یک کلاغ و چهل کلاغ
——–
ناگهان تابید خورشید لای انگشتان بید
شب گذشته از زمین وصبح گشته پر امید
—
میوه های ترش و شیرین گشته آویز از درخت
دست بیرحم کلاغی میوه را از شاخه چید
—-
ساکت و آرام اطراف هیچ بانگی برنخاست
بی محابا زد به جالیز چون مترسک را خرید
—
باد رد شد روی جالیز صحنه را آهسته دید
باخبر کرد جمله مردم آنچه را از او شنید
—
این خبر پیچید و آمد تا رسید بر باغبان
رفت دنبال مترسک یقه اش محکم کشید
—
گفت ای نامرد شریک دزد هستی و رفیق قافله
آذرخشی برق تک فاز از سر تاسش پرید
—
روز بعد پوشید پالتو با کلاه و با عصا
رفت در جلد مترسک انتظارش را کشید
—
بی خبر آمد کلاغ چون روز قبل در مزرعه
بی خیال باغبان پیر آمد در کنارش آرمید
—
کم کمک آهسته آهسته گلویش را گرفت
بینوا از ترس کارش رنگ رخسارش پرید
—
دست و پا زد التماسش کرد و او با ناله گفت
من پشیمان هستم و دستش به دندانش گزید
—
باغبان گفتا که رشوه جرم نا بخشودنی است
شاید اکنون دیر باشد بهر تو مرغ پلید
—
پاسبان عزل گشته، مرغ در بند و اسیر
توبه شان مقبول ناید پیش قاضی روسپید
—
کارد خود را تیز کرد و برگلوی او نهاد
هم کلاغ و هم مترسک هر دوتا را سر برید
—
باز آمد باد جاسوس از مسیر ره گذشت
این خبر را گفت با دیگر کلاغان در مزید
—
تیتر شد اخبار از کشتار جمعی در دیار
یک کلاغ و چهل کلاغ از این قصه آمد پدید
—
حاجی اکبری


