکزیک برگزار شد. نروژ، پس از ۲۸ سال، دوباره به این رقابت‌ها راه پیدا کرده بود. ارلینگ، با ۱۶ گل در مرحله‌ی مقدماتی، بزرگ‌ترین سهم را در این موفقیت داشت.

حالا، در یک‌چهارمِ نهایی، مقابل برزیل. ورزشگاه، پر از جمعیت بود. ۷۰ هزار نفر، که اکثرشان لباس‌های زردِ برزیل را بر تن داشتند.

ایزابل، در جایگاهِ ویژه، در کنار آلف-اینگه و پسرِ کوچکشان، نشسته بود. پسرک، که حالا ۱۸ ماهش بود، با چشمانِ درشتِ آبی‌اش، به زمین نگاه می‌کرد و دستانش را برای پدرش تکان می‌داد.

ارلینگ، قبل از شروعِ بازی، به سمت جایگاه نگاه کرد. نگاهِ او روی ایزابل، پسرش، و پدرش درنگ کرد. سپس، با لبخندی که تمامِ صورتش را پر کرد، به سمت زمین برگشت.

بازی، از همان دقیقه‌ی اول، نفس‌گیر بود. برزیل، با حملاتِ پیاپی، دروازه‌ی نروژ را تهدید می‌کرد. اما ارلینگ، مثل یک دیو، در خطِ حمله می‌چرخید و هر بار که توپ را دریافت می‌کرد، دفاعِ برزیل را به لرزه در می‌آورد.

در دقیقه‌ی ۳۷، توپ به او رسید. با یک حرکتِ سریع، از میان دو مدافع عبور کرد و با پایِ چپش، توپ را به گوشه‌ی دورِ دروازه فرستاد. گل. نروژ، پیش افتاد.

ورزشگاه، برای لحظه‌ای، در سکوت فرو رفت. سپس، صدای هزاران هوادارِ نروژ، مثل یک طوفان، ورزشگاه را پر کرد.

ارلینگ به سمت جایگاه دوید و با دستانش، به سمت ایزابل و پسرش اشاره کرد. پسرک، با دیدنِ پدرش، دستانش را تکان داد و با صدایِ بچگانه‌اش فریاد زد: «بابا!»

در دقیقه‌ی ۶۸، دوباره توپ به ارلینگ رسید. این بار، با ضربه‌ی سر، پس از یک سانترِ دقیق. گلِ دوم. نروژ، ۲-۰ پیش افتاد. برزیل، هرگز نتوانست به بازی برگردد.

وقتی سوتِ پایان به صدا در آمد، ارلینگ به سمت جایگاه دوید. ایزابل، با پسرک در آغوش، از پله‌ها پایین آمد و خودش را به آغوشِ او انداخت.

«این کار را کردی، ارلینگ!» ایزابل با چشمانِ خیس، گفت. «نروژ را به نیمه‌نهایی رساندی!»

ارلینگ، در حالی که اشک‌هایش را پنهان می‌کرد، به چشمانِ ایزابل نگاه کرد و گفت: «این کار را نکردم. ما این کار را کردیم.»

آلف-اینگه، که پشتِ سرِ آنها ایستاده بود، با دستی که می‌لرزید، شانه‌ی پسرش را لمس کرد. «پسرم… تو به تمام دنیا نشان دادی که هالندها، شکست‌ناپذیرند.»

ارلینگ به پدرش نگاه کرد. برای اولین‌بار، در چشمانِ پدر، نه ترس و نه ناامیدی، که افتخاری بی‌پایان می‌درخشید.

«نه، بابا. ما شکست‌ناپذیریم.»

۷

آن شب، در هتل، ارلینگ و ایزابل کنار پنجره نشسته بودند. نورهایِ شهر، در زیر آسمانِ تاریکِ آمریکا، مثل ستاره‌هایِ زمینی می‌درخشیدند.

ارلینگ به چشمانِ ایزابل خیره شد و با لبخندی که تمامِ صورتش را پر کرده بود، گفت: «به یاد داری، آن شبِ برفی در براینا، وقتی به من پیام دادی؟»

ایزابل خندید. «یادم هست. فکر می‌کردم دیگر هیچ‌وقت جوابم را نمی‌دهی.»

ارلینگ دستش را به صورتِ ایزابل کشید. «اگر تو آن پیام را نمی‌فرستادی، من هیچ‌وقت نمی‌دانستم که عشق یعنی چه. تو به من یاد دادی که فراتر از فوتبال، زندگی هم وجود دارد.»

ایزابل دستش را روی دستِ ارلینگ گذاشت. «و تو به من یاد دادی که گاهی، شجاع‌ترین کار، این است که به کسی که دوستش داری، ایمان داشته باشی.»

ارلینگ لبخند زد و به آسمانِ پرستاره نگاه کرد. «فردا، فینال. و بعد از آن… یک زندگیِ جدید.»

ایزابل به او نگاه کرد. «زندگیِ جدید؟»

ارلینگ چشمانش را به او دوخت. «بله. زندگی با تو. با پسرمان. با آرامش.»

او دستش را به سمتِ ایزابل دراز کرد و با صدایی که مثل برفِ براینا، آرام و سرد بود، گفت: «ایزابل هاوگسنگ یوهانسن… می‌خواهی همسرِ من بشوی؟»

ایزابل، با چشمانی که از اشک پر شده بودند، دستش را در دستِ ارلینگ گذاشت و گفت: «از همان روزی که در برف، توپ را به پایِ من پاس دادی، می‌دانستم که تو، دیوِ دلبرِ من هستی.»

