طاق و تلاقی به تاق
طاق و تلاقی به تاق
طاق ابروی تو تاق و جمله مخلوقت در آن
بی رخ و نور تو جانا، جمله ظلمانی جهان
هر نگاهت روح و جان را اشتیاقی میدمد
ای ســـریر کائنات و حاکـــــم هفت آسمان
تیرگــی بر روح و جانم گشته غالب از گناه
بــی عنایت از تو مــی گردم ، ذلیل و ناتوان
ای امیدهرچه خوب و بد در این عالم دمی
از وجود و چشمــهی نورت، بتابان بــر نهان
بس ریا کاری نمودم ، در شب و سجاده ام
محتسب بر من ندا داد ای دغل در امتحان
مـــیروم با عارفان بر دیر و مسجدها مدام
تا بگیـــری از منِ مسکــین غبار روح و جان
ساغـــــر و میخانه ام ، بند تلاقــی با تو بود
از هوسها گشتهام بر وادی غــم بـــی امان
من در این ساحل گرفتار هوای خود شدم
بس خطاها کردم و بر تار و پودم زد خزان
گشته این رنجور عاصی با هزاران اضطراب
چون کند راضی نگار بی بدیل انس و جان


