چشمان مستت ماه شب ، افسانه می سازد
بر گرد شمع جان من ،پروانه می سازد
پیمانه ام لبریز از جام حضورت شد
هر جرعه از نامت مرا دیوانه می سازد
بلبل به باغ چشم مستت نغمه سر داد
هر غصه ای را از دلم بیگانه می سازد
هر گاه نامت را به لب آهسته می خوانم
بر شاخسار عمر من کاشانه می سازد
جادوی لبخندت شکوه پادشاهانست
از خنده های تلخ لب ،پیمانه می سازد
چون قطره ی باران که می غلتد به هرسو
عطرت میان موج زلفم ،لانه می سازد
در چاه چشمانت نگاه من فرو رفته
من را میان عاشقان مستانه می سازد
لیلا رضاییان