ارلینگ او را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد: «و تو، دلبری که دیو را به خانه برگرداند.»

جمله‌ی پایانی:
«سایه‌ها، همیشه در پیِ ما هستند. اما وقتی عشق، چراغی در دست داشته باشی، تاریکی، هرگز بر تو چیره نمی‌شود.»

📖 یادداشتِ نویسنده:

این فصل، سه لایه را به تصویر کشید:
۱. سایه‌ی نفرت (روی کین) – میراثی که ارلینگ باید از آن عبور کند.
۲. قدرتِ عشق (ایزابل) – پناهگاهی که ارلینگ را به مسیرِ خود بازمی‌گرداند.
۳. رستگاری (فینالِ جام‌جهانی) – لحظه‌ای که تمامِ زخم‌های گذشته، با یک گل، التیام می‌یابند.

🖋️⚽

دیو و دلبر

ماجرای ارلینگ هالند و ایزابل هاگسنگ

فصل چهارم: سپیده‌دم

جمله‌ی آغازین:
«زندگی، گاهی از یک پیامِ ساده شروع می‌شود. اما اگر عشق در میان باشد، به یک حماسه تبدیل می‌شود.»

۱

برف‌های براینا، در ژانویه‌ی ۲۰۲۷، سنگین‌تر از همیشه می‌باریدند. اما این بار، برف‌ها نه نمادِ تنهایی، که نمادِ آغازی دوباره بودند. ایزابل کنار پنجره‌ی خانه‌ی پدربزرگ ایستاده بود و به پسرک نگاه می‌کرد که در حیاط، با یک توپِ کوچکِ آبی، بازی می‌کرد. پسرک، که حالا دو سال و یک ماه داشت، موهایِ بلوندِ پدرش را به ارث برده بود و چشمانِ سبزِ مادرش را.

ارلینگ از پشتِ سر، او را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد: «به چی فکر می‌کنی، دلبر؟»

ایزابل به عقب خم شد و سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. «به این فکر می‌کنم که چقدر عجیب است. سال‌ها پیش، در همین حیاط، تو چوبِ گلف را رها کردی و به سمتِ حصار دویدی تا فوتبال را نگاه کنی. و حالا…»

«و حالا، پسرِ ما در همان حیاط، با همان توپ، بازی می‌کند.» ارلینگ لبخند زد. «تقدیر، چیزِ عجیبی است، این‌طور نیست؟»

ایزابل برگشت و به چشمانِ او نگاه کرد. «تقدیر نیست، ارلینگ. انتخاب است. تو انتخاب کردی که فوتبالیست شوی. من انتخاب کردم که به تو پیام بدهم. و ما انتخاب کردیم که کنار هم بمانیم.»

ارلینگ دستش را به صورتِ ایزابل کشید. «بهترین انتخابِ زندگیِ من.»

۲

سه ماه از جام‌جهانی می‌گذشت. نروژ، در آن تورنمنت، به نیمه‌نهایی رسیده بود و ارلینگ با ۹ گل، کفشِ طلا را از آنِ خود کرده بود. رسانه‌های جهان، او را «بهترین بازیکنِ تاریخِ نروژ» نامیده بودند. اما برای ارلینگ، مهم‌ترین چیز، نه جام‌ها و نه رکوردها، که لبخندِ ایزابل بود وقتی در جایگاهِ ویژه، پسرشان را در آغوش گرفته بود و به او نگاه می‌کرد.

حالا، آنها در یک خانه‌ی بزرگ در حومه‌ی منچستر زندگی می‌کردند. خانه‌ای با باغی بزرگ، جایی که ارلینگ هر روز صبح، قبل از تمرین، با پسرش فوتبال بازی می‌کرد. ایزابل، از کارِ پاره‌وقتِ خود دست کشیده بود تا بتواند بیشترِ وقتش را با خانواده بگذراند. اما این به معنایِ توقفِ رویاهایِ شخصیِ او نبود.

یکی از شب‌ها، وقتی پسرک خوابیده بود، ایزابل پشتِ میزِ آشپزخانه نشسته بود و طرح‌هایِ لباس می‌کشید. ارلینگ کنارش نشست و به طرح‌ها نگاه کرد.

«این‌ها چیست؟»

ایزابل با لبخندی که از ته دل بود، پاسخ داد: «یک مجموعه‌ی لباس. برای بچه‌ها. الهام‌گرفته از برف‌های نروژ.»

ارلینگ طرح‌ها را با دقت نگاه کرد. لباس‌هایِ کوچک با طرح‌هایِ ستاره‌هایِ قطبی و کوه‌هایِ پوشیده از برف.

«این‌ها فوق‌العاده‌اند، ایزابل. چرا هیچ‌وقت به من نگفتی که به طراحی علاقه داری؟»

ایزابل شانه‌هایش را بالا انداخت. «نمی‌دانستم. شاید هم می‌ترسیدم که شکست بخورم.»

ارلینگ دستش را روی دستِ او گذاشت. «تو هیچ‌وقت شکست نمی‌خوری، ایزابل. چون تو دلبری که دیو را به خانه برگرداند. حالا نوبتِ توست که رویاهایت را بسازی.»

