لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 18 مرداد 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

حیاط مادر بزرگ

حیاطِ مادربزرگ ،،،،داستانک،،،

درختِ سیبِ کهنسال  پنج سال از پدر بزرگم  بزرگتر بود
، حالا تنه‌اش پر از ترک‌های عمیق بود، اما شاخه‌هایش هنوز هم تابستان‌ها سایه‌ای خنک داشت.
. مادرم می‌گفت: «این درخت، خاطرات همه ما رو نگه داشته، انگار ریشه‌هاش تا عمقِ روزهای خوب رفته.»

روی ایوان، همان تابی که من با آن تا مرزِ آسمان می‌رفتم، حالا فقط جای خالیِ چند ساقهٔ خشک شدهٔ رز مانده بود. اما وقتی پایم را روی سنگ‌فرش‌های قدیمی می‌گذاشتم، صدای خنده‌های کودکی‌ام هنوز از زیر قدم‌هایم برمی‌خاست.

یک روز به مادرم گفتم: «مامان، این حیاط چرا اینقدر بزرگ به نظر می‌رسه؟»

لبخندی زد، دستش را روی دیوار آجری گذاشت که یک گوشه‌اش را علف‌های هرز پوشانده بود و زمزمه کرد: «برای اینکه هر وجبش، یک خاطره است. وقتی خاطره زیاد باشه، فضا کم میاد.»

لیلا رضاییان

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :