این حسرت جانان مرا در کوه وصحرا می برد
دنیا به رسم عاشقی نامم به رسوا می برد
چون می رسد آواز او ناگاه بر جان ودلم
روحش دمیده جان من هوش ازمسیحا می برد
جانم. فدای آن نظر کان شعله در جانم زند
اما مه رویش مرا سوی ثریا می برد
غم نیست از دوری اگر نامش برآید بر لبم
چون نام او مرهم رسد درد از مداوا می برد
چون اشک بر رخ ریختم از خویش بی خود گشته ام
باد خزان روح مرا تا باغ رویا می برد
تا سایه ی مزگان او بر ساحلم افتد شبی
جانی میان سایه ها دل را به دریا می برد
این دل به شوق دیدنش چون مرغ وحشی بی قرار
بال و پرم را می کًند روحم به یغما می برد
لیلا رضاییان
سروده
۱۴۰۴