۳

چند هفته بعد، ارلینگ در یک مصاحبه‌ی تلویزیونی، به طورِ غیرمنتظره‌ای، از مجموعه‌ی لباسِ ایزابل رونمایی کرد. او گفت: «همسرم، ایزابل، در حال کار روی یک مجموعه‌ی لباس برای بچه‌هاست. الهام‌گرفته از زادگاهِ ما، نروژ. و من به شما قول می‌دهم که این مجموعه، به اندازه‌ی گل‌های من، ارزشِ دیدن دارد.»

ایزابل، که در خانه، مشغول تماشایِ مصاحبه بود، تقریباً از روی مبل بلند شد. «او چه کرده؟!»

ارلینگ با خنده، وقتی به خانه برگشت، با دستانی باز گفت: «می‌دانم که نباید بدونِ اجازه‌ات این کار را می‌کردم. اما تو لیاقت داری که دنیا، استعدادِ تو را ببیند.»

ایزابل، با چشمانی که از اشک پر شده بودند، خودش را به آغوشِ او انداخت. «تو دیوانه‌ای، ارلینگ.»

«دیوانه‌ی عشقِ تو.»

چند روز بعد، صفحه‌ی اینستاگرامِ ایزابل، پر از پیامِ تشویق از سراسرِ جهان شد. برندهایِ معروفِ مد، با او تماس گرفتند و مجموعه‌اش، با استقبالِ بی‌نظیری روبرو شد.

اما ایزابل، در میانِ تمامِ این موفقیت‌ها، هرگز فراموش نکرد که از کجا آمده است. در یک مصاحبه، وقتی از او پرسیدند «رمزِ موفقیت‌ات چیست؟»، با لبخندی که در چشمانش می‌درخشید، پاسخ داد: «رمزِ موفقیتِ من، کسی است که در برف‌های نروژ، به من یاد داد که برای رویاهایم بجنگم. شوهرم، ارلینگ.»

۴

تابستانِ ۲۰۲۷، ارلینگ و ایزابل، در یک مراسمِ ساده، در کنارِ دریاچه‌ای در نروژ، ازدواج کردند. فقط خانواده‌هایِ نزدیک و چند دوستِ صمیمی دعوت شده بودند. برف نبود، اما هوایِ خنکِ شمال، همچنان حسِ براینا را به آنها می‌داد.

آلف-اینگه، در کنارِ عروس و داماد ایستاده بود. چشمانش، خیس از اشک، اما لبخندش، پر از افتخار بود. پسرکِ کوچک، با لباسِ کوچکِ نروژی‌اش، در کنارِ پدر و مادرش ایستاده بود و با دستانِ کوچکش، گل‌هایِ سفید را به سمتِ جمعیت پرتاب می‌کرد.

وقتی کشیش گفت: «حالا می‌توانید عروس را ببوسید.» ارلینگ به چشمانِ ایزابل نگاه کرد. چشمانِ سبزِ او، در نورِ خورشیدِ شمال، مثل دو برگِ تازه‌ی بهار می‌درخشیدند.

«ایزابل…» ارلینگ با صدایی که می‌لرزید، گفت. «قبل از اینکه تو را ببوسم، می‌خواهم یک چیز را به تو بگویم.»

ایزابل سرش را خم کرد. «بگو.»

«من در تمامِ زندگی‌ام، برایِ گل‌زنی جنگیده‌ام. برایِ رکوردها، برایِ جام‌ها، برایِ تاریخ. اما هیچ‌کدام از آن‌ها، به اندازه‌ی لحظه‌ای که تو به من پیام دادی، ارزش نداشت. تو به من یاد دادی که زندگی، فراتر از فوتبال است. تو به من یاد دادی که عشق، بزرگ‌ترین جامی است که می‌توان به دست آورد.»

اشک‌هایِ ایزابل، روی گونه‌هایش جاری شدند. او دستش را به صورتِ ارلینگ کشید و گفت: «و تو به من یاد دادی که گاهی، شجاع‌ترین کار، این است که به کسی که دوستش داری، ایمان داشته باشی. حتی وقتی تمامِ دنیا می‌گویند که او یک دیو است.»

آن‌ها همدیگر را بوسیدند. در سکوتِ دریاچه، در میانِ خانواده، در برف‌هایی که فقط در خاطره‌ها می‌باریدند.

۵

چند ماه بعد، ارلینگ دوباره در لیگ برتر می‌درخشید. رکوردِ ۱۰۰ گل در ۱۰۵ بازی، رکوردِ بیشترین گل در یک فصل، و هر روز، یک رکوردِ جدید. اما این بار، او با آرامشِ بیشتری بازی می‌کرد. انگار که ازدواج با ایزابل، تمامِ فشارهایِ گذشته را از رویِ شانه‌هایش برداشته بود.

در یکی از بازی‌ها، منچسترسیتی به مصافِ منچستریونایتد رفت. روی کین، مانندِ همیشه، در جایگاهِ مفسران نشسته بود. این بار، قبل از بازی، ارلینگ به سمتِ جایگاهِ او نگاه کرد. نگاهِ او، نه از رویِ نفرت، که از رویِ آرامش بود.

