گژ اندیشهها
گژ اندیشههایم را کشیدم،
فلزی شلاقی،
که روغنِ تاریکِ روح را میسنجید.
سرخیش لبالب بود،
تسمهتایمم
مثل مرور زمان،
چکهای بلامحل تمام شده بود،
یا آزمایش خونِ فلسفهی هراکلیتوس،
فیلسوف تاریک؛
مثل فلسفهی یاتاقانزدهی هگل،
که در دندهعقب تاریخ
گیر کرده است.
شمعهای فاقد عشق
روی سوپاپهای اطمینان فیلسوفان
خاموشاند؛
شمعهای خودروها هم پروانه دارند،
اگرچه عشقشان الکترونیکی است.
شمعها میسوزند،
اما نه پای پروانهها.
چرخدندههای شعر
روغن میخواهند،
عشق سوزان است
در غروب آتشین بنزین،
باطریها
در تمرکز قدرت میتازند،
و جادهها
به سینهی من
باز میشوند.
گژاندیشهها
در میللنگهای بیقرار میچرخند،
مثل جدل هراکلیتوس با آتش
که هیچ لحظهای
به همان لحظه باز نمیگردد.
فیوزهای جهان
هر لحظه میپرند،
و فیلسوفان
با دستهای سوخته
دنبال جرقهای تازه میگردند.
در مدار ECU اندیشهها
خطاهای کد P0300
مثل تپقهای روح
ثبت میشوند.
سنسور اکسیژن
حقیقت را کم میبیند،
و جهان
در احتراق ناقص
پیوسته دودی
از شک و شهوت
بیرون میدهد.
کانت،
در نقشهی سیمکشی عقل محض
بهدنبال اتصال کوتاه است؛
اما فیوز اخلاق
هر بار میسوزد
و چراغهای هشدار
در تابلوی وجدان
سرختر میدرخشند.
هوش مصنوعی
با چشمان باینریاش
عشق را محاسبه میکند،
اما نمیفهمد
که شعلهی پروانه
در مدار صفر و یک
جا نمیگیرد.
الگوریتمهای سیاه
مثل سوپاپهای گیرکردهاند؛
باز و بسته میشوند،
اما هرگز
هوایی تازه
به ریهی جهان
راه نمیدهند.
کوانتوم
ذرات شکستهی حقیقت را
میرقصاند؛
اما همزمان
هم هست و هم نیست،
مثل دلی
که در دو جهت مخالف
میتپد.
و من،
با تسمهتایم پارهی اندیشهام،
در جادهای بیانتها
گژ میروم،
تا شاید
یک فیوز عشق
درونم
منفجر شود.
اگزوز، دود را با خشونت بیرون میپرانَد،
نفسهایم آسمان را میدرد
ذرات زمان و خاک
در رگهای جاده منفجر میشوند،
و پروانهها در چراغهای هشدار
ستارههای شکستهی مدار بیانتها میشوند.
پالس موتور، ضربان قلب من است،
قطرههای روغن سوخته
روح جهان را آتش میزنند،
و هر انفجار،
یک حقیقتِ فلسفی
در سکوت آسمان میپیچد.
فاراب


