چاه چشمانت
در چاه چشمانت جهانی تازه را دیدم
از خمره چشمت شرابی ناب نوشیدم
در سایه سار چادرت آرامشی پیداست
نا گفته ها را از سکوتت خوب فهمیدم
باعشق دنیا پر شد از رنگی که می خواهم
از شعر جاری بر لبت با شوق روییدم
دشت تنت نمدار باران های پاییزی
چون ابر خسته روی این آغوش باریدم
بر التهاب گونه هایت نور تابیده
من در نوازش های آن خورشید غلتیدم
در موج گیسویت شبی شاعر شدم یک آن
از لابه لای موی تو یک غنچه بوییدم
از من نپرسیدی چرا اینقدر دلتنگم
وقتی که دستت را به رسم عشق بوسیدم
#لیلا-رضاییان
۱۴۰۴