وقتی بازی تمام شد و ارلینگ یک گل دیگر به ثمر رساند، روی کین سکوت کرد. او هیچ‌چیز نگفت. نه انتقاد، نه توهین، نه حتی یک کلمه.

در رختکن، خبرنگاری از ارلینگ پرسید: «نظرت درباره‌ی سکوتِ روی کین چیست؟»

ارلینگ لبخندی زد و با آرامشِ کامل گفت: «من به روی کین فکر نمی‌کنم. من فقط به خانواده‌ام فکر می‌کنم.»

آن شب، وقتی به خانه برگشت، ایزابل با پسرک در آغوش، جلویِ در ایستاده بود. ارلینگ پسرش را بوسید و به چشمانِ ایزابل نگاه کرد.

«امروز، روی کین چیزی نگفت.»

ایزابل لبخند زد. «شاید بالاخره فهمیده که تو برایِ او بازی نمی‌کنی.»

ارلینگ پسرش را در آغوش گرفت و به سمتِ باغ رفت. برف‌هایِ منچستر، سبک و زودگذر، روی زمین نشسته بودند. او به پسرک نگاه کرد و گفت: «ببین، پسرم. این برف، مثل برف‌هایِ برایناست. اما این بار، ما در خانه‌ای هستیم که خودمان ساختیم.»

پسرک با دستانِ کوچکش، برف را لمس کرد و با صدایِ بچگانه‌اش گفت: «بابا… برف!»

ارلینگ به چشمانِ ایزابل نگاه کرد. در آن نگاه، تمامِ گذشته، حال، و آینده جمع شده بودند.

۶

یک شب، در اواخرِ پاییز، ارلینگ و ایزابل در اتاقِ نشیمن نشسته بودند. شومینه، مثلِ همیشه، می‌سوخت و گرما را در سراسرِ خانه پخش می‌کرد. پسرک، در اتاقِ خوابش، با رویاهایِ کودکانه‌اش، در آرامش خوابیده بود.

ارلینگ به شعله‌ها نگاه می‌کرد. «ایزابل… یک چیزی می‌خواهم به تو بگویم.»

«بگو.»

«چند وقت پیش، پدرم با من تماس گرفت. گفت که می‌خواهد با روی کین ملاقات کند.»

ایزابل با تعجب به او نگاه کرد. «آلف-اینگه؟ با روی کین؟»

«بله. گفت که می‌خواهد کینه‌ی ۳۰ ساله را تمام کند. گفت که دیگر نمی‌خواهد نفرت، رویِ زندگیِ پسرش و نوه‌اش سایه بیندازد.»

ایزابل دستش را روی دستِ ارلینگ گذاشت. «تو چه گفتی؟»

ارلینگ لبخند زد. «گفتم که اگر می‌تواند این کار را بکند، من هم می‌توانم. برایِ اولین‌بار، پدرم از من قوی‌تر نبود. من به او یاد دادم که عشق، قوی‌تر از نفرت است.»

چند روز بعد، آلف-اینگه و روی کین، در یک کافه در منچستر، روبرویِ هم نشستند. سکوتِ سنگینی بینشان بود. سپس، آلف-اینگه دستش را دراز کرد و گفت: «روی… ۳۰ سال پیش، تو به من آسیب زدی. و من، سال‌ها، از تو متنفر بودم. اما حالا، پسرِ من، به من یاد داده که نفرت، هیچ‌چیزی را درست نمی‌کند. من می‌بخشم، روی. نه برایِ تو، که برایِ خودم.»

روی کین، با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند، دستِ آلف-اینگه را گرفت. او چیزی نگفت، اما برایِ اولین‌بار، نگاهِ او، نه از رویِ کینه، که از رویِ احترام بود.

۷

بهارِ ۲۰۲۸. ارلینگ، در آستانه‌ی ۲۸ سالگی، باز هم رکوردها را می‌شکست. ۱۵۰ گل در لیگ برتر، ۶۰ گل در لیگ قهرمانان، و جوایزِ فردیِ بیشمار. اما او، دیگر به رکوردها فکر نمی‌کرد. او به چیزهایِ بزرگ‌تری فکر می‌کرد: به خانواده‌اش.

یک روز، در باغِ خانه‌شان در منچستر، ایزابل با پسرک بازی می‌کرد. ارلینگ از پشتِ پنجره، آنها را تماشا می‌کرد. نگاهِ او رویِ لبخندِ ایزابل و خنده‌هایِ پسرک، برایِ همیشه ماندگار شده بود.

بعد از بازی، وقتی پسرک خواب بود، ارلینگ و ایزابل در باغ نشسته بودند. آسمانِ منچستر، ابری و خاکستری بود، اما در میانِ ابرها، چند پرتوِ نورِ خورشید، راه خود را به پایین باز کرده بودند.

ارلینگ دستِ ایزابل را گرفت و به چشمانش نگاه کرد. «ایزابل… می‌دانی که برایِ تو، از جام‌هایِ قهرمانی هم بیشتر ارزش قائلم؟»

ایزابل با لبخند، سرش را روی شانه‌ی او گذاشت. «می‌دانم، ارلینگ. و من هم، برایِ تو، از تمامِ رویاهایِ شخصی‌ام، گذشته‌ام.»

ارلینگ به آسمان نگاه کرد. پرتوهایِ نور، روی صورتش می‌افتادند.

