شبهای غلیظِ نیاوک
در گسترهی سپیدِ دَمان
انشا خواهد کرد
که سرگینهای خودکامی
در اجاقِ سنگیِ افکارم
در آتشی یله رفتهاند.
دواتِ چشمهای فندقستانی
در لیقهای حجیم
مرکبی غلیظ از الواحِ سایه
شب را تکهتکه خواهد کرد.
دخترکان
آب از چشمهی نیاوک برمیدارند
و شعر،
خنک میشود از ظرفهایشان.
سرگین جمع میکنند
و واژهها را به اجاقهای پنهان میسپارند.
آنقدر شعرم آشناست
که میخواهد
پیشِ شبهای عمیق
غلیظتر نوشیده شود.
سپیدِ دَمان،
خورشید از پشتِ مه دیر میرسد
آنقدر دیر
که خجالت میکشد
آفتابی شود.
من شعرم را
از لیقهی شبهای نیاوک
نوشتهام.
شعرها را
نباید لخت کرد،
شعرها
خجالتیاند.
برخیز، وقت کم است.
نستعلیقِ کلامِ باد
در رقصِ علفها پیچیده است.
در گَزها
کارشان درود نیست،
درو کردن است.
ساقهها میمانند
در کنار دانهها،
رقصِ کبکها را
دوباره
شورشِ علفها
بنا خواهد کرد.
و اگر
کودکان،
آب در لانهی موشها بریزند،
انقلابِ موشها
در دشت
به جایی نخواهد رسید…
فاراب
—


