عشقی ست ز تو در دلم ، آرام ندارم
از موهبتش تلخی ایام ندارم
احساس لطیفی که سحر کرده شبم را
با لطف تو من سخت ، سرانجام ندارم
آن دم که به بام تو نشستم به صد امید
جز تو نظری بر دل و هر دام ندارم
شمسی که طلوع میکند از شرق نگاهت
جامی است جهان بین که جز این جام ندارم
از برق نگاه تو چنان شعشعه تابید
خشتی است دلم زر شده گلخام ندارم
من با تو به صد روزه رسیدم به شب قدر
در دوری تو میل به اطعام ندارم
دیریست که دست تو گرفته غزلمم را
زیرا که در الطاف تو اوهام ندارم
گر رخ بنمایی به جهان، مشعل عشقم
روشن شود و غصه ی ایام ندارم
فریبا بابایی
شعشعه: تابندگی
گلخام: گل و خاک خام و نپخته