«ما از برف شروع کردیم. از براینا. از یک پیامِ ساده. و حالا، اینجا هستیم. در یک خانه، با یک پسر، و با عشقی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.»

ایزابل سرش را بلند کرد و به چشمانِ او نگاه کرد. «ارلینگ… این فقط یک داستان نیست. این، زندگیِ ماست.»

ارلینگ او را بوسید. بوسه‌ای که در آن، تمامِ برف‌هایِ براینا، تمامِ گل‌هایِ تاریخ، و تمامِ عشقِ جهان، جمع شده بود.

جمله‌ی پایانی:
«زندگی، گاهی از یک پیامِ ساده شروع می‌شود. اما اگر عشق در میان باشد، به یک حماسه تبدیل می‌شود.»

📖 یادداشتِ نویسنده:

این فصل، سه لایه را به تصویر کشید:
۱. رستگاریِ پدر (آلف-اینگه) – بخششِ کینه‌ی ۳۰ ساله.
۲. شکوفاییِ دلبر (ایزابل) – از سایه‌ی یک ستاره، به یک شخصیتِ مستقل.
۳. آرامشِ دیو (ارلینگ) – یافتنِ معنا در فراتر از رکوردها.

🖋️⚽

دیو و دلبر

ماجرای ارلینگ هالند و ایزابل هاگسنگ

فصل پنجم: خانه‌ی ابدی

جمله‌ی آغازین:
«برف‌های براینا، هرگز آب نمی‌شوند. چون عشقی که در آنها جاری است، ابدی است.»

۱

براینا، دسامبر ۲۰۳۰. برف، سنگین‌تر از همیشه، تمامِ شهر را سفیدپوش کرده بود. اما این بار، برف‌ها دیگر نمادِ تنهایی یا انتظار نبودند. آنها نمادِ آرامش، نمادِ پایانِ یک سفر طولانی بودند.

ارلینگ هالند، در سی‌سالگی، از فوتبال خداحافظی کرده بود. نه به خاطر مصدومیت، نه به خاطر فشار، که به خاطر انتخابی آگاهانه. او در آخرین بازیِ خود، در ورزشگاهِ اتحاد، با چشمانی خیس و لبخندی بر لب، از هواداران تشکر کرده بود. ۲۰۰ گل در لیگ برتر، ۸۰ گل در لیگ قهرمانان، و جام‌هایِ بیشمار. اما مهم‌تر از همه، او به عنوانِ بهترین بازیکنِ تاریخِ نروژ، و یکی از اسطوره‌هایِ همیشگیِ فوتبال، از زمین خارج شده بود.

حالا، او در خانه‌ی پدربزرگش در براینا زندگی می‌کرد؛ همان خانه‌ای که در فصلِ اول، چوبِ گلف را در حیاطش رها کرده بود تا به سمتِ حصارِ زمینِ فوتبال بدود. آن خانه، حالا خانه‌ی او و ایزابل و پسرِ شش‌ساله‌شان، لئو، بود.

ایزابل کنار پنجره ایستاده بود و به برف‌هایی که می‌باریدند نگاه می‌کرد. او حالا یک طراحِ لباسِ موفق بود. مجموعه‌ی «برف‌های براینا»ی او، در سراسرِ جهان شناخته شده بود و برندهایِ معروف، برای همکاری با او صف می‌بستند. اما او، مانندِ ارلینگ، شهرت را رها کرده بود تا به خانه برگردد.

ارلینگ از پشتِ سر، او را در آغوش گرفت. «به چی فکر می‌کنی، دلبر؟»

ایزابل به برف‌ها نگاه کرد و لبخند زد. «به این فکر می‌کنم که چقدر عجیب است. ما، از همین برف‌ها شروع کردیم. و حالا، به همین برف‌ها برگشته‌ایم.»

ارلینگ صورتش را به موهایِ ایزابل فشار داد. «برف‌ها، همیشه خانه‌ی ما بوده‌اند.»

۲

لئو، پسرِ شش‌ساله‌ی آنها، در حیاطِ خانه، با یک توپِ کوچکِ قرمز، بازی می‌کرد. موهایِ بلوندِ پدرش را داشت و چشمانِ سبزِ مادرش را. او، مانندِ پدرش، عاشقِ فوتبال بود. اما بر خلافِ پدرش، هیچ‌فشاری رویِ شانه‌هایش احساس نمی‌کرد.

ارلینگ از پنجره، پسرش را تماشا می‌کرد. «نگاهش کن، ایزابل. او دارد همان کاری را می‌کند که من در سنِ او می‌کردم.»

ایزابل کنارش ایستاد. «اما با یک تفاوت.»

«چه تفاوتی؟»

«او برایِ کسی بازی نمی‌کند. او فقط برایِ لذتِ بازی می‌کند.»

ارلینگ لبخند زد. «درست می‌گویی. و این، بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که می‌توانیم به او بدهیم.»

بعد از ظهر، ارلینگ و لئو در حیاط، برف‌ها را کنار زدند و یک زمینِ کوچکِ فوتبال درست کردند. ارلینگ، توپ را جلویِ پایِ لئو گذاشت و گفت: «ببین، پسرم. پاها را باز کن، زانوها را کمی خم کن، و محکم ضربه بزن.»

لئو، با چشمانی که از شوق برق می‌زدند، به توپ ضربه زد. توپ، روی برف غلتید و به تورِ دروازه‌ی کوچک برخورد کرد.

