در چاه چشمانت هزاران باده نوشیدم
در خمره ی چشمت مه وخورشید را دیدم
در سایه سار چادرت آرامشی خفته
نا نگفته ها را از سکوتت خوب فهمیدم
با عشق دنیا پر شد از رنگی که می خواهم
با آرزوها گم شدم ازذوق روییدم
بر شانه هایت آشیانه ساختم با شوق
برشانه ات قمری شدم آهسته گردیدم
چون دشت نم خورده تنت سرشارباران بود
من قطره قطره برتن تب دار باریدم
بر التهاب گونه هایت صبح تابیده
من در نوازش های آن خورشید لغزیدم
در موج گیسویت شبی شاعر شدم یک دم
از خط خطی های غزل گل پونه ای چیدم
از من مپرسیدی، چرا اینقدر دلتنگم ؟!
وقتی که دستت را به رسم عشق بوسیدم
لیلا رضاییان
۱۴۰۵
فروردین


