دل غمین
دل غمین
،،،،،،،،،،،،
از بس که دل غمینم خوابم نمی برد شب
می سوزم از فراقت بالا گرفته ام تب
..
یک شب اگر بخوابم در خواب من نیا چون
ترسم که ناخودآگاه افتم به چاه غبغب
..
چون ماهیی که بر لب افتاده نیمه جانش
جانم به لب رساندی با خال گوشه ی لب
..
شد حمله ور به سویم از روبرو و پهلو
مار سیاه زلفت با ابروهای عقرب