ارلینگ فریاد زد: «گل!»

لئو با خنده، به سمتِ پدرش دوید و خودش را در آغوشِ او انداخت. «بابا! من مثلِ تو شدم!»

ارلینگ پسرش را بوسید. «نه، پسرم. تو بهتر از من شدی. چون تو برایِ عشق بازی می‌کنی، نه برایِ رکورد.»

۳

یک هفته قبل از کریسمس، آلف-اینگه و گری ماریتا به براینا آمدند. پدربزرگ و مادربزرگ، با چمدان‌هایی پر از هدیه، واردِ خانه شدند. آلف-اینگه، که حالا موهایش کاملاً سفید شده بود، اما چشمانش هنوز مثلِ گذشته، پر از زندگی بود، لئو را در آغوش گرفت و گفت: «تو بزرگ‌ترین نوه‌ی دنیایی!»

لئو با خنده، دستِ پدربزرگش را گرفت و به سمتِ حیاط کشید. «پدربزرگ! بیا فوتبال بازی کنیم!»

آلف-اینگه به ارلینگ نگاه کرد و لبخندی زد. «یادت هست، پسر؟ من هم با تو فوتبال بازی می‌کردم.»

ارلینگ به پدرش نگاه کرد. «یادم هست. و یادم هست که همیشه می‌گفتی فوتبال یعنی درد.»

آلف-اینگه مکثی کرد. «من اشتباه می‌کردم، ارلینگ. فوتبال، اگر با عشق باشد، درد نیست. لذت است.»

آن‌ها به حیاط رفتند و در برف، یک بازیِ دوستانه را شروع کردند. سه نسل از خانواده‌ی هالند، در کنار هم، در برف‌های براینا. برایِ اولین‌بار، هیچ‌کس به رکوردها یا جام‌ها فکر نمی‌کرد. فقط به خنده‌هایِ لئو و برف‌هایی که روی موهایشان می‌نشستند.

۴

شبِ کریسمس، دورِ میزِ بزرگِ چوبیِ خانه‌ی پدربزرگ نشسته بودند. شومینه، با شعله‌هایی که تا سقف بالا می‌رفتند، گرما را در تمامِ اتاق پخش می‌کرد. بویِ ماهیِ دودی و نانِ تازه، فضا را پر کرده بود.

ایزابل، که در کنارِ ارلینگ نشسته بود، به خانواده‌اش نگاه کرد و لبخندی زد که از ته دل بود. «ارلینگ… به یاد داری، اولین کریسمسی که با هم بودیم؟»

ارلینگ خندید. «یادم هست. من در دورتموند بودم و تو در براینا. تمامِ شب، با هم چت می‌کردیم.»

ایزابل با لبخند، پاسخ داد: «و تو به من گفتی که کاش می‌توانستی برف‌های براینا را برایم بفرستی.»

ارلینگ دستش را دراز کرد و دستِ ایزابل را گرفت. «حالا، دیگر نیازی به فرستادنِ برف نیست. ما خودمان، در میانِ برف‌ها هستیم.»

آلف-اینگه، که از آن سویِ میز تماشا می‌کرد، با چشمانی خیس گفت: «ارلینگ… من در تمامِ زندگی‌ام، به تو می‌گفتم که فوتبال یعنی درد. اما تو به من نشان دادی که فوتبال، اگر با عشق همراه باشد، یعنی زندگی.»

ارلینگ به پدرش نگاه کرد. «نه، بابا. تو به من نشان دادی که چگونه از درد، قوی‌تر بشوم. و من، این را به لئو یاد خواهم داد.»

لئو، که در کنارِ مادربزرگش نشسته بود، با چشمانِ درشتِ سبزش، به پدر و پدربزرگ نگاه کرد و گفت: «بابا… من هم یک روز می‌خواهم مثلِ تو فوتبالیست شوم!»

ارلینگ به پسرش نگاه کرد. چشمانش، در نورِ شومینه، مثلِ دو دریاچه‌ی یخ‌زده می‌درخشیدند. «پسرم… تو هر چه می‌خواهی، باش. اما همیشه یادت باشد: زندگی، فقط فوتبال نیست. زندگی، عشق است. عشق به خانواده، به دوستان، و به خودت.»

۵

یک روز، در اواخرِ زمستان، ارلینگ و ایزابل در باغ نشسته بودند. برف‌ها، کم‌کم آب می‌شدند و اولین نشانه‌هایِ بهار، از زیرِ برف‌ها سر برمی‌آوردند.

ارلینگ به آسمان نگاه کرد. ابرها، سفید و سنگین، مثلِ پشمِ گوسفند، در آسمان شناور بودند.

«ایزابل… می‌دانی که من هرگز فکر نمی‌کردم به اینجا برسم؟»

ایزابل به او نگاه کرد. «به کجا؟»

«به اینجا. به خانه. به آرامش. در تمامِ زندگی‌ام، فکر می‌کردم که موفقیت، یعنی رکوردها و جام‌ها. اما حالا می‌دانم که موفقیت، یعنی این لحظه. یعنی نشستن در کنارِ تو، تماشایِ بزرگ شدنِ لئو، و بودن در کنارِ کسانی که دوستشان دارم.»

ایزابل دستش را در دستِ ارلینگ گذاشت. «و من، هرگز فکر نمی‌کردم که یک پیامِ ساده، بتواند زندگیِ مرا این‌گونه تغییر دهد.»

