جلال جلوه ساز
کس نمیبیند جلال جلوه ساز این جهانرا
بر نمــی تابد فلک عزّ و صفات پاک جان را
جان ما را قطرهای کافی از آن دریای مواج
ساحل دریا ســریر جاودان گـــــردد روان را
ای دریغا یوسـف دوران نیامد تا شبـــی تار
از فــــروغ حق بتابد دیده ها و هــر نهان را
بلبلان در هرنوایی وصلت جان میسرایند
باغ و گل باشد تمنــا ، عنـــدلیبانِ فغان را
ای عیان در هر نهان و خالق افلاک و انجم
عالـم ناســـوت ما و روح لاهــوتـــی نشـان را
آتش این جان ما را کــن گلستان خلیلت
تا نسوزد بند وصلت با تمام بیخ و خان را
جان رنجور کم بنال از فرقت آن یار رحمان
میرساند بی تمنا وصلت خویش و جنان را
مختار پشوتن (رنجور)


