،چمپای چرام
،،، ،،،،
از بس که نگاهم به در و بر لب بام است
انگار که هر روز مرا روز صیام است
،،
پروانه عشق تو نداند که این شمع
عمرش چو من دلشده هم رو به تمام است
،،
من مست سیاه حَب چشمان تو لیکن
انگور لگد خورده چشم تو حرام است
،،
جیرجیرک بُغضت ترکید بَسکه صدا کرد
این جُغد بد آهنگ صدایش چو دَمام است
،،
تب دارم و تنگ است نفس در غم دوریت
بیمار توام گرچه بگویند که زُکام است
،،
از پشت مزن بر کمرم خنجر خود را
شمشیر به رو بسته ام آری به نیام است
،،
من دلخوش از آنم شنوم ازتو سلامی
در کیش تو پایان نمازت به سلام است
،،
دم می کند آدم در این شرجی و گرما
بویت بدمد چمپای خوشبوی چرام است
،،
پیغام فرستاده کاین جمعه میاید به تماشا
ماهم تو عیانی چه حاجت به پیام است
،،
زنجیر به گردن فکنم تا که بدانند که حاجی
در بارگه شاهی تو مثل غلام است
،،
حاجی اکبری
،،، ،،،،
از بس که نگاهم به در و بر لب بام است
انگار که هر روز مرا روز صیام است
،،
پروانه عشق تو نداند که این شمع
عمرش چو من دلشده هم رو به تمام است
،،
من مست سیاه حَب چشمان تو لیکن
انگور لگد خورده چشم تو حرام است
،،
جیرجیرک بُغضت ترکید بَسکه صدا کرد
این جُغد بد آهنگ صدایش چو دَمام است
،،
تب دارم و تنگ است نفس در غم دوریت
بیمار توام گرچه بگویند که زُکام است
،،
از پشت مزن بر کمرم خنجر خود را
شمشیر به رو بسته ام آری به نیام است
،،
من دلخوش از آنم شنوم ازتو سلامی
در کیش تو پایان نمازت به سلام است
،،
دم می کند آدم در این شرجی و گرما
بویت بدمد چمپای خوشبوی چرام است
،،
پیغام فرستاده کاین جمعه میاید به تماشا
ماهم تو عیانی چه حاجت به پیام است
،،
زنجیر به گردن فکنم تا که بدانند که حاجی
در بارگه شاهی تو مثل غلام است
،،
حاجی اکبری


