فراموشت کردهام (دروغِ آخر)
پ.ن آغازین:
“در سرزمینِ ما
راستترین دروغها
عاشقانهترینشان اند…”
──────
ما در قلمرویی ساکنیم
که حقیقت، نخستین قربانیِ عشق است:
«فراموشت کردهام»
در حالی که حتی بادِ پنجرهها
نام تو را زمزمه میکند…
──────
و شبها،
وقتی ماه از لای پردهها سرک میکشد،
سایههای دیوار
داستانِ ما را
با زبانی بیصدا
برای ستارهها تعریف میکنند…
──────
پ.ن میانی:
“این جا
همهچیز خیانت میکند
حتی سکوتِ دیوارها
که خاطرات را
در آجرهایش زندانی کرده…”
──────
صبحها که بیدار میشوم،
چایِ داغ در فنجانم
حلقههایی میسازد
شبیهِ حلقههای دودِ سیگاری
که سالها پیش،
روی لبهای تو میرقصید…
──────
و اینگونه است که
در این قلمروی عجیب،
همهچیز به تو خیانت میکند:
باد، ماه، سایهها، حتی فنجانِ چایِ من…
همه به یادت میآورند
در حالی که من
هنوز دارم تظاهر میکنم
که فراموشت کردهام…
──────
پ.ن پایانی:
“آخرین دروغِ عاشقانهام را
پشتِ پنجرههای بخارگرفته نوشتم:
«فراموشت کردهام»
در حالی که باران
دارد نامت را
روی شیشهها تکرار میکند…/.”
از کتاب مرا تا ابدیت نخواهی بُرد


