محتسب وکاتب آن شاه دوعالم
محتسب وکاتب آن شاه دوعالم
ای قاصد جانان خبری درشب تارم
تا گاه سحر ناله رسد از نی و تارم
بر روح و روانم بدم آن نغمهی گیرا
درخواب گرانی، برسان مژده ز یارم
با نغمه به جانم ، که بود زمزمه یار
در وادی جانان ، سر وصلت بگذارم
دردم به کناری زده با، نور سحاری
سازی بنوازد دلو من مست نگارم
قرص رخ آن ماه فروزان به وجودم
از دل بکٌنَد پاک ، همه گرد و غبارم
ای محتسب وکاتب آن شاه دوعالم
آن روح قلم مالک جان و به جوارم
آن عفو وکرم کو دهد آن را بنگارش
خط و قلمت را چه زنی بر دل زارم
آواره اگرچون خس و خارم به بیابان
رنجوری وغم رفته رسد امن و قرارم
مختار پشوتن « رنجور »