ارلینگ به او نگاه کرد. «آن پیام، بزرگ‌ترین هدیه‌ای بود که کسی تا به حال به من داده است.»

ایزابل با چشمانی که از اشک پر شده بودند، به او نگاه کرد. «و تو، بزرگ‌ترین هدیه‌ای بودی که زندگی به من داد.»

۶

تابستانِ ۲۰۳۱، لئو، هفت‌ساله شد. ارلینگ و ایزابل، در حیاطِ خانه، یک مهمانیِ کوچک برای او ترتیب دادند. دوستانِ محلی، همسایه‌ها، و خانواده، همه جمع شده بودند.

لئو، با یک پیراهنِ کوچکِ سفید و شلوارِ کوتاه، در میانِ جمعیت می‌دوید و با دوستانش فوتبال بازی می‌کرد. ارلینگ، از دور، پسرش را تماشا می‌کرد و لبخندی می‌زد که تمامِ صورتش را پر کرده بود.

ایزابل کنارش ایستاد. «به چی فکر می‌کنی؟»

ارلینگ به چشمانِ ایزابل نگاه کرد. «به این فکر می‌کنم که اگر آن روز، در برف‌های براینا، به جایِ دویدن به سمتِ حصار، به حرفِ پدرم گوش می‌دادم و گلف‌باز می‌شدم، هیچ‌وقت این لحظه را تجربه نمی‌کردم.»

ایزابل دستش را دورِ کمرِ ارلینگ حلقه کرد. «اما تو به حرفِ قلبت گوش دادی. و این، بزرگ‌ترین شجاعتی بود که یک انسان می‌تواند داشته باشد.»

ارلینگ او را بوسید. بوسه‌ای که در آن، تمامِ برف‌هایِ براینا، تمامِ گل‌هایِ تاریخ، و تمامِ عشقِ جهان، جمع شده بودند.

۷

پاییزِ ۲۰۳۱، ارلینگ و ایزابل، تصمیم گرفتند که خاطراتِ خود را در یک کتاب ثبت کنند. نه به عنوانِ زندگینامه، که به عنوانِ یک داستانِ عاشقانه. نامِ کتاب را گذاشتند: «دیو و دلبر».

ارلینگ، در مقدمه‌ی کتاب نوشت:

«زندگی، گاهی از یک پیامِ ساده شروع می‌شود. اما اگر عشق در میان باشد، به یک حماسه تبدیل می‌شود. من، ارلینگ هالند، در تمامِ زندگی‌ام، برایِ گل‌زنی جنگیده‌ام. اما بزرگ‌ترین گلی که تا به حال زده‌ام، گلی نبود که در استادیوم به ثمر رسانده‌ام. بزرگ‌ترین گلم، زمانی بود که دلبرِ من، در یک شبِ برفی، به من پیام داد. و من، جرات کردم که عشق را بپذیرم.»

ایزابل، در پایانِ کتاب، نوشت:

«برف‌های براینا، همیشه در قلبِ من خواهند بارید. نه به عنوانِ نمادِ تنهایی، که به عنوانِ نمادِ خانه. خانه‌ای که با عشق ساخته شد. خانه‌ای که دیو و دلبر، در آن، برای همیشه، در کنار هم خواهند ماند.»

۸

زمستانِ ۲۰۳۲، باز هم برف بارید. اما این بار، برف‌ها نه نمادِ آغاز، که نمادِ تداوم بودند. ارلینگ، ایزابل، و لئو، در حیاطِ خانه‌ی پدربزرگ، در برف بازی می‌کردند.

لئو، با دستانِ کوچکش، یک آدم‌برفی ساخت. یک آدم‌برفی با کلاهِ پشمیِ آبی، همان کلاهی که ارلینگ در کودکی، در همان حیاط، به سر داشت.

ارلینگ به آدم‌برفی نگاه کرد و لبخندی زد. «به یاد داری، ایزابل؟ من هم در همین حیاط، با همان کلاه، آدم‌برفی می‌ساختم.»

ایزابل کنارش نشست و دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. «و من، از پشتِ حصار، تماشایت می‌کردم.»

ارلینگ به چشمانِ ایزابل نگاه کرد. «و حالا، ما با هم، در کنارِ پسرمان، آدم‌برفی می‌سازیم.»

ایزابل به آسمان نگاه کرد. برف‌ها، آرام و بی‌صدا، روی زمین می‌نشستند.

«ارلینگ… این، همان رویایی است که هیچ‌وقت جرات کردیم به آن فکر کنیم.»

ارلینگ او را در آغوش گرفت. «نه، ایزابل. این، رویایی است که همیشه در انتظارِ ما بود. فقط کافی بود که به سمتِ آن بدویم.»

جمله‌ی پایانی:
«برف‌های براینا، هرگز آب نمی‌شوند. چون عشقی که در آنها جاری است، ابدی است.»

📖 یادداشتِ پایانیِ نویسنده:

این رمان، داستانی بود درباره‌ی پسری که از برف شروع کرد و به ستاره‌ای تبدیل شد که تمامِ جهان را شگفت‌زده کرد. اما مهم‌تر از آن، داستانی بود درباره‌ی دختری که با یک پیامِ ساده، مسیرِ زندگیِ او را برای همیشه تغییر داد.

