از فراقت، قامتم قوس و کمانی می شود
بغض کهنه در گلویم استخوانی می شود
چون گلی پژمرده در طوفان پاییزی شدم
هر ورق از دفترم فصل خزانی می شود
درهجوم اشک و آهم جامه ی دل چاک شد
بارش اشکم به دامن ناگهانی می شود
آنکه در سینه نهان کرد آتش فرهاد را
رنج او در کوه غم ها جاودانی می شود
سایه ی دل تنگی ام افتاده بر چشمان تو
عشق نا فرجام ما هم داستانی می شود
بی تو صدها خنجرغم برجگر بنشسته است
هر غزل از سوز دل مرثیه خوانی می شود
هرکسی درشهر پرسید از نشان عشق من
خانه ام با اشک دیده خون فشانی می شود
تاکه می پیچد درون کوچه بوی عطر تو
کوچه هم با اشکهایم ارغوانی می شود
باز می پرسم زتقدیرم که آیا می رسد
پاسخ این پرسشم رازنهانی می شود
نقش لبخند تو بردیوار ذهنم مانده است
با تو شام تیره ام صبح جوانی می شود
این غزل درتاروپودش قصه ی من را نوشت
شعر من با تو چراغ کاروانی می شود
چون قناری درقفس بال وپرم را بسته اند
عاشقان! با این همه غم زندگانی می شود؟
#لیلا ـرضاییان
۱۴۰۵
فروردین


