ایران جان
مثنوی: ایران جان۱۰@@@@
اگر استخوانم شود ریز ریز
دریده شود دل به چنگال تیز
اگر تن شود خاک و خاکش به باد
رود نامم از ویر مردم ز یاد
نبینم که ایران پریشان شود
خلالی از این خانه ویران شود
رهاورد ما از جهان خاک ماست
سبویی پر از باده از تاک ماست
همه سرخوش و مست از این باده ایم
چه سرها که بر پای او داده ایم
اگر لب گشایند دشت و دَمَن
بیابند چون ما توان سخن
بگویند چون لاله شد واژگون؟
شقایق چرا گشته همرنگ خون؟
بگویند از نرگسانِ دُژَم
از انگاره های کف جام جم
بگویند از سروهای سهی
از آن تخت و دیهیم شاهنشهی
بسی شهسواران نیکو سرشت
که سرها نهاده به بالین خشت
سپردند این خانه را دست ما
به مهر وطن بسته شد هست ما
در آیین این چرخ نیلوفری
ببینید فرجام نیک اختری
وطن، مُرده ریگ گهرخیز ماست
وطن، خوان و شبلیز و شبدیز ماست
نگهبان این مرز پُرگوهریم
همه پشت هم، یار و هم سنگریم
قاسم بدره.یاسوج.بهار۱۴۰۵