«دیو و دلبر» فقط یک داستانِ عاشقانه نیست. این داستانِ شجاعت، ایمان، و قدرتِ انتخاب است. داستانی که به ما یادآوری می‌کند که گاهی، بزرگ‌ترین قهرمانی، نه در استادیوم‌ها، که در قلب‌های ما رخ می‌دهد.

امیدوارم که این داستان، مانندِ برف‌های براینا، برای همیشه در خاطرتان بماند.

پایان.

🖋️⚽

دیو و دلبر

پیامِ پایانی برای خوانندگان

«زندگی، گاهی از یک پیامِ ساده شروع می‌شود. اما اگر عشق در میان باشد، به یک حماسه تبدیل می‌شود.»

۱

ایمان، اولین قدمی بود که ارلینگ در برف‌های براینا برداشت.
ایمان به این که پاهایش می‌توانند او را فراتر از زمینِ خاکیِ باشگاهِ برینا ببرند.
ایمان به این که روزی، نامش در تاریخِ فوتبال، مثلِ یک ستاره‌ی قطبی، بدرخشد.

اما ایمان، بدونِ تلاش، فقط یک رویایِ خام است.
و ارلینگ، از همان کودکی، تلاش را با تمامِ وجودش لمس کرد.
هر شب، بعد از تمرین، در تاریکیِ ورزشگاه می‌ماند و شوت می‌زد.
هر بار که زمین می‌خورد، بلند می‌شد و محکم‌تر از قبل، به توپ ضربه می‌زد.

و در میانِ این تلاشِ بی‌امان، شجاعت، او را همراهی کرد.
شجاعتِ این که بر خلافِ خواستِ پدرش، فوتبال را انتخاب کند.
شجاعتِ این که در برابرِ نفرتِ روی کین، سکوت کند و با گل‌هایش پاسخ دهد.
شجاعتِ این که در یک شبِ برفی، به دلبرش اجازه دهد که واردِ زندگی‌اش شود.

۲

و ایزابل؟
او ایمان داشت به عشقی که از کودکی در دلش جوانه زده بود.
ایمان داشت به پسری که در برف، توپ را به پایِ او پاس می‌داد.

او شجاعت داشت که اولین پیام را بفرستد.
شجاعت داشت که در برابرِ شهرتِ او، خودش را نبازد.
شجاعت داشت که از سایه‌ی یک ستاره، به یک شخصیتِ مستقل تبدیل شود.

و تلاش کرد.
تلاش کرد تا رویاهایِ شخصی‌اش را با عشقِ خودش، در هم آمیزد.
تلاش کرد تا مادری باشد که به پسرش یاد بدهد که فوتبال، فقط یک بازی نیست؛ زندگی است.

۳

پیروزی، در این داستان، نه در جام‌ها و رکوردها، که در لحظه‌هایِ کوچکِ زندگی بود.
پیروزی، لحظه‌ای بود که ارلینگ، در فینالِ جام‌جهانی، به جایِ جشنِ گل، به سمتِ جایگاه دوید و به ایزابل نگاه کرد.
پیروزی، لحظه‌ای بود که آلف-اینگه، پس از ۳۰ سال، دستِ روی کین را فشرد و گفت: «من می‌بخشم.»
پیروزی، لحظه‌ای بود که لئو، در برف‌های براینا، اولین گلِ زندگی‌اش را زد و به پدرش نگاه کرد و گفت: «بابا! من مثلِ تو شدم!»

و موفقیت، در پایانِ این مسیر، چیزی نبود جز آرامش.
آرامشِ این که بدانی در جایِ درستی ایستاده‌ای.
آرامشِ این که بدانی عشقی که داری، ارزشِ تمامِ جام‌هایِ جهان را دارد.
آرامشِ این که بدانی، خانه، جایی نیست که در آن متولد شده‌ای؛ خانه، جایی است که با عشق ساخته‌ای.

۴

و در نهایت، خوشبختی و سعادت، در همین لحظاتِ ساده خلاصه شدند.
در نگاهِ ایزابل، وقتی ارلینگ از زمینِ مسابقه به خانه برمی‌گشت.
در خنده‌ی لئو، وقتی در آغوشِ پدر و مادرش، برف بازی می‌کرد.
در سکوتِ شومینه، وقتی تمامِ خانواده دورِ هم جمع می‌شدند.

این داستان، به ما یادآوری می‌کند که:
زندگی، یک پنالتی نیست که در ثانیه‌هایِ آخر، سرنوشت را تعیین کند.
زندگی، یک مسابقه‌ی ۹۰ دقیقه‌ای نیست که با یک گل، تمام شود.
زندگی، یک سفرِ طولانی است که در آن، ایمان، تلاش، شجاعت، پیروزی، موفقیت، عشق، خوشبختی و سعادت، همه در کنار هم، یک حماسه می‌سازند.

۵

و شاید، بزرگ‌ترین پیامِ این داستان، این باشد که:

«گاهـی، شجاع‌ترین کارِ دنیا، این است که به کسی که دوستش داری، ایمان داشته باشی.
حتی وقتی تمامِ دنیا می‌گویند که او یک دیو است.
چون در میانِ آن دیو، یک دلبر پنهان است که فقط با عشق، دیده می‌شود.»

پایانِ پیام.

🖋️⚽

خ.ق.فاراب

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :