بستر دریا
زورق بشکسته ام افتان و خیزان
میرود در موج هستی، تا رهایی یابد از آغوش طوفان
ساحت دریا ندارد ساحلی
چون رسانم قامت افتاده را تا کوی جانان
می رسد هر دم ندا
ساحت دریا همان آغوش دلدار است بمان
قطره می گوید رها کن تخته را
چون توانم در میان رقص امواج خطر، بگیرم رخصت و آرام جان
گه به زیر و گه به رو
در میان رقص کفهایی که دارند، شوق رفتن بر امان
لیک می دانم عاقبت
لطف دریا می برد با خود مرا، بی سریر و تخته بر آغوش یار مهربان
مختار پشوتن « رنجور »


