درون خاطرات
گاهی درون خاطرات کودکانه
با آرزوهای قشنگ دخترانه
هر بار ازآن قاب قدیمی می رسد باز
لبخندی از جنس سکوت دلبرانه
این خاطرات کودکی گنج قدیمی
بر شانه ی عمرم نشسته جاودانه
در قلب من آن دخترک زنده است اما
کم کم شده هم صحبت دل عاقلانه
گاهی هنوز از لابه لای دفتر مشق
پنهان شده رازی لطیف وشاعرانه
تا دفتر نقاشی ام را باز کردم
سنجاقکی دیدم نشسته روی شانه
بر دفتر م ردی هنوزم مانده بر جا
یکشاخه گل با بوی عطری عاشقانه
روی درخت توت همسایه کلاغی
بر شاخسارش ساخته چند آشیانه
گاهی دلم پر می کشد سوی حیاطی
تا بشنوم آواز گنجشک و ترانه
آن روزها با یکنگاه ساده می شد
پرواز کرد از مرز غم تا بی کرانه
نه دغدغه نه، ترس فردا ،نه غم نان
در خواب می دیدم شتر با پنبه دانه
آن روز ها دل خوش به یک گل بودم وبس
یکشاخه یاس و آرزوهای شبانه
امروز می فهمم گذر کرده است عمرم
اما دلم جا مانده در ایوان خانه
بر شانه هایم سالها آرام خوابید
انبوهی از دلشوره های مادرانه
زن بودنم یعنی هزاران بار رویش
دراوجِ رنج و دلخوشیهای زنانه
هر تار مویم قصه ای نا گفته دارد
از روزهای تلخ وشیرین زمانه
منبا همه دلشوره های این جهان هم
دلبسته ام بر خاطراتم صادقانه
#لیلا – رضاییان
خردادماه ۱۴۰۵
سه شنبه ۱۹ خرداد


