خان زاده
خان زاده
•••••
زبان بند آمدم وقتی که دیدم
یکی خانزاده ای راهی ده شد
..
چنین حوری ندیدم هیچ گاهی
کنونکه عمر من پنجاه وسه شد
..
زبس خیره شدم در ماه رویش
بسان لُوچ چشمانم چو (ه-ه) شد
..
به جَعد گیسوش دل بسته بودم
به هر تارش مرا صد تا گِره شد
..
مرا در شهر چشمش جا نداد وُ
هوای چشم من درگیر مِه شد
..
نگاهش چون مرا رفتی نشانه
کمان ابرو کشید و مژه زِه شد
..
دلم را از لب بامش بیفکند
به زیر چرخ غم چون دانه لِه شد
..
“لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان بر چهره زخمی بود و بِه شد”
تضمین از طالب آملی
،،حاجی اکبری،،


