عاشق بی قدر و بها
عاشق بی قدر و بها
من دراین دنیا فراوان رنج عشقت دیدهام
با تو در هرکوی و بر زن مهرهها را چیدهام
تا شود روزی نصیبـم مهــر نـرگسهای تو
از چه می بندی تو راهی را،کزان تابیده ام
گرتو را درسینه سنگاست و شرر برجای دل
منچنان تاب آورم بیمهریات، ترسیده ام
هر دم و ساعت، برانی از برت این تشنه را
دین و آئینی که داری من برآن چرخیده ام
می دهی بر باد اگر ، این تار و پود عاشقی
ناله ها داری سر قبری، که من خوابیدهام
لایق عشقــت نمـــی دانـــی منِ افتــاده را
لحظههارا کم فداکن منکه جورشچیدهام
بی بهانه درب خانه، روی ما چون وا نشد
در خیابان ، کوچه ها با یاد تو خوابیده ام
از چه می نالی تو ای رنجور بی قدر و بها
یارتو کی میپسندد، آن که در تو دیده ام؟
مختار پشوتن « رنجور »


